مشاوره و درمان اینترنتی توسط دکتر ابراهیمیdr.ebrahimi@gmail.com
مشکلات روانی و رفتاری و خانوادگی خود را با دکتر محمد رضا ابراهیمی  - روانشناس و رواندرمانگر - در میان بگذارید
اردیبهشت 1391
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1391
پدوفیلیا ( انحراف جنسی بچه بازی) رایج در خاورمیانه

          در ادبیات روانکاوانه هنگامی که از تمایل به برقراری رابطه جنسی با کودکان صحبت به میان می آید به عنوان یک آسیب جدی از آن نام برده می شود. در سبب شناسی آن به ناتوانی فرد در ارضای میل جنسی در قالب عادی آن و پناه بردن به کودکان و جایگزین ساختن آنان به جای افراد بالغ اشاره می شود که ریشه در عوامل زیر دارد :   

 1- احساس حقارت شدید در رویارویی با جنس مخالف : افراد پدوفیلیک یا بچه باز نوعی گرایش اجتنابی از مواجهه و رو در رویی جنسی با  بالغان همجنس یا غیر همجنس دارند. این احساس به روابط اولیه فرد با والدین و بخصوص والد غیر همجنس ارتباط دارد. مردان پدوفیلیک دارای مادرانی بوده اند که به با رفتار خود احساس ترس و شرم را از زنانگی و عناصر زنانه در ذهن فرزند خود پرورانده اند. پدران این افرادی نیز اکثرا" ناتوانی خود را در قالب سختگیریهای افراطی و غیر منطقی و ایراد گیریهای دائمی پنهان می سا خته اند  که در نهایت به ایجاد و افزایش احساس ناتوانی و حقارت و بخصوص در رابطه با جنس مخالف انجامیده است . آنها ناخواسته با ایجاد اوهام  ناخودآگاه شرم و ترس از زنان و اندام تناسلی آنان در ذهن پسرانشان بتدریج هسته های قدرتمندی از جریانات هدایت کننده و شکل دهنده گرایشات جنسی انحرافی به سمت کودکان  را تثبیت ساخته که در بزرگسالی به شکل آسیب جدی نمایان می گردد. 

2- نیاز به ارضای اوهام مربوط به احساس حودشیفتگی  بدون مقاومت :  خوشیفتگی را شاید شایعترین علامت بیمارگونه در پدوفیلیکها دانست. در بررسیهای زیادی که در خصوص ارتباط بین خودشیفتگی و تمایلات پدوفیلیک در این افراد داشته ام دلایل بسیار قوی از قدرتمند بودن آن یافته ام که می تواند به عنوان یک یافته جدید در ادبیات روانکاوانه از آن صحبت به میان آورد. اصطلاح  " ارضای نیاز خودشیفتگی بدون مقاومت  " را برای اولین بار در خصوص این افراد بکار می گیرم. پدوفیلیکها ناتوان از مقابله برای ارضای خودشیفتگی خود با افراد بالغ به ناچار قربانیان کم سن و سال را انتخاب می کنند که  چندان مقاومتی در برابر این میل ناخودآگاه و قوی آنها از خود نشان نمی دهند. 

3- تجربیات جنسی دردناک اولیه در دوران خردسالی و اوایل نوجوانی وجود دارد: این واقعیت که اکثر پدوفیلیکها سابقه تجاوز و تعرض در کودکی را داشته اند در شرح حال آنها در طول جلسات رواندرمانی به وضوح آشکار است. گرایشات انحرافی آنان در بزرگسالی می تواند همانند سازی با هویت آسیب دیده کودکی آنها باشد. " همانند سازی با خویشتن آسیب دیده  " اصطلاحی است که به عنوان یک نوآوری می توانیم در سبب شناسی پدوفیلی از آن یاد کنیم. 

4- پدوفیلیکها و  وسواس نسبت به توانایی جنسی : رفتار جنسی انحرافی پدوفیلی در اصل وسواس و دوگانگی و تردید نسبت به توانمندی ارضای جنسی در برابر بالغان است. این وسواس بصورت مکرر در رابطه با قربانیان آنان یعنی کودکان تکرار می شود. رفتارهای جنسی افراد پدوفیلیک با کودکان به شکل وسواسگونه و با قربانیان متعدد در فواصل زمانی خاص تکرار می گردد . این تکرار فرافکنی اوهام وسواسگونه فرد بر کودکان می باشد. 

           با توجه به این عوامل و با  نگاهی به بررسیهای منطقه ای و پژوهشهای جهانی نوعی گرایشات پدوفیلیک خاص در خاورمیانه و بخصوص کشورهای عربی و ایران می بینیم که با بافت فرهنگی و چهارچوبهای ارزشی و اعتقادی  مردمان این ناحیه از جهان امتزاج یافته و شکلی گاه رسمی به خود گرفته است. ازدواج با دختران نابالغ یه عنوان اصلی ترین نمود پدوفیلی به شکل رسمی و قانونی آن هنجاری پذیرفته شده است که باعث مشکلات عدیده در این جوامع شده است.


پنجشنبه 3 فروردین ماه سال 1391
خودکشی خشم تخلیه شده بر بدن

من دختری هستم ۱۴ ساله ۶ سال است که مادر و پدرم از هم طلاق گرفتن و من به خواست خودم پیش مادرم اومدم من از کودکی همیشه دعوا های پدرو مادرم را از نزدیک دیدم و شاهد رفتار پدرم نسبط به مادرم و زدنش بودم حتی گاهی پدرم با منم بد اخلاقی میکرد به گفته مادرم وقتی با پدرم دعواش میشد و پیش پلیس میرفتند انها را به مشاور خانواده معرفی میکردند پدرم به پیش مشاور نمیرفت اما طبق گفته هایی که مادرم به دکتر میگه اون نظر داره که پدرم یک جور مشکل روانی داره اما از این که بگذریم تویه این ۶ سال زندگی خوبی داشتیم به جوز رفتار مادرم نه اینکه خیلی بد باشد ولی او الان یه زن ۴۲ ساله است اما چون صورت جذابی دارد خواهان زیادی هم دارد البته منظورم خاستگار نیست مادرم با ۴یا ۵ نفر مرد هم زمان دوست است و حتی به من هم میگوید و میدانم که با انها رابطه جنسی هم دارد مدتی از این وعظ خیلی خسته شده بودم وهمیشه نا امید بودم که روزی به فکر خود کشی با تیغ افتادم ولی تیغ را که رویه دستم گذاشتم فهمیدم نمیتونم این کار را بکنم ولی از ان روز شروع کردم به خراش قسمتی ازمچ دست چپم که نزدیک شاهرگم بود من از این کار احساس لذت میکنم و حس میکنم کمتر ناراحت میشم مدتی این ادت را ترک کردم تا الان که مدتی از مرگ یکی از عزیزانم میگذره و من خیلی افسرده هستم به همین خاطر هر وقت دعوایی با مادرم میکنم و یا از زندگیم ناراحت میشم دوباره دستم را با تیغ پاره میکنم خودم حس کرده بودم که این یه بیماریه و تو اینترنت رفتم و مطمئن شدم من مشکلات دیکری هم دارم مثلا کندن مداوم پوست لبم یا اینکه چونکه از کودکی تک بچه و تنها بودم بعضی وقتا ها با خودم حرف میزنم بعضی وقتا هم حس میکنم در دور و اطرافم کسانی هستند ولی من نمیبینم یا یه همچین احساسی لطفا کمکم کنین و یه راه حل پیشنهاد کنین


پنجشنبه 3 فروردین ماه سال 1391
وسواس نسبت به باسن های بزرگ!

با سلام
دختری هستم 35 ساله که سالها پیش یک ازدواج ناموفق داشتم که حاصلش یک پسر 12 ساله است .دلیل جدایی از همسر قبلیم هم خیانت ایشان به صورت علنی بود .بعد از جدایی با کسی رابطه نداشتم تا 5 سال پیش که در شرکتی که مشغول به کار بودم با یکی همکارانم آشنا شدم که پسری است که تا کنون ازدواج نکرده و مجرد است پسر متدین و خوبی است تا دو سال پیش مشکل نداشتیم و مشکل ما از زمانی شروع شد که قرار شد به اصرار من موضوع را با پدر و مادرش درمیان بگذار و به خواستگاری بیاید که اصلا قبول نکردن و این کشمکش تا امسال به طول انجامید و حتی مادرش برای خواستگاری هم به منزل ما آمد ولی حرفش نه بود و به اصرار پسرش آمده بود ولی حاضر بود اگر من پسرم را همراه خودم نبرم رضایت بدهد که من قبول نکردم الان هم سر 2 راهی هستم بعد از گذشت 5 سال جدایی برای هر دومان سخت است ولی ایشان قبوا نمی کند و به من می گوید باید صبر کنی بلاخره یک روز راضی میشوند البته تحصیلات و وضع زندگی و سطح زندگی ما از آنها خیلی بهتر است ولی برای من مهم نیست چون پسر خوبی است ولی حاضر هم نیست که بدون رضایت پدر و مادرش ما ازدواج کنیم به نظر شما من چقدر باید صبر کنم شاید اصلا راضی نشدند .
مورد دوم که ایشان فرد پاکی هستند ولی از ابتدا هم دلیل علاقه شان به من به خاطر داشتن باسنی خوشفرم و بزرگ بود به گفته خودشان تا 4 سال بعد از دوستیمان من مشکلی با ایشان نداشتم ولی الان یک سالی است که به خانم های که باسن بزرگ دارن زیاد نگاه می کند و این کارش من را دچار مشکل روانی کرده وقتی با هم هستیم همش نگرانم که خانمی جلوی ما راه نرود که باسنش بزرگ باشد و وقتی این اتفلق میفتد من خیلی رنج میکشم واحساس بدی به من دست میدهد طوری من هم بیمار شدم وفقط توی خیابون به باسن خانمها نگاه میکنم حتی وقتی خودم تنهام و عصبی میشوم و حس مسکنم که اگر او هم بود الان همه اش نگاه باسن این انم میکد وخصوصا وقتی بزرگ است و کاملا مشخص و حس میکنم که باسن خودم بد فرم شده و از این ماجرا عذاب میکشم و میترسم واقعا مریض شده ام من قبلا اصلا به تنها چیزی که نکاه نمی کردم باسن خانمها بود ولی الان وقتی یک خانم باسن بزرگ می بینم حسویدم میشود و افسردگی میگیرم و دوست دارم که ایشان هیچ وقت چشمشان به خانم نیفتدد چون حس می کنم که با چه ولعی نگاه می کند وقتی با خودش موضوع را در میان گذاشتم گفت ازه قبول دارم که نگاه می کنم ولی سعی می کنم ترک کنم ولی این اتفاق نیفتد به خدا دچار بیماری روانی شده ام کمکم کنید .خواهش می کنم


پنجشنبه 3 فروردین ماه سال 1391
virginity and depression

salaam Doctor, I am an Iranian girl living in Malaysia, my family is a religious family, i went into a r-ship 1.5years ago with an Iranian boy, i lost my virginity to him , i was so sure that we will be together for a long time, now he s trying to finish the r-ship , he says he loves me but situation doesn't let him to continue anymore, i m studying here, i cant tell my mom, they don`t know anything, i cant handle this situation, my heart beats are high,i m nervous, i don know what to do, i tried to finish with him i seriously couldn't, i was so attached to him, we even prepare the name of our children, he wanted to come for "khastegari" but didn't happen, because we decided to wait till my graduation...any help from u is like a gold for me


پنجشنبه 3 فروردین ماه سال 1391
وسواس وافسردگی و علائم تبدیلی

سلام
آقای دکتر من یک دختر 48 ساله هستم که در سال 77 پدرم را از دست دادم و سال 80 مادرم حالا من تنها و بی کس شدم در این دنیا یک ستاره هم نداردم که بتوانم حرفی بزنم و یا درد دل بکنم البته گفته باشم من الان ازدواج نکرده ام. سرکار می روم و الان دیگر از رفتن به اداره هم خسته شده ام دیگر حوصله هیچ چیزی را ندارم روح و جسماً خسته ام نمی دانم برای چی من زنده هستم اصلاً چه انگیزه ای هست که بتوانم به آن امیدوار باشم خسته شده ام رفته ام بیمه می خواهم بازنشسته بشوم البته با 21 سال البته نامه من هم آماده هست میتوان هر روزی که اعلام کنم بازنشسته بشوم ولی می ترسم پشیمان بشوم. از طرفی دیگر حوصله کار کردن را ندارم البته حوصله هیچ کار را ندارم چون من خیلی وابسته به پدر و مادرم بودم بدون آنها نمی توانم به زندگی ادامه بدهم در فکر خودکشی هستم ناگفته نباشد چند باری این کار را کردم ولی موفق نشده ام احتیاج به راهنمایی دارم دیگه خسته شده ام از اینکه هیچ امیدی و هیچ انگیزه ای ندارم با هیچ کدام از همکاران هم ارتباط دوستی ندارم. به کسی که همجنس خودم باشد که بتوانم با آن درد دل کنم و کمک کند خیلی دوست دارم بمیرم هر شب آرزوی مرگ می کنم هیچ چیز منو شاد نمی کند و از صبح و تا شب کارم فقط گریه کردن است بس که به خود فشار می آورم و با کسی حرف نمی زنم قلبم دارد از جایش کنده می شود از بس هم قرص زیرزبونی میخورم که الان هیچ تاثیری روی قبلم نمی گذارد. کمک کنید من چه کنم با تشکر


پنجشنبه 3 فروردین ماه سال 1391
وسواس دارو ندارد

با سلام و خسته نباشید. من الان حدود ده دوازده ساله که بشدت از وسواسم رنج میبرم.البته تو این دوران پیش متخصصهای زیادی رفتم و حتی جدیدترین داروهارو مصرف کردم ولی متاسفانه قبلا فقط بطور مقطعی خوب میشدم.الانم که اصلا خوب نمیشم یعنی حتی داروهای قوی هم روم تاثیر نداره. چند ماه اخیر حالتهای وسواسیم خیلی شدید شده.هم رفتاری و هم ذهنی.بطوریکه واقعا از زندگی فردی و مشترکم افتادم.همینطور از درس و کارم.( دانشجو هستم و تدریس هم میکنم)
الان استرس شدیدی دارم که پیامم توی سایت قابل دسترسی سایرین باشه، واسه همین زیاد نمیتونم از خودم و حالاتم بگم. خواهش میکنم کمکم کنید.زندگیم بدجوری مختل شده.اونقدر تنش دارم که حتی یک ثانیه هم نمیتونم آرام یه جا بشینم.
با تشکر


پنجشنبه 3 فروردین ماه سال 1391
بحران نوجوانی

دختری 14 ساله هستم که اکنون در کلاس سوم راهنمایی تحصیل میکنم راستش پنج . شش روز از نوروز سال 90 گذشته بود من در تعطیلات نوروز برنامه ریزی برای درسهایم کرده بودم ویک روز صبح بعد از نماز صبحم شروع به نوشتن تکالیفم کردم وبعد تصمیم گرفتم برای خوشحال کردن مادرم تا قبل از اینکه ازخواب بیدارشود خانه رامرتب کنم که یکدفعه قلبم شروع به تپیدن کرد واحساس نفس تنگی میکردم اینقدر حالم بد بود که چندروزبعد رفتم دکتر وبه مدت دو هفته قرص فلوکستین وتپش قلب را مصرف میکردم من به قدری حالم بد بود که به اصرار خودم تا قبل ازاینکه تعطیلات نوروز تمام شود به همراه مادرم درخانه ی خاله ام دو شب خوابیدیم ومن با پسرخاله ام که 4سال ازمن کوچکتر است بازی میکردم چندروز بعد که به مدرسه رفتم چون با دوستانم میگفتیم ومی خندیدیم کمی حالم بهتر شداما هر وقت که به خانه برمیگشتم ومیخواستم تکالیفم را بنویسم نمی تواننستم ودلم می خواست گریه کنم به همین دلیل در اغوش مادرم میرفتم وگریه میکردم و ووقتی حالم بهتر میشد تکالیفم را می نوشتم از وقتی افسردگی گرفتم ازهوای ابری متنفرم و دلم میگیرد و احساس ناامیدی وبی انگیزگی میکنم درصورتی که من عاشق هوای ابری بودم وفرد با انگیزه وبا هدفی بودم وهمیشه دلم می خواست فرد مفیدی برای کشورم باشم من دوست داشتم دارو ساز شوم وازکمک کردن به دیگران لذت می بردم مردم کشورم را خیلی دوست داشتم وبرای رسیدن به هدفم تلاش میکردم من همیشه دوست داشتم خودم را خوشگل وشیک کنم ودوست داشتم فرد اجتماعی باشم ودربهبود روابط خود با دیگران تلاش میکردم وهمیشه سعی میکردم تادیگران با من احساس راحتی کنند من همیشه دوست داشتم درهمه ی زمینه ها پیشرفت کنم اما دیگه هیچکدوم از این احساس ها را ندارم من ذهن اشفته ای دارم وخیلی زود رنج هستم اینک به دیده ی نا امیدی به این جهان مینگرم هروقت که این حالات بد افسردگی وحالت گریه ونفس تنگی درمن به وجود می اید وقتی فکرمیکنم که فردا به مدرسه میروم ودوستانم را میبینم کمی ارامتر میشوم اما اکنون که فقط دوسه روز دیگر به تعطیلی مدرسه ها وشروع امتحانات ترم اخر مانده است اگر دوباره احساس نفس تنگی وگریه درمن ایجاد شد چگونه خودرا دلداری دهم وچه کنم ؟ما ازنظر مالی مشکل چندانی نداریم ودرسم نیز خیلی خوب است حتی با اینکه افسردگی گرفتم ولی نمرات رضایت بخشی از درسهایم میگیرم من پدرومادروخواهروبرادر خوبی دارم . وقتی به ادم های اطرافم نگاه میکنم که چنین قیافه هایی رابرای خود درست میکنند با خود میگویم انها به چه هدفی زندگی میکنند درصورتی که من خودم نیز ازافراد شاد وبا هدف بودم نمی دانم چه کنم می ترسم دیگر هیچوقت خوب نشوم اخه من که اینطوری نبودم خواهش میکنم کمکم کنید تا به حالت اول برگردم و حتی ازان موقع نیز بهترشوم تورو خدا کمکم کنید دوست ندارم دوباره باعث نگرانی خانواده ام شوم ووصفم درفامیل فرا گیرشود راستش وقتی به دوستان واطرافیانم نگاه میکنم دلم میخواهد من هم مثل انها باهدف وانگیزه باشم دیگه هیچ چیز برایم لذت قبل را ندارد خواهش میکنم کمکم کنید خواهش میکنم ازاینکه این متن اینقدر طولانی است معذرت میخواهم اما لطفا انرا بخوانید وکمکم کنین لطفا هرچه زودتر جواب رابرایم ارسال کنید


پنجشنبه 3 فروردین ماه سال 1391
خواستگار

دختری هستم24 ساله
2سال قبل تجربه ی عقد قبل از عروسی را دارم که به طلاق کشیده شد
از آن زمان تا الان خواستگاری نداشتم
1سال است که باپسری رابطه دارم که خیلی همدیگر را دوست داریم حتی به خواستگاریم نیز آمد اما وقتی خوانواده اش جریانه طلاقم را فهمیدن همه چیز بهم خورد
ما هنوز رابطه داریم و همو دوس داریم و او به من قول داده که خوانواده اش را راضی میکند ولی من تازگی ها خواستگاره خوبی دارم
و نمیدانم چه تصمیمی بگیرم.آیا باید خواستگار جدیدم را رد کنم و منتظر او بمانم؟از این میترسم که خانواده اش هیچوقت راضی نشوند و من تنها خواستگارم را رد کرده باشم.خواهش میکنم مرا راهنمایی کنید.متشکرم


پنجشنبه 3 فروردین ماه سال 1391
افسردگی در نامزد

سلام دکتر من یه دختر ۲۱ساله هستم یه ۸ماهی میشه که نامزد کردم اول خیلی خیلی مهربونو حرف گوش کن بود اما بعد سره یه چیز کوچیک باهم بحثمون شد و از اون به بعد مدام از کارهای من ایراد میگیره وسرزنشم میکنه میگه همون آدم سابق نیستی درحالی که من احساس میکنم تغییر نکردم شاید تنها تغییری که کردم اینکه از بس دعوام میکنه دیگه محبتم نسبت بهش کم شده بهش میگم سرچیزای کوچیک باهام دعوا نکن یه مسئله رو زیاد کش نده و بزرگش نکن ولی گوش نمیده میگه تقصیره توئه تو اگه درست بشی منم درست میشم .هنوزم دوسم داره عاشقمه بخاطرم هرکاری میکنه مهربون هست ولی اینکه سرچیزای بیخودی و پیش پا افتاده باهام دعوامیکنه اعصابم خورد میشه و درمقابل من باهاش بد رفتاری میکنم البته همش من کوتاه میام که دعوا تموم میشه.نمیخوام رابطم خراب بشه کمکم کنید که باهاش چطوری رفتار کنم که رابطم درست بشه.میترسم بعدا که ازدواج کردیم بدتره بشه.بدجوری گیرکردم یه کمکی بهم بکنید.خودشم اگه کمک کنه بگم که داداش من و بابای اون دوسالی میشه که فوت شدن ومشکلاتم تو خانوادم زیاده از فقر بگیر تا ناسازگاری پدرو مادرم ولی میخوام با نامزدم رابطم مثل سابق عالی بشه.به فکرم رسید گفتم بهتره یه مشاوره بگیرم خواهش میکنم کمکم کنید


دوشنبه 15 اسفند ماه سال 1390
آسیب شناسی و روانکاوی تاریخی ایرانیان - بخش اول

          در ناخودآگاهی جمعی ایرانیان چه می گذرد؟ بعنوان روانشناسی که هزاران ساعت کار رواندرمانی با مراجعانم در طول سالیان متمادی داشته ام  نقاط مشترکی را از زاویه فرهنگی دیده ام که مردمان این سرزمین را از دیگر کشورها متمایزمی سازد. قصدم نه انتقاد و خرده گیری بلکه نگاهی واقع بینانه به ژرفای ناخودآگاهی مردمانی است که در پیشینه تاریخی خویش فراز و نشیبهای بیشماری را تجربه نموده اند و مجموع آن تاثیرات را اینک در رفتارهای روزمره و در کوچه و بازار و درون خانواده های آنها مشاهده می کنیم. از آنجا که نگاه آسیب شناسانه روانکاوانه بر این رفتارها و نمودهای روانی دارم پس به شرح زیر به تحلیل محتویات ناخودآگاهانه آنها از منظر علائم و آسیبها می پردازم: 

          الف : از حدود پنجهزار سال پیش که اولین  پیشینیان ایرانی حاشیه رود سند و سرزمینهای باران خیز هند را ترک کردند و قدم در فلات ایران گذاشتند در اعماق لایه های ناخودآگاهی خود پیوند با آب و آسمان را که ارمغان رطوبت بیحد و اندازه  دیار هند بود را در مسیر خود از سیستان و پارس حفظ نمودند و از پرستش الهه های هندی همچون آناهیتا ( خدای آب و زایندگی) در طی دو هزار سال به اهورا مزدا ( در آسمان )  رسیدند . چنین اعتقاداتی قوم ایرانی را با دگرگونگی اعتقادی مواجه ساخت. از یکسو آنچه را که به اقلیمی دیگر تعلق داشت را به سرزمینی آوردند که با ریشه های آن اعتقادات وهمی تعارض داشت و از دگر سو در سرزمین جدیدشان یعنی پارس با اعتقادات وهمی  جدیدی که برخاسته از اقلیمی نوین بود کشانده شدند. در این بازسازی اعتقادی بنا بر نیازهای تازه خود بر لایه های فکری و فرهنگی و اعتقادی و وهمی افزودند تا آنجا که تا دو هزار و پانصد سال پیش به اوج آن رسیدند و به دلیلی نا همگونی و تعارضات حل نشده در بافت و ساختار این جریانات فرهنگی چنان فتور و رخوتی  بر سایر جنبه های حیاتی اجتماعی آنها سایه افکند که با حمله اسکند همه چیز را  به فرهنگ و قدرت رومیان باختند . 

          ب :  بعد از تسلط  اسکندر و زمامداران سلوکی لایه هایی از فرهنگ مغرب زمین در طی چند صد سال نقشی نازک ولی قدرتمند بر  ذهن ایرانیان به جا ماند که بعدها رسوخ آن را در ترکیب با تولیدات نظریه پردازان و فیلسوفان اسلامی می بینیم که چگونه افلاطون و ارسطو را به ستایش و تکریم پرداختند و نظریات آنها را بسط و شرح دادند. نتیجه استیلای رومیان بر ناخودآگاهی جمعی ایرانیان تغییر جهت نگاه از اهورا مزدا به زمین و نمودهای طبیعت بود. هر چند تا حمله اعراب تعارضات به حد انفجار اشباع شده ناشی از لایه های چندگانه قدرتمند و قدیمی در سازمان روانی و ذهنی ایرانیان نظام اجتماعی آنها را چنان در خود تنیده بود که از استحکام آن بناچار غفلت ورزیدند و سعی خود را بر حفظ آئین های گذشتگان و مشغولیت وسواسگونه به افکارمنشعب از این جریانات اعتقادی و فرهنگی متضاد و متعارض معطوف نمودند و در حمله اعراب با اندک هجمه ای به ورطه سقوط کشیده شدند. 

          ج : ایرانیان در مقابل اعراب اولین واکنشهای روانشناختی دفاعی خود را در قالبی جمعی به نمایش گذاشتند. نکته جالب این بود که مقاومت چندانی در مقابل این مهاجمان بدوی از خود نشان ندادند. بجز قیامهای پراکنده ای که در بعضی نقاط ایران به صورتی محدود صورت پذیرفت اکثریت سکوت و خاموشی را برگزیدند. ساسانیان در طی صدها سال تلاشی در جهت بازسازی فکری و افزودن جریانات ذهنی بومی مردمان ننمودند و نتیجه آن خلائی شد که با هجوم اعراب به سرعت انباشته و کامل گردید. مردمان تشنه نوگرایی خسته از لایه های جانبدارانه و متعارض و اضطراب زای متراکم ذهنی خود با مهاجمان عرب همراهی نمودند و در طی صدها سال با استفاده از مکانیسم دفاعی روانشناختی واکنش نمایی reaction formation  از اعراب گوی سبقت را بودند و با ترکیب مجموعه وهمی و ذهنی و فکری اجداد خود با محصولات ساده و فاقد عمق اعراب مهاجم به خلق شگفتی و  سازه هایی در حوزه اعتقادی و اندیشه دست یازیدند که باعث تعجب اعراب در طی قرنها گردید. آنها مهاجمان را با زیرکی در درون فرهنگ خود حل میکردند و معجونی جدید از ترکیب و امتزاج عناصر روانی فرهنگی می ساختند که در ظاهر شباهتهایی با فرهنگ و رفتار مهاجمان می داشت اما در عمق با موجودی وهمی ناخودآگاهی جمعی آنها پیوند عمیقتر بیشتری را برقرار می کرد.  

        د : انفعال و عدم تحرک ایرانیان در عرصه جهانی و نگاه ناپویای آنها باعث شده است که همیشه طعمه خوبی برای مهاجمان باشند. در ریشه یابی و تحلیل این کندی می توانیم از اصطلاح " درماندگی آموخته شده " در روانشناسی معاصر بهره ببریم. آنها در ژرفای ناخودآگاهی خود آموخته اند در انتظار بارش آسمان و لطف آناهیتا باقی بمانند و یا اینکه " ایشتر " خدای جنگاوری آنها را در مقابل دشمنان محافظت نماید و اهورا مزدا طبیعت را بر آنها رام و مطیع سازد بلکه به سعادت و رفاه دست یابند. اگر اوضاع بر وفق مرادشان نباشد آنقدر منتظر می مانند که دشمنان و مهاجمان در درون آنها حل شوند و تغییر ماهیت دهند ولو به قیمت گذر قرنها زمان باشد. اعراب مهاجم بار سنگینی که در ذهن ایرانیان باعث سکون و درماندگی آنها شده بود را نداشتند. مغولان نیز هرگز قصد کشورگشایی نداشتند اما بی تحرکی وسوسه برانگیز ایرانیان محرکی می شد برای دیگران که نیشتری بر این تن فربه و علیل وارد سازند و زخمی بر پیکره بنشانند.


جمعه 30 دی ماه سال 1390
تحلیل تکنیک روانی حساسیت زدایی تدریجی در جنگ سوم خلیج فارس

          غرب دارد به رویای ده ساله خود در منطقه خاورمیانه نزدیکتر می شود. آنچه را که بوش پدر آغاز ساخت اوباما نیز تکمیل نموده و محصول آنرا خلف جمهوری خواه وی خواهد چید. قویا" معتقدم تسلط بر ایران و تنگه هرمز برای امریکا و اروپا اهمیت حیاتی دارد. دلایل این ضرورت به شرح زیر می باشد:  

الف: پس لرزه های بحران اقتصادی اکنون معاش غرب را به لرزه در آورده است. تحلیلگران به تداوم آن در سالیان بعد اعتقاد راسخی دارند. 

ب: روسیه مار زخم خورده ای است که در حال حاضر به ترمیم زخمهای فروپاشی اقتدار خود می پردازد. نگرانی غرب از مداوای این زخمها و برگشت به دوران جنگ سرد است. 

ج: چین اصلی ترین منبع نگرانی غرب است. سیطره این اژدهای قدرتمند بر اقتصاد جهانی آنچنان است که هیچ کشوری از دامنه نفوذ آن در امان نیست.  

د: بحران انرژی کم کم چهره مخرب خود را عیان می سازد. قلب انرژی جهان یعنی خاورمیانه برگ برنده قدرت حاکم بر ای منطقه است. 

ه: نظامهای دیکتاتوری کهنه خاصیت مقابله ای خود را در برابر عوامل نگران ساز غرب از دست داده اند و بتدریج با نظامهای خود کنترل کننده باید جایگزین شوند تا بعنوان پیاده نظام و سپرهای طبیعی در آینده نقش مهم خود را ایفا نمایند. 

          با توجه به این مقدمه شیوه های متنوعی توسط متخصصان جنگ روانی بکار گرفته می شود تا هزینه عملیات به نحو چشمگیری کاهش یابد. جنگ روانی بعنوان بخش غیر قابل انفکاک سیاست مدرن نقش بسزایی در طراحی هر گونه عملیات در سطح جهانی به عهده دارد. یکی از این تکنیکها که به کرات توسط امریکا و اروپا استفاده می شود تکنیک حساسیت زدایی تدریجی است که در روانشناسی بالینی در درمان فوبیا یا ترسی مرضی کاربرد بسیار ثمربخشی دارد. در این شیوه درمانی محرک ترسناک در طی درجات بسیار خفیف تا شدید به ترتیب ارائه می شود تا آمادگی پذیرش آن در وی ایجاد شود. به عبارت دیگر سطح تحمل بیمار بتدیج با تجربه سطوح مختلف از لحاظ ضعف و شدت محرک افزایش یافته و در نهایت نسبت به محرک واقعی در شرایط بیرونی واکنش عادی نشان خواهد داد. شکل مبدل این تکنیک در سیاست به شکل پیچیده ای مورد استفاده قرار می گیرد. عملیات روانی بر اساس این شیوه به ارزیابی مکرر موقعیت قربانی و تحمیل کش و قوسهای مصنوعی با درجات مناسب  با موقعیت کشاندن حریف و نگه داشتن وی در موقعیت مورد انتظار که تا وقوع رفتار مورد نظر از سوی قربانی ادامه می یابد. چنین کارکردی در سطح شبکه بزرگی از عوامل امکان پذیر می گردد که در هماهنگی بسیار نزدیک با یکدیگر قرار داشته باشند. در جنگ سوم خلیج فارس این تکنیک در سه سطح در حال انجام است : 

سطح اول : ایجاد آمادگی در افکار جهانیان برای پذیرش محرک ناخوشایند حمله به ایران و قبول آن به عنوان یک ضرورت . 

سطح دوم : کاستن ضررهای ناشی از شوک حاصله از حمله به ایران و عوارض تضعیف کننده آن در اقتصاد جهانی و کنترل تبعات آن. 

سطح سوم : در صورت رو کردن برگ حمله نظامی امکان سازش ایران و تن دادن به خواسته های غرب بسیار بالا می رود که مطلوب غرب نمی باشد. هر گونه سازی و مماشات در قبال غرب از سوی ایران برای کشورهای متحد و ناتو یک فاجعه به حساب می آید. بازی دوگانه مشوق و تنبیه از سوی دول متحد صرفا" برای خرید زمان تا تاثیر کامل تکنیک حساسیت زدایی به شرح گفته شده در بالا می باشد. 

           مثال برای تکنیک روانی حساسیت زدایی تدریجی: 

بیستم ژانویه : اوباما اعلام کرد سیاست وی در برابر ایران به آشفتگی اقتصادی در این کشور انجامیده است و سارکوزی از فاجعه آمیز بودن حمله به ایران سخن به میان آورده است . تحلیلگران و سیاستمداران ایرانی از کنار هم گذاشتن این دو نقل قول چنین برداشت می کنند که گزینه نظامی  از سوی غرب غیر ممکن می باشد. نتیجه آن به شکل کوبیدن بر طبل جنگ و قدرت نمایی بیشتر در برابر ماشین هولناک جنگی آمریکا و متحدانش می گردد که خواسته اصلی اروپا و امریکا برای تدابیر بعدی می باشد.


جمعه 23 دی ماه سال 1390
روانکاوی ترور

ترور از دیدگاه روانکاوی تعریفی متمایز دارد : رفتاری است که نابودی دیگری را شرط بقای تروریست می سازد. عملی است که در دو سطح همزمان وهمی و واقعی به قصد نابود سازی هدف مشخصی بوقوع می پیوندد تا تضمینی باشد بر بقای یک ایده یا فکر یا ساختار. وهمی است از آن لحاظ که چهارچوبهای هیجانی و هسته های برانگیزاننده ناخودآگاهی درآن موثر است و واقعی است از آن جنبه که برنامه هدفمند دارد و در راستای ستیابی به نتیجه ای معین عمل می نماید. ترور یکی از دست اندرکاران پروژه اتمی ایران در هفته اخیر فرصتی فراهم آورد تا پدیده ترور را از زاویه روانکاوانه مورد بررسی قرار دهیم. این پدیده در قالب سه بخش تقسیم می گردد. اول آمر اصلی دوم هدف ترور یا قربانی و سوم عامل یا عاملین اجرا . رفتار هر کدام از این بخشها را در دو قالب وهمی و واقعی می توانیم به شکل زیر مورد تفسیر قرار دهیم :

رفتار آمر یا آمران در سطح وهمی :

1- قربانی تنشهای وهمی ناخودآگاه در ساختار ذهنی آمر ایجاد ساخته است و با رفتار و اعمال و اقداماتش درجاتی از تشویش و دلهره در وی ایجاد نموده است.

2- آمر قربانی را در سیستم وهمی خود با تعارضات حل نشده ای همراه می بیند که تنها راه خلاصی از این تعارضات وکشمکشها حذف فیزیکی قربانی در نظر می گیرد.

3- قربانی آنچنان تسلطی بر هسته های وهمی آمر دارد که بقای وهمی این هسته های قوی و در عین حال درگیر خطر را در آمر مورد حمله قرارمی دهد که به ناچار در شرایط حذف فیزیکی توسط آمر قرار می گیرد.

4- آمر در استنتاجهای وهمی خویش تنها راه تشفی و تسکین و ارضاء تکانه های خشونت طلبانه خویش را در مواجهه نابودگرانه با قربانی مورد محاسبه قرار می دهد.

رفتار آمر یا آمران ترور در سطح واقعی :

1- آمر ترجیح می دهد از شیوه حذف فیزیکی قربانی به این دلیل استفاده کند که سهلترین راه دسترسی وی به هدف بعدی می باشد.

2- آمر در راه رسیدن به اهداف خود با ترور قربانی هزینه کمتری در مقایسه با سایر شیوه ها می پردازد.

3- نابودی قربانی سرعت دستیابی آمر را به اهداف آتی افزایش می دهد.

4- سازمان سوپر ایگو یا اخلاقی آمر تحت تاثیر تکانه های اید یا نهاد دچار ضعف و ناتوانی شده است و بناچار شیوه های برخاسته از اید با هدف ارضاء فوری و سریع و رفتارهای ابتدایی و واپس گرایانه متکی بر نابود گرایی در الویت قرار می گیرد.

رفتار قربانی در سطح وهمی :

1- قربانی بصورت ارادی یا غیر ارادی در مسیر تعارضات حل نشده آمر قرار می گیرد. اهمیت وی با توجه به موقعیت قرار گیری وی در این مسیر تعیین می گردد و نه خصوصیات فردی وی.

2- شرایط قربانی می تواند به تحریک هسته های وهمزای قدرتمندی در آمر بیانجامد که رفتار ترور را توسط وی صادر نماید.

3- قربانی به دلیل غفلت وهمی در مسیر تکانه های خشم آلود آمر قرار می گیرد و در نهایت با نابودی خویش با ترور هزینه این غفلت وهمی خویش را می پردازد.

4- قربانی ارضای وهمی خویش را در ادامه تعارض با آمر می پندارد و در مقابل آمر نیز با نابود ساختن وی ارضاء او را مورد حمله قرار می دهد.

رفتار قربانی در سطح واقعی :

1- قربانی به دلیل تبعیت از چهارچوبهای تعیین شده ای مورد حمله قرار می گیرد که در تضاد منافع با خواسته های آمر است.

2- قربانی عضوی از مجموعه ای است که نابودی آن مجموعه یا بخشهایی از آن خواسته آمر محسوب می شود.

3- قربانی خواسته یا ناخواسته با رفتارهای خود به تحکیم پایه های ساختاری می پردازد که آمر مایل به تضعیف آن است .

رفتار عامل یا مجری ترور در سطح وهمی :

1- عامل ترور هسته های وهمی متراکمی را دارا می باشد که با نابود سازی قربانی به ارضاء دست می یابد.

2- مجری یا عامل تروردر غیاب سوپر ایگوی یا من برتر اخلاقی در سازمان روانی خویش به تکانه های اید یا نهاد گردن می نهد و با اطاعت از آمر به خشنودی وهمی می رسد.

3- سیستم وهمی عامل یا مجری ترور با ادغام در سازمان وهمی آمر انگیزه های مشترک و پیوسته ای را با وی می یابد که در نهایت رفتار اقدام به ترور ماحصل و نتیجه این همانند سازی وهمی آمر و عامل می گردد.

رفتار عامل یا مجری در سطح واقعیت :

1- عامل ترور در چهارچوب قراردادی معین عمل نموده و دستمزد خود را در قبال آن دریافت می نماید.

2- عامل ترور بخشی از چهارچوبی است که با آمر اهداف مشترکی را دنبال می نماید.

3- عامل می تواند خواسته یا ناخواسته در مسیر تعارضات آمر با قربانی قرار گرفته باشد .

4- شرایط فردی عامل و انگیزه های وی از رفتار ترور قابلیت محاسبه ار لحاظ سود و زیان را دارا می باشد.

سه شنبه 22 آذر ماه سال 1390
خود ارضایی  :  نبرد دائمی بین لذت و درد

سلام دکتر
راستش چیزی حدود یک سالی میشه که دنبال یه همچین جایی می گشتم.من حتی به استاد ..... هم ایمیل نوشتم اما ایشون انگار ما رو قابل ندونستن.
الانم که نامه های بچه ها رو خوندم کلی خوشحال شدم که جایی هست که منم دردمو بگم.
راستش من از ۷ سالگی خودارضایی دارم.الانم ۲۱ سالمه ولی نتونستم موفق به ترکش بشم.البته قبلا بچه تر که بودم این کار رو من بصورت روزانه و سه چهار مرتبه در روز انجام میدادم.
اما الان خیلی کمتر شده.ولی همینم نتونسته حالمو خوب کنه.چون من مرتب توبه کردم و باز این کار رو کردم.حالم روز به روز داره بدتر میشه.از لحاظ روحی خیلی پرخاشگر و بی حوصله و بی انگیزه شدم.
دکتر یه راه نجات بذارید پیش پام.
من قبلا با روانشناس تلفنی هم صحبت کردم چون روم نمیشد رو در رو این موضوعو مطرح کنم اما هیچ نتیجه ای نگرفتنم.تازه بدترم شدم.قبلا عذاب وجدان شدید و گریه میومد سراغم بعد از اینکار.اما الان به لطف همکارتون که این مسئله نباید باعث احساس گناهت بشه و خب طبیعیه و یه مشت از این مزخرفات یه مدته دارم خودمو توجیه می کم.
دکتر به دادم برسید.نجاتم بدید.من تو تمام عمرم همش یه بار فیلم بد دیدم اونم خودم نمی خواستم اتفاقی پیش اومد که فورا حذفش کردم.ولی از پارسال تا الان یه چندبار وسوسه شدم داستانای بد خوندم.اونم اصلا فکر نمی کردم که توی ذهنم بمونه.من فکر می کنم دلیل اصلیش مادرم و خاله هام باشن.
یادمه بچه که بودم وقتی میومدن خونه امون اصلا رعایت نمی کردن و هر حرفی رو پیش من میزدن.به بهانه ی اینکه بچه ام و نمی فهمم.
دکتر شما رو بخدا نجاتم بدید.گاهی وقتا اینقد از خودم بدم یاد که دوست دارم خودکشی کنم.همش مرگ و جهنم تو سرم می چرخه.گاهی وقتا.خدایا منو ببخش.از رحمت خدا هم نا امید میشم استغفرالله.
جدیدا هم رابطم با خدا خیلی شکر آب شده.فقط نمازامو می خونم.نه درد و دلی نه راز ونیازی.آخه همش با خودم فکر می کنم چه شبا که ننالیدی که ای خدا.من کسی رو جز تو ندارم.نمی تونم دردمو جز به تو به هیچ بنده ایت بگم.خدایا نجاتم بده.پس چی شد؟چرا الان اینجایی؟
تازگیا اصلا حوصله ی حرف زدن با خدا رو ندارم.فکر می کنم نمی خواد حرفامو بشنوه.اصلا دوست ندارم مفاتیح الجنان رو باز کنم یا یه دعا بعد از نماز بخونم.یا حتی گریه کنم واسه بدیام.قبلا اشکم روان بود اما حالا نمیدونم چم شده؟
فقط میدونم خیلی خسته شدم.از خودم از این مرض لاعلاج .زندگیمم از روال عادیش خارج شده.دلم به هیچ کاری نمیره.همش بهونه و توجیه کم کاریامو می کنم.خودمم خسته شدم به امام زمان.
دکتر کمکم کنید تا از بین نرفتم.حس می کنم به انتها رسیدم.تموم شدم.
منتظر کمکتون هستم.
تو رو خدا زود جواب من بدبختو بدید.
ازتون سپاسگزارم.اما تو رو خدا نشید جریان آقای ......دو ماهه که منتظر جوابشونم.اما انگار نه انگار یه بدبختی این گوشه ی دنیا منتظر راه حلشه.


سه شنبه 22 آذر ماه سال 1390
عاشق یک مرد همجنسگرا ؟!!

سلام آقای دکتر من دختری هستم حدودا25ساله عاشق مردی هستم اما متوجه شدم که او همجنسگرا می باشد. من تا به حال چیزی در مورد همجنسگرایی نمی دانستم چند وقتی است که از طریق اینترنت خواستم اطلاعاتی کسب کنم اما چیز زیادی دستگیرم نشد . می خواستم بدانم ایا همجنسگرایی یک بیماری است و آیا درمان پذیر است؟ اصلا آیا اکتسابی است و یا اینکه در درون و ذات این افراد این حس وجود دارد؟
خواهش می کنم مرا راهنمایی کنید که چه باید بکنم؟ هم دوست دارم اگه کمکی می شود به او بکنم هم نمی دانم می توانم کاری بکنم یا بگذارم در دنیای خودش زندگی کند؟
پیشاپیش از راهنمایی شما سپاسگذارم


سه شنبه 22 آذر ماه سال 1390
توهم ازدواج

نمی دونم از کجا شروع کنم . دختری 32 ساله هستم حدود یک سال و نیم است با پسری 6 سال کوچکتر از خودم آشنا شدم.در مشهد دانشجو هستم و او مشهدی است. تا قبل از آن با هیچ پسری بیشتر از دو ماه دوست نمی شدم. پسرا زود از دلم می افتادن و از اونا زده می شدم حتی با هیچ کسی انقدر نزدیک نشدم که بخوام با هاش رابطه داشته باشم. همیشه از ارتباط جنسی می ترسیدم. اما وقتی با محمد آشنا شدم اول فکر  میکردم یک دوستی ساده است. اون خیلی تلاش کرد تا به دلم راه پیذل کنه که بالاخره هم موفق شد. خیلی برام عزیزه و بدون اون نمی تونم زندگی کنم. اونم می گه منو خیلی دوست داره. برام ارزش قائله مدتی پیش ازش خواستم که با هم ازدواج کنیم اما اون گفت اهل ازدواج نیست. من خواستم بزارم کنار اما با هزار قسم و آیه اون گفت تا آخر زندگیم باهامه اما نمی تونه ازدواج کنه. فکر کردم شاید بخاطر موقعیت خودش یا خانوادش یا کارشه. چون وقتی اودم اونو ترک کنم تا به حد مرگ رسیدم اون به روح و جسمم جوری وارد شده که نمی تونم رهاش کنم. تصمیم گرفتم همینطوری ادامه بدم خیلی. دیگه در مورد ازدواج باهاش صحبت نمی کنم و همیشه بهش می گم که ما بدرد ازدواج با هم نمی خوریم . فکر کردم تفاوت سنیه. که اون به من گفت نه سنم و نه چیزه دیگه. به من این اطمینان رو داد که روزی بخواد ازدواج کنه فقط منم که با هاش ازدواج می کنه.  . .  من قبل از این آشنایی به دلیل از دست دادن مادم افسردگی شدید داشتم. الان فکر می کنم دوباره این افسردگی گریبانم رو گرفته. خیلی اونو اذیت میکنم یا مریضم با گریه می کنم وقتی سعی می کنم شاد باشم بیشتر  افسرده می شم. همش دلم می خواد با اون باشم . این مسئله که مدتی دیگر درسم تمام می شود و بر می گردم تهران و اون  و دیگه نمی بینم دیوونم می کنه. همش می خوام این رابطه را قطع کنم که کمتر به جنون برسم اما دوست داشتن اون داره دیوانم می کنه. شاید برخوردهاش هم هست. چون من باهاش رابطه جنسی داشتم فکر کردم شاید برا همین منو انتخاب نمی کنه البته خودش میدونه که من چون دوسش داشتم راضی به این رابطه بودم و فکر نمی کردم دارم گناه می کنم. چون فقط اون بود و اون. وقتی باهاش مطرح کردم ماه ها حتی سعی می کرد منو تحریک نکه تا بهم ثابت بشه که منو به این خاطر نمی خواسته. فکر می کنم بخاطر دوست داشتن او دارم به جنون می رسم. روی درسم اثر نمی زاره . توی کارهام نه اما در رفتارم اثر گذاشته. یا دارم گریه می کنم یا داد می زنم. تحمل شنیدن هیچ حرفی و ندارم. با کوچکترین تلنگری از پا می افتم. احساس می کنم به پوچی رسیدم. می خوام از این تنهایی بیام بیرون نمی تونم. یک پدر پیر دارم که انقدر سرش داد زدم که خودم شرمنده ام اما تاثیرات روحی در رفتارم  بیشتر از همه خودم رو آزار می ده. خواهش می کنم کمکم کنید


سه شنبه 22 آذر ماه سال 1390
فتیش جوراب زنانه

با عرض سلام و خسته نباشید
من روزبه هستم و 27 سال دارم و مجردم
و از بچگی شدیدا عاشق جوراب زنونه هستم و علاقه خیلی زیادی دارم به دیدن جوراب زنونه پای خانوما و خودمم از بچگی همیشه جوراب زنونه میپوشم ( البته دور از چشم خانواده ولی بعضی از دوستام میدونن که جوراب زنونه دوست دارم و میپوشم) روزی هم جوراب زنونه نپوشم یه جوری میشم بی قرار و....می شم.
بد جوری پوشیدن و دیدن جوراب زنونه حشریم میکنه و حال رو بد میکنه...و یا خود ارضایی میکنم یا با دوست دخترم که برام جوراب زنونه میپوشه خودم رو خالی میکنم...( راستی اینم بگم که هیچ وقت بدون جوراب زنونه سکس یا خود ارضایی نمیکنم ...اصلا اون سکس بدون جوراب زنونه بهم  حال لذت نمیده...
حالا نمی دونوم این کارم خوب هست یا نیست...!
ولی خودم بعضی وقتا دوست دارم که این حس توی وجودم باشه...یه فانتزی خیلی خوبه وسع موقع سکس...ازش لذت میبرم...
ولی اگه میشه کمکم کنین که چی کار کنم !!


سه شنبه 22 آذر ماه سال 1390
میسترس اجباری

سلام
از اینکه کسی رو پیدا کردم تا بتونم با اون صحبت کنم خیلی خوشحالم.
من با یه پسر اشنا شدم  که عاشق اینه که برده باشه و من میسترس اون باشم
اولش اصلا باورم نمی شد که چنین چیزی وجود داشته باشه چون از جریان میسترس و بردگی چیزی نمیدونستم.دوست داره دستمو ببوسه بهش دستور بدم وهر تنبیهی که بگم انجام بده .خودش میگه میخواد تجربه کنه .
اما حالااز رفتارش خسته شده  ولی قدرت و توانایی نداره که بتونه این احساسو کنترل یا حتی سرکوب کنه
حالا من میخوام کمکش کنم یه راه حلی بدین که من بتونم کمکش کنم .خواهش میکنم کمکم کنید


سه شنبه 22 آذر ماه سال 1390
وسواس فکری توهین به مقدسات

اقای دکترابراهیمی سلام.من دختری هستم۲۱ساله من راجع به یه موضوعی وسواس فکری دارم فقط خواهش میکنم موضع گیری نکنیداخه اون چیزی که بهش وسواس دارم خیلی گناهه.از گفتنش شرم دارم.اون اینه که:من خودم رومجبور می دونم که به اشخاص مقدس مثل امام ها توی فکرم توهین کنم ولی به زبون نمیارم وبعضی وقتها این فکرهاغیرارادی سراغم میان وبیشتر وقتهابا اراده خودم ایجاد میشن.به این دلیل میگم با اراده چون وقتی جلوی خودم رو میگیرم دچار تنش میشم وبرای رهایی از اون به اون افکار بر میگردمولی در حین این افکار برای مقابله با اونا این اشخاص مقدس رو با صفات خوب یاد میکنم ولی اخرش موفق نمیشم بدترین وضع حین نمازبوجود میاد جون باید حواسم جمع نماز باشه دیگه کنترلم روی این فکر کم میشه من دچار عذاب وجدانم لطفاکمک!


سه شنبه 22 آذر ماه سال 1390
عواقب اختلاف با شوهر

سلام آقای دکتر  
سه سال پیش با همسرم دچار اختلاف شدیدی شدم  
5 ماه خانه را ترک کردم. دراین مدت همسرم با دختری آشنا شد وتصمیم به ازدواج با او گرفت .بعد از مشاوره تصمیم به بازگشت گرفتم .با تمام تلاشی که برای بهبود وضعیت زندگی کردم متوجه شدم ایشان با خانم مطلقه ای رابطه دارد .وقتی موضوع را با او در میان گذاشتم به من این اطمینان را داد که  این رابطه را تمام میکند. ولی دوباره بعد از 6 ماه متوجه شدم هنوز با این خانوم رابطه دارد .این بار از او درخواست کردم از هم جدا شویم ولی ایشان مخالفت میکند  وادعا میکند این خانوم ایشان را تحدید کرده و او را به ادامه این رابطه مجبور کرده است (البته من استدلال ایشان را باور نمیکنم) .این بار نیز با اصرار از من خواسته چشم پوشی کنم ومیگوید به تو اثبات میکنم که این رابطه را تمام میکنم .دیگر به او اطمینان ندارم .هرچند رفتارش با محبت ومهربانی همراه است اما فکر میکنم تظاهر به محبت میکند .این موضوع مثل خوره همه وجودم را گرفته. به طور جدی با او صحبت کرده ام   
حتی از او خواسته ام اگر من عیبی دارم بگوید تا مشکل را بر طرف کنم اما میگوید عیب از تو نیست .
لطفا راهنماییم کنید برای خلاص شدن از این کابوس چه کنم؟


شنبه 12 آذر ماه سال 1390
خاطرات یک اعدامی

یک زندانی که سالها در بند اعدامی ها بود در زمان مرخصی برایم چنین تعریف می کرد:

         " در ورودی که روی لولا می چرخید دلم هری پایین می ریخت. اگر مامور بود که نفسهای همه توی سینه حبس می شد. وقتی برای بردن اعدامی ها می آمد کاغدی در دستش بود که لیست اسامی ها توی آن بود. قلبم می زد. هیچکس پلک نمی زد. موادی ها نه وکیل داشتند و نه قبلش به خانواده هایشان اطلاع می دادند. آن چند دقیقه به اندازه چند سال می گذشت. اسمها را که یکی یکی می خواند انگار با قلمی آهنی آن را توی مغزم حک می کردند. واکنشها فرق می کرد. یکی همانجوری پای برهنه از بند می زد بیرون. از خود بیخود می شد و دیگر هیچ چیز نمی دید. نه لباسی بر می داشت و نه خداحافظی می کرد. هر چه به او می گفتیم بیا آخرین وداع انگار که صدای ما را نمی شنود. بعضی هم غش می کردند به زمین می افتادند. سربازها پایشان را می گرفتند و با خود می کشیدند و بیرون می بردند.تعدادی هم خداحافظی می کردند و با دوستانشان دست می دادند و روبوسی و گریه  و حلال بودی می طلبیدند و حساب کتابهایشان را صاف می کردند و نامه ای و احیانا" توصیه ای به عزیز ندیده ای .یک مورد بود جوانی مجرد که خیلی بامرام بود. اسمش را که خواندند با آرامش با یکی یکی ما خداحافظی کرد. نصیحتمان می کرد که چرا دارید گریه می کنید . باید دست بزنید و شادی کنید. وقتی دید کسی به حرفش گوش نمی دهد گفت تا دست نزنید نمی روم . هر چه حفاظت به او می گفت که راه بیفتد اهمیتی نمیداد. می گفت تا دست نزنید برایم نمی روم. بازمانده های  بند برایش دست زدند تا رفت. تا چند سال تو بند اعدامی ها صحبت او بود که مرگ را با شادی استقبال کرد.توی هفت سالی که توی بند اعدامی های بودم مرتب خالی و پر می شد کریدور . برایم مرگ دیگران عادی شده بود. می گفتند فلانی را کشته اند می گفتم کشتند که کشتند. به یکی اگر می گفتی دنبال فلانی می گردم می گفت او که دو هفته پیش اعدام شده است. آدم به مرحله ای می رسد که غصه مردن هیچکس را نمی خورد. دلم سخت و سنگ شده بود. بعضی وفتها می خواستم خودم را امتحان کنم ببینم لحظه اعدام مثل اینها می ترسم یا نه ؟ کنجکاو بودم که چه حالی پیدا می کنم وقتی اسمم را برای بردن می خوانند . روزها اجرای حکم  ساعت دوتلفنها قطع بود.می گفتند تلفن قطع می دیدید آدم است که افتاده . می دانستند که وقت اعدامشان است. یکی را می دیدید که بیهوش شده است . یکی دیگه اینقدر نشئه می کرد تا موقع اجرای حکم نشئه باشد و چیزی نفهمد . صحنه اعدام زیاد دیده ام. یکی جست می زد روی نیمکت با دستها بسته شده از پشت. یکی دیگر را چند تا سرباز به زور طناب به گردنش می کردند. یکی از صحنه هایی که یادم نمی رود زنی بود که بالای میز نمی رفت. هر کاری کردند گوش نمی داد فریاد می کشید و گریه می کرد. می گفت اول باید بچه هایم را ببینم بعد اعدامم کنید. موادی ها ملاقات آخر ندارند و بی خبر اعدامشان می کنند. چند تا سرباز دست و پایش را گرفتند و به زور طناب را به گردنش انداختند . جرم مواد تعزیه ندارد. حفاظت ممنوع کرده است اما اعدامی های قتلی تعزیه دارند . پیراهن سیاه و پرچم سیاه می زنند و از اتاقهای مختلف به دوستهایش سر می زنند و به آنها تسلیت می گویند. ولی موادی ها چون تعزیه ندارند زیاد به فکرشان نبودیم. مگه چقدر قرار است غصه بخوریم. یک روز دو روز نیست . همیشه هست . صبح با ده نفر داریم صبجانه می خوریم شام می شویم دو نفر. شب نشسته ایم چند نفری با هم حرف می زنیم و می خندیم شب بعد از آن جمع دو سه نفری بیشتر زنده نیستیم. " 
 
 

پنجشنبه 26 آبان ماه سال 1390
روانکاوی قربانیان آقا زادگی !

 

 

 

 

           احمد رضایی فرزند محسن رضایی در دبی خودکشی کرد. هر چند هنوز بطور کامل چند و چون مرگ وی مشخص نشده است اما تشخیص مرگ وی به عنوان خودکشی چندان بی ربط نمی باشد. منابع قانونی امارات نیز مرگ وی را خودکشی اعلام نموده اند. این اتفاق بهانه ای شد تا به احوال بخشی از افراد این جامعه که عنوان آقا زادگی را یدک می کشند بپردازیم و پرده از رنجی که از دگرگونگی اوضاع زندگیشان می کشند سخن به میان آوریم. ناهمسویی جریان زندگی آقازاده ها با همسن و سالهای غیر آقا زاده و عادیشان و زندگی آنها در اکواریومی بنام خانواده و قید و بندهای بیش از حدی که بر دست و پایشان نهاده می شود و   در نتیجه تافته ای جدا بافته تلقی می گردند . فضای متعارض زندگی آنان با جریان عادی زندگی مردم کوچه و خیابان باعث ایجاد سازمانی وهمی و نا همخوان با واقعیت می گردد که تحت عنوان گسست روانی و رفتاری با محیط از آن نام می بریم. این گسست موجب ایجاد واکنشهایی در چهارچوب عواطف و احساسات فرد گردیده و در نهایت وی را به انزوای کامل و افسردگی و اقدامات نامتعارف و بیمارگونه سوق می دهد. در جامعه ایرانی ما در قالب آقا زادگی و آقا زادگان با طبقه ای نو ظهور به دلیل شرایط سیاسی و اجتماعی و فرهنگی مواجه می شویم که با سایر طبقات اجتماعی تفاوتهای اساسی و بنیادین دارند. این افراد به دلیل برخورداری از رانت قدرت پدران خود و دسترسی بیحد به امکانات زندگی و رفاه مطلق در شرایطی قرار می گیرند که از جهاتی می تواند بشدت آسیب زننده و نامتعارف تلقی گردد. با توجه به تجربه کاری خود به عنوان یک روانشناس در این زمینه عمده این شرایط را به شرح زیر ارائه می نمایم: 

 

۱- به دلیل مشغله والدین فضای ارتباطی اعضای خانواده با ترکیبی از دخالتهای شغلی و کارکردهای عادی درون خانواده روبرو می شویم. کودکان این خانواده ها مجبورند از همان اوان خردسالی درگیر مسائلی شوند که چندان ضرورتی بدان ندارند و در عوض فرآیندهای طبیعی و عادی حاصل از ارتباطات عاطفی و هیجانی آنان دستخوش آسیب و بی توجهی قرار می گیرد. 

 

۲- حساسیت شغلی والدین به خودی خود موجب کنترلهای افراطی بر روابط کودکان این خانواده ها با دیگران و بخصوص کودکان خانواده های عادی می گردد. با توجه به اینکه تعامل با همسن و سالها نقش مهمی در شکل گیری شخصیتی کودکان ایفا می نماید آقا زاده ها محرومیتهای جدی در این زمینه را تجربه می کنند که می تواند زمینه ساز ناتوانی های بعدی و شکل گیری ساختار روانی افسرده ساز در آنان گردد. 

 

۳- به دلیل فاصله عاطفی و هیجانی والدین از فرزندان به علت مشغله زیاد فرزندان خانواده  با انباشتگی نیازهای روانی در سازمان ذهنی خود روبرو می شوند. در طی سالیان متمادی این نیازها قابلیت ارضا و تخلیه و تسکین نمی یابند و در نهایت به شکل احساس ناکامی شدید بیرون ریخته شده و قابلیت ابتلا به افسردگی را در آقا زاده ها افزایش می دهد. 

 

۴- در جلسات روان درمانی آقا زاده ها به خوبی می توان خشم ناشی از تابعیت همراه با تحمیل از والدین صاحب مقام را در قالب میل به تخریب و انهدام تصویر وهمی والدین در جریان برون ریزی وهمی در فرآیند تداعی آزاد مشاهده کرد. آنها می خواهند خود را از هر چیزی که به اطاعت وادارشان سازد برهانند و زنجیرهای اسارت طلایی که بر دست و پایشان سنگینی می کند را بدرانند و جامهای زهر مرصع خود را در زیر پا لگد کوب سازند.  

 

۵- روابط درون خانوادگی آقا زاده ها همچون روابط والدین از مراکز قدرت از همان دوران ابتدای کودکی به شکل اطاعت محض شکل می گیرد. همه چیز در حول و حوش مسئولیت و اطاعت و فقدان پرسش و سئوال شکل گرفته  و خواست و اراده فرزندان چندان اهمیتی ندارد. عاقبت این جریان به ناکامی و نتیجه حتمی آن یعنی افسردگی ختم می گردد. 

 

۶- به دلیل فاصله روانی و رفتاری آقازاده ها از جامعه عادی و کنترل افراطی یک بعدی توسط والدین و تلاش در جهت مطیع ساختن آنان بتدریج ساختار وهمی آنان با رگه هایی از خود مرکز بینی و خود محوری و خود شیفتگی بیمارگونه شکل می گیرد. گاه این تشکیلات وهمی با ترکیب و تداخل با رانت بی انتهای قدرت که توسط والدین در اختیار فرزندان گذاشته می شود می تواند به ناهنجاریها و ناسازگاریهای جدی روانی منجر گردد. یکی از دلایل شیوع رفتارهای ضد اجتماعی در آقا زاده ها می تواند از چنین روندی برخوردار باشد. 

 

        


سه شنبه 10 آبان ماه سال 1390
روانکاوی فروغ فرخزاد : شاعر آیه های عصیان و تاریکی

                                                                

 

 

   ؛  همه هستی من آیه تاریکیست

                            که ترا در خود تکرار کنان

                           به سحرگاه شگفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
                           من در این آیه ترا آه کشیدم آه
                           من در این آیه ترا
                           به درخت و آب و آتش پیوند زدم "
    
          فروغ را نمی توان با معانی ظاهری اشعارش شناخت. رازهای وهمی نهفته در کلمات روان و سیالش بیش از حد و تصور است. هر شعرش همچون صندوقچه ای است که ظاهر بس ساده و آشنا دارد اما درونش اسرار بیشمار نهفته است. هزار بار اگر نغمه هایش را به زبان آوری باز محتاج فرصت دیگری هستی تا پرده از ناپیدای دیگرش برداری. هوشمندی ذاتی و زنانگی اشباع شده اش با رنگی از خلاقیت بیمانند معجونی از او ساخته بود که با صد نگاه نیز بازشناسی و شناخت وی را بسیار دشوار می نمود. نگاه روانکاوانه به اشعار وی دریایی از اوهام پیچیده  و پیوسته با هسته های متعدد و قدرتمند ازهیجانات و عواطف مهار نشده و کنترل ناشدنی را در اختیار ما قرار می دهد که با رنگ آمیزی احساسات زنانه فرمی دلپذیر و خوشایند و وصف نشدنی را نمایان می سازد.
        در تحلیل اشعار نگاه روانکاو به سازمانهای وهمی شاعر است که قدرت خود را از گذشته و کودکی و سازوکارهای عاطفی و هیجانی اولیه می گیرد. رابطه با والدین در این میان از اهمیت به سزائی برخوردار است. در یکی از نامه هایی که به پدر می نویسد اطلاعات بسیار جامعی و کاملی از ویژگیهای روانی و رفتاری پدر را عیان می سازد که از لحاظ تشخیصی بسیار ارزشمند است.عمده نتایج تحلیلی از ارتباط وی با پدر به شرح زیر می باشد :
1- تعارض علاقه و اضطراب  با پدر : از یکسو نیاز دارد به پدر نزدیک باشد و از سوی دیگر از وی گریزان است . در نامه اش نداشتن تفاهم و درک متقابل و نگاه ایراد گیرانه و سرزنش آمیز پدر را به خویش مورد انتقاد قرار می دهد و از اینکه از کودکی با دنیای وی بیگانه بوده و شباهتی در افکار و عقاید و احساسات با او نداشته است خود را رنجیده و دردمند نشان می دهد.
2- ازدید فروغ پدر وی را مایه سرافکندگی و شرم خانواده به حساب می آورده است. این احساس کهنه و ریشه دار از سالیان اولیه زندگی مبنای افسردگی مزمنی بوده است که برای همیشه همچون سایه ای وی را همراهی می کرده است.
3- پدر با شخصیتی وسواسی و رفتارهای کنترل کننده و سختگیری مفرطی که در روابط درون خانواده بر همه تحمیل می کرده است فرزندانش را طغیانگر و معترض ساخته است. خشم نهفته در کلمات فروغ در بیشتر اشعار وی در اصل نمود خشمی است که از کودکی با فشارهای روانی و اجباری پدر در او بنیان نهاده شده است.
4- نگاه بدبینانه و تحکم آمیز پدر نسبت به زندگی و فرزندان تاثیر مخربی بر احساسات و هیجانات فروغ گذاشته است. از یکسو وی را در قبال پدر منفعل و ایستا ساخته و از جهتی متضاد او را به طغیان و خشم و مقابله جدی برانگیخته است. دامنه این دوگانگی بعدها تبدیل به جبهه ای وسیع به گستردگی تمامی زندگی وی گردیده است. تقریبا" د رتمامی اشعار وی رد و نشانی از این دوگانگی را مشاهده می کنیم. گاه با زندگی از در صلح و آشتی در می آید و منفعلانه تقاضای محبت می کند و گاه خشمگینانه و از سر استیصال از عرش تا فرش را در هم می ریزد و طغیانگرانه جدالی سهمگین با هستی خویش و همگان را آغاز می نماید.
5- پدر شانس کودکی آرام و زیبا را از فروغ دریغ داشته است. نگاه وسواسی و اضطراب آلود و سرزنشگر وی دخترک را وارد وادی اوهام ناکام ساز و درد آوری نموده که باید دوران اوج با حسرت  از کودکی وهمی و خیالی خود یاد کند که هیچگاه شیرینی طعم آن را در واقعیت نچشیده است .
6- طلاق از شوهری که شبیه پدر بوده است در اصل خشمی بوده که نابهنگام سر باز نموده و دیگری را قربانی ساخته بلکه تسکینی وهمی از رنجی که از خردسالی به همراه داشته رهایی یابد.همسر وی - پرویز شاپور - هیچگاه لب به سخن نگشود  و تا زمان مرگ کلمه ای از آنچه که بین او و فروغ گذشت سخنی به میان نیاورد اما می توان از سکوت وی استنباط عجز و ناتوانی در مقابل زنی نمود که پس سالها هنوز درک احساسات و اوهامش بسیار دشوار است.
7- همراه با تسلط پدرانه تصویر مادر مات و ناپیدا است. مادر همچون سایه ای مبهم چندان وجود و نمود بیرونی در زندگی فروغ ندارد. دخترک در حسرت فقدان زنانگی مادر به دنیای زنانگی وهمی و خودساخته ای پناه می برد که نظیر آن را فقط در دنیای وهمی اشعار و کلمات می توان یافت نه در عالم واقع. زنانگی اغراق آمیز و سرشار از آمیزه های وهمی هیجانی و عاطفی پررنگ و غلیظ. هوشمندی اش به خلاقیتی شگرف انجامیده است تا بتواند به چنین معجزه ای دست زند : آنگونه که می خواهد برای خود هویتی بسازد که مانندی نتوان برایش یافت.

یکشنبه 1 آبان ماه سال 1390
استیو جابز : مرگ از سرطان یا توهم خود درمانی لجوجانه

         

 

          ابتلا به بیماریهای سخت تنها بدن بیمار را درگیر خود نمیکند بلکه سازمان روانی وی را بشدت در هم می ریزد و عوارض دهشتناکی را به همراه می اورد. این تغییرات با تشخیص پزشک آغاز می شود و پروسه پیچیده ای را به همراه خود آغاز می سازد. واکنش اولیه با شوک و ناباوری همراه است. ممکن ساعتها و روزها و ماهها به طول انجامد اما مرحله بعدی که انکار است کلیت بیماری را هدف می گیرد و می تواند مدتها ذهن بیمار را در تسکینی وهمی نگه دارد. بعد از آن افسردگی و پذیرش بیماری است که بیمار را به ناچار به تکاپو برای درمان معقولانه و منطقی وا می دارد. ماندن در هر کدام از مراحل فوق و گذار از آن به عوامل متعددی بستگی دارد که مهمترین آن تجربیات قبلی و شخصیت فرد و میزان پختگی هیجانی و هوشی وی دارد. هر چه انسجام روانی و رفتاری بیشتری وجود داشته باشد فرد به همان نسبت زودتر به آخرین مرحله که پذیرش بیماری و تلاش در جهت استفاده از شیوه های صحیح برای زنده ماندن است می رسد.

          استیو جابز بنیانگذار اپل به دلیل ابتلا به سرطان لوزالمعده درگذشت اما انچه که مرگ وی را متمایز می سازد نگاه وهمی و نامعقول به درمان بیماری دشوارش بود که او را وارد مرگی زودرس نمود. یکی از متخصصان سرطان امریکا با بررسی دقیق پرونده پزشکی وی دریافته است که بیماری او در صورتی که درمان بصورتی معقول و با طی روال عادی آن انجام می شد می توانست موفقیت آمیر باشد و احتمال مرگ وی بسیار اندک بوده است. استیو جابز بجای انجام اقدامات مناسب پزشکی توصیه های پزشکان را نادیده می انگاشته است و به شکلی وسواسگونه به خوددرمانی روی آورده بود. استفاده از  داروهای گیاهی نامربوط و آب  میوه های عجیب و غریب و طب سوزنی و شیوه های ساختگی در ماههای آخر عمر بشدت وی را مشغول نموده بود تا جاییکه  نگرانی و اعتراض اطرافیان و پزشکان معالج وی را برانگیخت.
          این سئوالی است که می تواند ما را در جایگاه یک پژوهشگر مسائل روانی و رفتاری به سبب شناسی و آسیب شناسی این پدیده رفتاری رهنمون سازد که چه عواملی میتواند بیماران صعب العلاج را درگیر این واکنشهای وهمی و غیر معقولانه نماید تا حدی که مرگی سریع را برای خود رقم زنند. یافته های ما نشان می دهد که بیماران خود درمانگر تفاوتهایی اساسی با بیمارانی که بیماری خود را پذیرفته و رویکردی منطقی در مواجهه با آن در پیش گرفته اند را دارا می باشند. اعم این تفاوتها به شرح زیر می باشد:
          1- مرحله شوک و ناباوری در بیماران خود درمانگر مدت بیشتری به طول می انجامد. چنین مسئله ای نشاندهنده بالا بودن سطح اضطراب و تنش ناشی از آگاهی نسبت به ماهیت بیماری در این افراد می باشد. در بیماران عادی گذار از مرحله  شوک و ناباوری سریعتر اتفاق می افتد.
        2- انکار وهمی ناخودآگاهانه بیماری  در بیماران خود درمانگر بیشتر است . مکانیسم دفاعی روانی انکار یکی از مکانیسمهای بسیار مهم در روبرو شدن با موقعیتهای تلخ و ناگوار است. بیمار با بستن چشم خود بر روی واقعیت بطور موقت خود را از عوارض تکانه های رنجزای آن آسیب دور نگه می دارد تا زمانیکه سازمان روانی وی تمهیدات مقابله ای بیشتری را مهیا سازد. به سخنی دیگر بیماران خوددرمانگر به دلیل ناتوانی در کنترل تکانه های ناخوشایند و دردناک وهمی ناشی از اوهام مرگ و نابودی از مکانیسم دفاعی انکار استفاده بیشتری به عمل می آورند.
         3- اضطراب ناشی از عواقب و نتایج بیماری سخت به شکل گیری ساختارهای وهمی جدیدی با مرکزیت بهبودی سریع و مطمئن ایجاد می نماید که سرآغاز یکسری اقدامات وهمی از سوی بیمار خوددرمانگر می گردد. فرد همچون غریقی در آب به هر خاشاکی چنگ می اندازد بلکه  کورسوی امیدی در تاریکی وهمی خود به سوی زندگی پیدا نماید. این تلاشها به دلیل ماهیت وهمی و ناموفق و غیر واقع بینانه ای که دارند معمولا" مثمر ثمر واقع نمی شوند و فرد را بیشتر در گرداب بیماری فرو می برند. در بیماران عادی ساختارهای وهمی از قدرت کمتری برخوردارند و معمولا" هسته های وهمی چندان قدرتمندی قابلیت شکل گیری پیدا نمی نمایند.
         4- بیماران خود درمانگر از سطح تلقین پذیری بالاتری نسبت به بیماران عادی برخوردارند. اصولا" در موقعیتهای ناخوشایند به دلیل بالا رفتن سطح تنش و فعال شدن هسته های وهمی مداخله گر در سازمان وهمی ناخودآگاه فرد تلقین پذیری به عنوان مکانیسمی تسکین دهنده به کاهش سطح اضطراب در بیمار منجر می گردد. تلقین پذیری می تواند به شیوه های درمانی جدید و ناشناخته و یا غیر مطمئن کشیده شود و گاه به جایگزینی آنها با درمانهای علمی و درست می انجامد.

جمعه 15 مهر ماه سال 1390
کالبد شکافی روانکاوانه خودکشی دوعاشق : اشتباه وهمی تراژیک

                                  www.drebrahimi.ir  

 

خبر تلخ و دردناک بود. نهال سحابی زن 37 ساله به دنبال خودکشی بهنام پسر 22 ساله خودکشی می کند . برای کالبد شکافی روانی این خودکشی تمام وبلاگش را از اول تا آخر خواندم. آنچه در وبلاگش دیدم سراسر طغیان و سرکشی یک روح بشدت افسرده بود که دلبستگی خاصی به دنیا نداشت. انگار با زندگی سر جنگ داشت. همه چیز در ابتدا در هاله ای از خشمی غیر قابل کنترل به پیش می رفت تا اینکه جوانی وارد زندگی او شد. جوان دارویی بود بر درد بی درمان و جانکاه وی. در وبلاگش می توان این دلبستگی حیاتی به او در قالبی پنهان و ناآشکار رد و نشان یافت. دوری و نزدیکی و قهر و آشتی و شکایت و مهر ورزی ماهها ذهن دردمند او را با این نورسیده به زندگی تاریکش مشغول می سازد. تا بدانجا در هم حل می شوند که طاقت فراق از هم ندارند. برای حفظ جوانک بازی مرگ را با او آغاز می سازد و اوهامش را از مردن با او درمیان می گذارد غافل از اینکه دیگری آنگونه در وی حل غرق شده است که طاقت این گفتار را ندارد و زودتر خویشتن را به دام مرگ می افکند تا داغ مرگ معشوق را پیشاپیش تجربه نکند. نهال زمانی به خود می آید که پسرک در آغوش خاک تیره خفته و او شرمگین و خشمگین از رخدادی که در وقوع آن مسئول بوده با اندوهی بی پایان خود را به دام مرگی می سپارد که شاید همیشه آرزوی همیشگی وی بوده است. دو پست آخر وبلاگش کلید این بازی وهمی است  که با جوانک آغاز ساخته و تراژدی شومی که هیچگاه در مخیله اش نمی گنجید را رقم زده است و ناخودآگاه خوانندگان وبلاگ خود را از آن آگاه ساخته است. پست اول وداع با همگان است که در آن بر نابهنگامی مرگ معشوق و ناچاری مرگ خود سخن رانده است و رقص مرگی که با بهنام آغاز می سازد و در اصل به زندگی خویش پایان می بخشد و در پست دوم اعترافی هولناک را می خوانیم که به جبران گناهی نابخشودنی خود را به مجازات مرگ محکوم می نماید. دو پست آخر وبلاگ وی را بخوانید و در انتها روانکاوی اعتراف تلخ وی را با تحلیل پست دوم وی می آورم :


................................................................................................................................................................

دیر از گوش های غلیظم چکیدی.کمای من به مرگ گرمی رفته است
به رابعه
به نشاط
به ستاره به فاضل به علیرضا به مادر به پدر به...
به این یه ذره من ِ از بهنام مانده
به پنجشنبه هایمان...
پله ها ... نت های ریزشان .پیش در آمد سمفونی آنان که نواخته میشوند تا مرگ.
دست تو. بر کمر سالن سی متری. که دور سر من می چرخاند ، وقتی حلقه دست ساز ت را به نشان دائمی یک درد در ترقوه ام می کنی. گردنی تا دیوارهایی افراشته. هرچه سردتر.گونه های من.در رد فراموشی....گرم تر
پای چپ را از توی آینه ها قد بکشان تا این کج هایی که راست نمیشوند از کمر.
پا ها را که بکوبیم پنجشنبه ها، بم ترمی شوند.
گوشهایم .گوشه هایم
پیش بینی محتضرانه های تو را نمیکرد. نهال، چه تکثیر بی رحمانه ای شد به دعوتی غریب الواقعه
اجرا های آخر.برای آن که زودتر.نابهنگام تر.ترک کرد...
تو را!
تو
آخر تر نمی شود.
پس...
پنجشنبه ست !
پنجشنبه ها را...
بیا بهنام
بیا برقصیمشان


+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/06/31ساعت توسط نهال
 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------
دیروز سر رو سینه ء تو خوابم برد وقتی دستم رو روی اسمت گذاشته بودم که از آن زاویه ء تند، آفتاب داغ تب دارت نکنه. دستهای سوختم منو یاد تن داغ ات انداخت که انگار همیشه تب ناک بود و ( یاد اسم های قبلی این وبلاگ افتادم...پناه یک ... و پاشویه های تب ناک ) یاد تو که هر لحظهء این نوشته ها رو از بر بودی....با من بودی بدون اینکه سایه ای از تو رو اونا افتاده باشه. یاد اون روز که گفتی سرت رو از رو سینم برندار میخوام وقتی بیدار شدم سرت رو سینم باشه....نبود...این بار من بیدار شدم ناغافل و ....
یاد اون روز که گفتی اینجا تو وبلاگت برات می نوشتم که اگه شاید بفهمی کسی اینقدر دوست داره از مرگ برگردی درست همزمان با اسم این بلاگ که به لحظه های محتضر تغییر کرده بود و مرگ در من خیلی جدی شده بود.
بهنام دیروز مسخ شده بودم کنارت. کجا بودی که تعجب کنی و بگی تو چرا یه دقیقه نمی تونی بشینی؟ نشسته بودم بهنام...حدود شش ساعت. وقتی پاشدم سر شده بودم. چرا نمی تونستم برگردم؟ این بار هم یهو اونقدر شلوغ شد که فرصت خداحافظی نداشتم...برگشتم باز هم نشد ...بعد گفتم خداحافظی در کار نیست. رفتی که تموم نشی؟ باشه منم تموم ش نمی کنم.
اما این نوشتن ها رو اینجا تموم میکنم بهنام. حالا کم کم حرفها داره برام معنی پیدا میکنه. نوشته ها...تو...من...بام رفتن با هم، تفسیر تو بود از تموم کردن.. و من تازه میفهمم که تو نه اون سه روز من رو باور کردی و نه برگشتنم به زندگی رو...اینکه گفته بودی نهال با حال غریبی از اینجا رفت و اینکه باز گفته بودی نهال گفته بریم بام یعنی میخواد تموم کنه....آخ بهنام جانم چرا باورم نکردی؟ مرگی غیر ابن روزهای بعد تو در کار نبود بی معرفت. این لحظه های محتضر من از آن تو، یا نمی دونم پونزده یا بیست دقیقه ء آخر وآرام تو....و نصیب این روزهای بازسازی شدهء دردناک مرگ آنهم دم به دم من. فایده ای نداشت...کسی نفهمید و نخواهد فهمید یا ...یکی مثه تو فهمید و مرا زودتر از موعد کشت. هیچ معجزه ای در کار نیست. "..." ها رستاخیز را به نیشخند میکشند و مرگ را تمام شدن " ما" می دانند. و من هر چه فریاد میزنم این تنها منم که تمام شدم... صدایم جز در گوش خودم نمی پیچد. بزار کنار گوشت آرام صدا کنم: بهنام...بزار همچنان آن " جان " های مرتعش تو انعکاس تمام صداهایی باشد که میشنوم. این" لحظه های محتضر" تقدیم تو بهنام جان.
تمام شدم.
...............................................................................................................................................................

کالبد شکافی روانکاوانه پست دوم وبلاگ نهال :
  (  دیروز سر رو سینه ء تو خوابم برد وقتی دستم رو روی اسمت گذاشته بودم که از آن زاویه ء تند، آفتاب داغ تب دارت نکنه. ) : این جمله بازگویی یک اتفاق واقعی است که در قبرستان سر به قبر معشوق نهاده در حال تصمیم گیری برای یک اقدام مهم است. خود را سپر بلای او کرده که آفتاب داغ او را نسوزاند . خود مجازات گری او که ناشی از احساس گناه و اندوه شدید از مرگ بهنام است به خوبی آشکار است.     (دستهای سوختم منو یاد تن داغ ات انداخت که انگار همیشه تب ناک بود ) : باید بسوزم تا از این احساس گناه گزنده رهایی یابم.
( یاد اون روز که گفتی سرت رو از رو سینم برندار میخوام وقتی بیدار شدم سرت رو سینم باشه) : واپس روی به گذشته با یاد آوری و بازسازی وهمی خاطرات خوش گذشته و تکرار واقعه در قالبی جدید و با هدف بدست آوردن نقطه امیدی برای بازگشت از تصمیم به مرگ .  وهم مرگ به شکل سمبولیک و نمادین با گذاشتن سر بر روی سینه بهنام نمایان می شود. معنای واقعی آن این است : می خواهم وقتی مردم سر تو هم روی سینه ام باشد یعنی با من بمیری. تفسیر وهمی یک موقعیت واقعی به میل به مردن و همراهی با عزیز از دست رفته.
(یاد اون روز که گفتی اینجا تو وبلاگت برات می نوشتم که اگه شاید بفهمی کسی اینقدر دوست داره از مرگ برگردی)  : از دگر سو تردیدی  وسواسگونه برای مرگ یا زندگی . تصمیم به خودکشی با شدت هر چه تمامتر سازمان ذهنی و روانی نهال را با خود درگیر نموده است. می خواهد بماند اما بهنام او را به سوی خود می کشاند.

( وقتی پاشدم سر شده بودم. چرا نمی تونستم برگردم؟ )  : چرا نمی توانم به زندگی برگردم ؟ راه برگشتی برایم وجود ندارد. مجازات من باید با مرگم پایان پذیرد.
(رفتی که تموم نشی؟ باشه منم تموم ش نمی کنم)  : نمی مانم که تمام نشوم. می میرم تا تمام نشوم. می روم تا مانند تو به پایان نرسم. دلبستگی ام نباید با ماندن من به پایان برسد. اگر بمانم تمام می شوم . من باید بمیرم.
(نوشته ها...تو...من...بام رفتن با هم، تفسیر تو بود از تموم کردن.. و من تازه میفهمم که تو نه اون سه روز من رو باور کردی و نه برگشتنم به زندگی رو...اینکه گفته بودی نهال با حال غریبی از اینجا رفت و اینکه باز گفته بودی نهال گفته بریم بام یعنی میخواد تموم کنه....آخ بهنام جانم چرا باورم نکردی؟ )   : کلید ماجرا این جمله است . نمی دانیم چه اتفاقی در آن روزهای با هم بودن بین آنها افتاده است اما هر چه که بوده بر این مبنا قرار داشته است که منظور من زنده ماندن بوده است وتو به معنای مرگ و خودکشی تفسیر کرده ای. معشوق را سرزنش می کند که می خواستم به بام بروم برای زنده بودن و تو بهنام فکر کردی که میخوام تموم کنم . چرا باور کردی که می خواهم خودم را بکشم ؟ چرا واقعیت را که زنده ماندن بود را به اشتباه به مرگ تعبیر کردی بهنام جان ؟
(مرگی غیر ابن روزهای بعد تو در کار نبود بی معرفت.)  :  نفهمیدی که من بی تو خواهم مرد نه در کنار تو و با تو ؟ خشم نهال از اشتباه بهنام به ناسزایی همراه شده است. بی معرفت یعنی ندانستن واقعیت
(کسی نفهمید و نخواهد فهمید یا ...یکی مثه تو فهمید و مرا زودتر از موعد کشت.)  : تو با اشتباهت هم خودت را نابود کردی هم مرا و هیچ کس ماجرای ما را نخواهد فهمید.


شنبه 2 مهر ماه سال 1390
محکوم به مردانگی : دختری با زندگی پسرانه اجباری

           ( از دانشجویانم خواسته بودم تا کیسهای جالب را در درس درمان به کلاس بیاورند تا مصاحبه حضوری زنده با آنها داشته باشم . مورد زیر را یکی از دانشجویان ساعی ام از بند کارگری زندان آورده بود .نوشته زیرخلاصه مصاحبه تشخیصی است که با او داشتم. یافته بدست آمده می تواند به عنوان مبنایی برای سبب شناسی روانی رفتارها و آسیبهای جنسی در پژ‌‌وهشهای آتی استفاده شود.)    

 

           صورتش فاقد مو بود . چهره ای کاملا" زنانه. فد بلندی داشت. اما لباسهای مردانه پوشیده بود. اشتباه نشود ! او نه ترانس بود و نه گی ! بلکه زنی بود که از کودکی توسط مادر به اشتباه محکوم شده بود که در قالب یک پسر لباس بپوشد و زندگی کند و بازی کند  و بعدها با مردها دمخور شود. چنین موردی را در طول سالیان طولانی کار کلینیکالم نه دیده بودم و نه شنیده بودم. شاید در تاریخ آسیب شناسی روانی هم چنین حکایتی تابحال روایت نشده است. ماجرایش از لحظه تولد آغاز شده بود. در بیمارستان پرستاران به مادر گفته بودند که دخترش زائده کوچکی در ناحیه تناسلی دارد که در نگاه اول آلت ناقص و رشد نایافته مردانه است اما باید جراحی شود و برداشته شود چون فرزندش دختر است با تمامی بخشهای زنانه نظیر رحم و تخمدان و مجرای تناسلی . مادر نوزاد به خانه می برد ولی به دلیل علاقه زیادی که به پسر داشته و همچنین ترس شدید از شوهر موضوع را از همه پنهان ساخته و بر طفلش لباس پسرانه پوشانده و به هیچ کس اجازه نمی دهد از این راز سر به مهر مطلع شود.در چهارده سالگی اولین پریودش را پسرک ! تجربه می کند و موضوع را با مادر در میان می گذارد و مادر عملا" سعی می کند او را هم با خود همراه سازد. مادر مانع درس خواندن وی می شود و همیشه مثل سایه با او همراه می ماند. همواره مادر را می دیده که اشک در چشم دارد و با نگرانی بر او می نگرد و از او می خواهد که در پوشیده نگه داشتن رازش بکوشد.  

           می گفت از بلوغم به بعد وقتی دستم به بدن پسرها می خورد مور مورم می شد  احساس عجیبی به من دست می داد. دوست داشتم آنها را در آغوش بگیرم و بدنم را به بدنشان فشار دهم. دوست داشتم لباس دخترانه بپوشم اما هیچ احساس خاصی نسبت به دخترها نداشتم اما از هم صحبتی با آنها لذت می بردم ولی بدنشان برایم هیچ جاذبه ای نداشت.

          در اوایل بیست سالگی گذارم به پزشکی قانونی افتاد و همه متخصصان نظرشان به دختر بودن من بود اما خانواده ام دیگر نمی توانستند بپذیرند که عوض شوم. به ناچار در همان لباس مردانه وادارم کردند با دختری ازدواج کنم اما مشکلاتم تازه شروع شد. از او بدم می آمد و حتی نمی توانستم برای لحظه ای تصور کنم که او همسرم است. برای خودم یک دوست پسر پیدا کردم و حتی با او رابطه جنسی نیز داشتم. در دادگاه به دلیل شکایت همسرم و درخواست مهریه اش محکوم به زندان شدم و هر چه به قاضی گفتم که من یک زنم باور نکرد و به تمسخرم پرداخت. رئیس زندان ماجرایم را باور کرد و به بند باز انتقالم داد چرا که اگر زندانیان مرد از ماجرا آگاه می شدند تکه بزرگم گوشم بود!!. سه بار اقدام به خودکشی و بیست و چهار  ماه اقامت در بیمارستان روانی و یک زندگی پراز درد و رنج و ملالت حاصل این اشتباه مادرم بوده است.

          یافته پژوهشی ما با این کیس به این واقعیت اشاره دارد که محیط به تنهایی نمی تواند خصوصیات ذاتی و درونی هویت جنسی را مورد تغییر قرار دهد حتی اگر فرد از دوران کودکی در معرض دائمی فشارهای محیطی برای الزام به تغییرقرار داشته باشد.


جمعه 25 شهریور ماه سال 1390
اعدام در خیابان  : یادگار عصر توحش

           هشتاد سالی از زمانی که "  ادوارد ثرندایک  "یکی از نظریه پردازان معروف روانشناسی و صاحب قانون اثر  در کنگره روانشناسی امریکا با کمال فروتنی اعلام کرد که بخش دوم قانون او که بر کاهش رفتارهای نامناسب با استفاده از تنبیه دلالت داشت اشتباه بوده است می گذرد. از آن زمان هزاران نظریه پرداز با مشاهدات و بررسیهای دقیق به تایید نظر او پرداخته اند. مجازات هیچگونه اثر بازدارندگی از جرم و جنایت ندارد و برعکس دیدن صحنه مجازات می تواند به ترویج خشونت و از بین رفتن قبح رفتارهای پرخاشگرانه در سطح جامعه منجر گردد.

           قاتل میدان کاج را که به دار آویختند به شهادت عکسها و فیلمها و گزارشهایی که به سراسر جهان مخابره گردید هزاران نفر بطور زنده نظاره گر جان دادن وی بودند. د رلحظه ای که طناب بالا کشیده شده بود جمعیت با شور و هیجان بی سابقه ای با فریادهایی از سر شادی و شعف به پایکوبی پرداختنند و از عاملان اعدام وی تشکر نمودند. در بسیاری از روزنامه ها عکس جنازه آویزان فرد معدوم با شکلی تمام قد و با هیبتی دهشتناک چاپ گردید و خاطر امت غیور از این بابت برای همیشه آسوده شد! .

          فروید در نظریه روانکاوی خود بر غریزه مرگ اشاره ای قوی دارد. بر اساس این تئوری مردمان همانگونه که به زندگی می اندیشند مرگ را نیز دنبال می کنند. تمایلات مرگ خواهانه ریشه در سازمان روانی و رفتاری همگان دارد. مشاهده مرگ دیگری دو خاصیت همزمان دارد : مشاهده گر با استفاده از مکانیسم جابجایی مرگ را به  دیگری فرا می افکند و جان خویش رهایی می بخشد وبا واپس روی به دوران توحش بشر ابتدایی رفتار غریزی بقای نوع را بروز می دهد و دوم اینکه غریزه مرگ طلبانه خویش را به ارضا نزدیک می سازد.

          در بیماران مبتلا به سادیسم جنسی یکی ار مهمترین راههای کسب ارضای جنسی ضرب و شتم و آزار شدید بدنی شریک جنسی است. حتی مشاهده صحنه های همراه با آزار و اذیت شدید می تواند به انزال جنسی آنها منجر گردد. آنها قربانیان خود را با شکنجه های وحشتناک و در بسیار موارد با کشتن تدریجی و آرام وبریدن اعضا و مثله کردن مورد رفتار قرار می دهند و به گفته خودشان لذتی وافر و وصف ناپذیر کسب می کنند.

          در بیماران سایکوپات یا ضد اجتماع نیز گرایشهای خشونت گرایانه به عنوان یکی از مهمترین علائم تشخیصی به حساب می آید. آنها برای رسیدن به خواسته های خود از انجام هر گونه رفتارهای پرخاشگرانه در حق دیگران خودداری نمی ورزند. نفع آنی و عدم توجه به نتایج عمل و رفتار از مشخصه های این اختلال شخصیتی و روانی محسوب می گردد. برای آنان نیز دیدن صحنه های خشن و مرگ دیگران لذتی معادل ارضای جنسی دارد.

           در آخر بخش کوتاهی از گفته های یکی از مراجعانم را در اینجا بخوانید :

" دیدن صحنه های اعدام و مرگ و تصادف و اجساد آرزوی همیشگی من است. توی اخبار تلویزیون  روزنامه ها همیشه دنبال مرده ها می گردم. هر چه بیشتر بمیرند لذتش برای من بیشتر است. یکبار توی خیابان یکی را دار می زدند. از یک هفته قبلش منتظر روز اجرای حکم بودم. آن شب از شدت هیجان خوابم نبرد. تمام بدنم مور مور می شد. میل جنسی شدیدی در خودم احساس می کردم. وقتی جرثقیل او را بالا کشید من دستم توی شلوارم بود. همزمان با جان دادن او من به انزال رسیدم. لذتی به من دست داد که هیچ چیز دیگر نمی توانست آن را برایم ایجاد کند!!. 

 

 

خاطرات یک دکتر روان شناس


جمعه 18 شهریور ماه سال 1390
روانکاوی فتیشیزم : خاستگاه وهمی مادرانه

          رفتارهای یادگار پرستانه صرفا" محدود به مفاهیم جنسی نمی گردد. در هنر و دین و ادبیات و سایر نمودهای فرهنگی رد پاهای آشکاری از یادگار خواهی و یادگار پرستی را می توانیم مشاهده کنیم. خالصترین شکل فتیشیزم را درجایگاه هنری آن در اشعار حافظ  پیدا می کنیم. فتیشهای حافظ از تنوع گسترده ای برخوردار بوده است .نمونه هایی از آنها را در اینجا ارائه می نمایم :

فتیش مو : ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها - تاب آن زلف پریشان تو بیتابی نیست
فتیش خال : به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
فتیش مژه : خاکروب درمیخانه کنم مژگان را
فتیش چشم : فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
فتیش رخ : جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
فتیش ابرو : دل زما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست - جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست
فتیش پا : بار دل مجنون و خم طره لیلی  رخساره محمود و کف پای ایاز است
فتیش لب : چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
فتیش بو : هر لحظه ز گیسوی تو خوشبوی مشام است
          آیا می توانیم فتیشیزم را در حافظ به فتیش چهره و اجزای آن منحصر کنیم . قبلا" هم گفته ام فتیشیزم واپس روی به دوران کودکی ورابطه وهمی کودک - مادر مرتبط است . ارتباط چهره مادر و اتفاقی که از آن خبر نداریم باعث شده است حافظ ناخودآگاهانه به تکرار بیشمار آن تجربه سالیان اولیه اش در قالب اشعار در تمامی عمرش بپردازد. آیا چهره مادر در تمامی ابیات غزلهای او در حال بازسازی و چرخش است ؟آیا درگیری مستمر وهمی و ناخودآگاه حافظ با رویدادهایی تثبیت شونده در سازمان روانی وی و همچنین هوش سرشار وی از او شاعری بلند آوازه و جهانی ساخته است ؟
          در اینجا نمونه ای از شرح حال  یک فرد فتیشیستیک یا یادگار پرست را می خوانیم که با تمایلات بردگی آغشته همراه شده است :

          " سلام اقای دکتر من امیر 27 ساله و ساکن تهران هستم من از کودکی از پا بخصوص از پاهای خانمها و جوراب نازک خوشم می امد و از دورانی کودکی یعنی از وقتی که یادم میاد خود ارضائی می کردم ولی ان موقع از بدن من منی خارج نمی شد و من این کار رو با دراز کشیدن روی زمین و مالیدن التم به زمین یعنی بین بدنم و زمین لذت می بردم و ارضا می شدم البته از همون اغاز من از فلک و تحقیر خوشم می امد لازم به ذکر که من جوراب رو نصفه پا می کردم و ان سرش را اتش میزدم که مثلا خودم رو تنبیه کنم و هزاران فکر دیگه که من فکر می کنم که به صورت مادرزادی در من از اول بچگیم بوده لازم به ذکره که من در خانواده ای تحصیل کرده و با فرهنگ و متدین و متوسط به بالا تربیت شدم و به لحاظ دورن کودکی بسیار دوری خوب و به یاد ماندنی داشم و هیچ نقطه تاریکی در کودکی من نیست و من این حس رو کاملا خدادادی میدانم و هیچ ریشه زمینی برای اون در خودم پیدا نکردم.در دوران راهنمایی دوستی داشتم خوش سیما بود و من با ایشان همسایه بودیم و من به بردگی برای ایشان مایل بودم و در ذهنم با ایشان رابط ارباب بردگی داشتم و ارزو داشتم که پاهای ایشان را بلیسم و ایشان هم که طبق روال عادی زنگی جنسیش مایل به رابط جنسی معمول جامعه بود و من در فانتزی هایم کم کم پذیرفتم که به ایشان سرویس بدهم منتها اینها همه در خیال من بود و به سرعت پیش میرفت و من از  یک پا لیس  و فلک دوست ساده داشتم به سرعت پیش می رفتم  این سیر ادامه پیدا کرد با ادم های مختلف اعم ازمونث و مذکر که البته مونث اش خیلی بیشتر بود من لذت میبردم  تا من با اینترنت اشنا شدم و فهمیدم که من تنها نیستم و این مشکل من تنها نیست البته اول اشنایی من با سایتهای خارجی بود که با سرچ کلمه لیسیدن پای خانمها البته به زبان انگلیسی شروع شد و با کلمه پرستش پا در سایتها فارسی شروع شد و من رو به اوج رساند و فانتزیهای من رو شکل جدید داد و من رو با اداب بردگی اشنا کرد و کم کم با کم رنگ شدن سایتهای داخلی به سایتهای خارجی روی اوردم انها کیفیت بهتری داشتند و من رو به بندگی محض سوق میدادندکه البته من رو به بن بست کشاندند چون از ارضا شدن به این سبک لذت نمی بردم و شروع کردم به ارتباط بر قرار کردن با افرادی که مایل به این کارند که متاسفا همه افراد موجود پسرند من پس از کلی رایزنی تحت عنوان فلک دوست در پارک با پسری هم سن خودم صحبت کردم و البته نتیجه در بر نداشت چون طرف مقابل دیگر مایل نبود و بعدا من با کسی اشنا شدم که اون حس مقابل من رو داشت یعنی مستر بود ما با هم صحبت کردیم ایشان مایل بودنند که من رو فلک کنند و بعد هم اسپنک و بعد از ان به من تجاوز کنند و در اخر وظیفه هر بنده ای لیسیدن پاهای ارباب خودشه منتها به دلیل اینکه من بخاطر مسائل مذهبی مایل به تمکین نشدم و ایشان هم پذیرفت و نداشتن جا نزدیک و مهمتر از همه مسائل مذهبی من از این کار منصرف شدم من تا به حال چند بار خودم رو تحریم کردم مثلا من به مدت یک ماه خودم رو ارضا نکردم و جلوگیری کردم که البته با حالتهایی که از خواب پا میشدم و یا تحریک های انی نتوانستم به این تحریم جنسی ادامه بدم  و چند بار هم خودم رو منع کردم از دیدن سایت های مربوط به این حالتها میشه منتها اخرش منجر شد به پوچی چون تمام فانتزیهایم بی مزه شد و مثل ادمی که دیگه نمی تواند خودش فانتزی خلق کنه محتاج فیلم و تصاویر اینترنتی شدم که البته سیر این حالت شش ماه بوده.من وقتی خودم رو از لذت ارضا شدن محروم می کنم به حرکتهای عملی دست میزنم مثلا خودم رو فلک میکنم و یا با شمع بدنم رو داغ میکنم و یا از بیضه هام وزنه اویزان می کنم و هر روز تلاش میکنم که وسایل مورد نظر کا رو رو محیا بکنم و به محض ارضا این کار ها رو کنار می گذارم و به نظر خودم من باید به صورت متداول خودم رو ارضا کنم .من مدتی کمی میل جنسیم از خانمها به رو اقایان داره شیفت میشه و من فکر می کنم به خاطر محال بودن داشتن میسترس در ایرانه و من از این حس ناراحتم و تقریبا در فانتزی هایم  سهم اقایان داره بیشتر خانم ها میشه.البته وقتی که من خودم رو از ارضا شدن منع میکنم شدیدا افسرده میشم و حس یاس در من ایجاد میشه.ببخشید سرتون رو درد اوردم لطفا من رو راهنمایی کنید در ضمن من چند سئوال داشتم 1 خدا هیچ چیز رو بی دلیل خلق نمیکنه دلیل خلق این حس متفاوت با دیگران در من چیه و ایا من خلق شدم که بندگی بنده ای دیگر از خدا رو بکنم تا او پیشرفت کنه2 خداوند برای همه را حلال ارضای جنسیشون رو گذاشته راه حلال ارضا شدن امثال ما چیه3 بر فرض محال اگر همسر با روحیات میسترسی و یا حتی بردکی پیدا بشه شما مصلحت میدانید به ازدواج 4 ایا دیدن سایت های اینترنتی رو برای سلامت روحی امثال ما صلاح می دانید5 ایا می دانید که من با این شرایط جنسی از سربازی معاف می شم یا نه و تا به حال شما موردی در مورد معافیت داشتید 6 ایا این حسها درمان داره و یا فقط تسکین و کم رنگ شدن رو احیا میکنه و در صورت درمان من هم مثل بقیه به لحاظ جنسی ارضا میشم و یا بی خاصیت میشم و این قرص هایی که معمولا توصیه میشن در بدن چه کاری میکنند7 و هر انچه که فکر می کنید به نفع منه لطفا بگویید 6 لطفا تلفن و ادرس مطبتون رو برام بفرستید راستی شما اولین دکتری هستید که من براش نامه نوشتم. من برای اولین بار توانستم به غیر از ترک خود ارضایی به مدت تقریبا بیست روز فکر این کار رو هم ترک کنم و این در زندگی من برای اولین بار بود و من فکر میکنم که این لطف خداست و از برکات ماه رمضانه. ممنون از اینکه این امکان رو ایجاد کردید که من هم بتوانم مشکلاتم رو به شما بگویم با ارزوی موفقیت برای شما و تمام همکارانتان  " 
 

چهارشنبه 16 شهریور ماه سال 1390
نسل سرگردان

سلام.وقت بخیر.دختری هستم 38ساله مجرد باتحصیلا ت فوق لیسانس . مولف و مدرس موفقی هستم .اما متاسفانه از هیچی لذت نمیبرم. خیلی دلم میخواد طعم خوشحالی و لذت بردن از هرچه دارم را بچشم. حتی برخلاف دخترهای دیگر دوستی با مرد ایده ال هم مرابه وجد نمی اورد. هروقت یک رابطه قراراست جدی شود ازاینکه وقتم گرفته میشود عصبانی میشم مسلما طرف مقابل نیز بدلیل نداشتن هیچ ارتباط سکسی ویا حتی صحبت دراین مقوله مرا کنار میگذارد. همه انها بمن گفته اند نداشتن رابطه افتخار نیست و من مشکل دارم. بین اعتقادات وارزشهای دونسل گیر کرده ام. من در دوره ای تربیت شدم که نداشتن رابطه ارزش بود اما الان ضد ارزش است.بچه دار شدن ازدواج کردن هیچ یک را نمی توانم دوست داشته باشم لذا این باعث میشه زندگی نرم نداشته باشم. ازاین بی لذتی نیز رنج میبرم. البته خصوصیات افسرده را ندارم شده گاهی اوقات بطور لحظه ای  وگذرا از نعمتهایی که من داده شده احساس بی نیازی و خرسندی کنم اما این حس بسیار کم وکوتاه مدت است. چه کنم تا بتونم مثل باقی دخترها از داشتن شریک زندگی لذت برم و نیز از بقیه داشته هایم. و ادم شادی شوم. ایا الزاما مصرف دارو چاره کارم است؟ چون خانواده بمن میگن باید نزد مشاور بروم. در ضمن  من فقط یکبار در سن 26سالگی عاشق دانشجوی پزشکی سال اخرشدم که متاسفانه مرد فریبکاری بود و هم مرا تلکه میکرد برای نیازهای مادی اش و هم دست آخر فهمیدم ضمن ابراز عشق بمن باشخص دیگری (همکار اینجانب)ازدواج کرده است.بیشتر اعضای خانواده بمن میگویند این افسردگی من مربوط به اثراین مرد است. گرچه من در دوران بحران عشقی ام از فرط گریه نزدیک بود کور شوم اما تونستم بعداز این بیماری کلا بامسئله کناربیام انگار بیماری عشق و ضربه های انراباخود شست.آیا میتوانید مرایاری کنید؟


چهارشنبه 16 شهریور ماه سال 1390
ریشه یابی تمایلات همجنسگرایانه

سلام جناب دکتر.من پسری 28ساله ام متاسفانه بخاطر چهره نسبتا زیبای که دارم از بچگی مورد تجاوز قرار گرفتم اوایل بصورت چاقو تهدید بعدها دیگه خودم عادت کردم طوری که نسبت به جنس مخالف تمایل زیادی ندارم.به اصرارخانواده و فامیل دو سال است نامزدی کردم اما علاقه آنچنانی ندارم.الانم همش توبه میکنم ولی دوباره هوسی میشم عادت کردم بدادن.توروخدا بدادم برسید .هر مرد قوی هیکل و سینه پر موی ببینم دوس دارم رابطه سکسی باش داشته باشم.کمکم کن بخاطرخدا


چهارشنبه 16 شهریور ماه سال 1390
گرایشات همجنسگرایانه

سلام آقای دکتر خسته نباشید . سوالی داشتم لطفن راهنمایی بفرمایید . من پسری 23 ساله  هستم و نمی دونم چرا وقتی پسرهایی را که در سن 15 یا 16 ساله هستن رو می بینم که زیبا رو و زرنگ باشن خیلی از اونا خوشم میاد و شیفته اونا میشم . وقتی خودم در اون سن بودم تو رشته های ورزشی و رفتارم با دوستام خیلی موفق بودم ولی باز هم چند نفر بودن که شیفته من شدن و به من پیشنهاد دوستی دادن و بعد از مدتی به من پشنهاد می دادند که با اونا رابطه جنسی داشته باشم . از اونجا که اونا همه از من بزرگتر بودن قطعن می خواستن من مفعول باشم . اما اخلاق من جوری بود که خودم همیشه می خواستم فاعل باشم و حرف هیچ کدومشون رو قبول نکردم . تقریبن هرکاری می کنم نمی تونم به پسرها علاقه نشون ندم . وقتی از رفتارشون و برخوردشون خوشم بیاد دیگه همیشه تو فکرشون هستم و هرطور شده می خوام باهاشون دوست بشم . اگه نخام باهاشون رابطه جنسی داشته باشم ولی از حرف زدن و نشستن با اونا خیلی لزت می برم . فکر می کنم مثل بچگی های خودم هستن و اصلن یه حسی خوبی بهم دست می ده . اگه اونا راضی بشن که باهاشون رابطه جنسی داشته باشم واقعن لذت می برم و تو اون لحظه مثل یه ادم دیوونه میشم . نمی دونم اقای دکتر لطفن راهنمایی ام بکنید . میل به جنس مخالف کمتر دارم یعنی کمتر منو تحریک می کنند . ولی وقتی اندام یک پسر کم سن خوشکل رو می بینم شدیدن تحریک میشم و 90 درصد فکرم رو مشغول خودش می کنه . می خوام بدونم ممکنه در آینده برام مشکل درست بشه ؟


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 412622


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
Powered by  MyPagerank.Net