| |
| جمعه 18 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| مرد ۲۷ ساله : گرایش به همجنس |
| سلام آقای دکتر
من مرد 27 ساله کارمند لیسانس و تقریبا مقید به مذهب و ... هستم
آقای دکتر من از حدود 12 سالگی یا نمی دونم اشاید از اول به جای
علاقه و کشش به زنها به مردها علاقه دارم و همیشه دوست دارم که با یک
مرد هم آغوش بشم و منو نوازش کنه
و لی خودم از این حالت بدم میاد و لی دست خودم نیست
من هم دوس دارم ازدواج کنم ولی می ترسم و میدونم که به زنها گرایش ندارم
البته وقتی فیلم میبینم حالت نعوظ به من دست میدهد ولی من مثل بقیه مردها با دیدن زنها حس خاصی ندارم
الان هم بین مشکلات و خانواده و ...گیر کردم
تو رو خدا راهنماییم کنین
به من کمک کنین
موفق باشین
|
|
| |
| جمعه 18 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| مژگان : وسواس در مادر |
با سلام
من مشکلی که دارم این است که مادرم به بیماری وسواس فکری و وسواس
شستن دچار است به طوری که هم برای خود و هم برای پدرو خواهر و برادرانم
تحمل این وضعیت خیلی سخت گردیده که البته این نشئت گرفته از زمان جوانی
اوست که پدرم در جایگاه همسر برای مادرم در حق او اجحاف کرده و دهن بین
بوده و خیلی مادرم را اذیت کرده که البته در جایگاه پدر خیلی مهربان است
میخواستم بدونم که آیا راهی هست که این قسمت از خاطرات مادرم که نسبت به
پدرم بدبین است و اصلا از بغل دست او رد نمی شود و اگر پدرم از یک مسافتی
نزیدک تر شود باید شستشو داشته باشد را میتوان از ذهن مادرم حذف کرد آیا
راهی وجود دارد ؟؟؟
با تشکر
مژگان |
|
| |
| جمعه 18 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| مرتضی ۲۵ ساله : وسواس فکری و عملی |
با سلام و عرض خسته نباشید خدمت آقای دکتر : من مرتضی 28 ساله مدت 2 سال
است که به بیماری وسواس مبتلا شده ام . در این مدت همواره افکار غلط و
بیهوده من را شدیدا مورد آزار قرار داده و به هیچ وجه نمیتوانم از بند این
افکار رهایی یابم ومن را در زندگی دچار مشکل کرده است >یکی از این
افکار دائم مرا مورد آزار قرار داده اینست که از لحاظ ظاهری خودم را با
دیگران از لحاظ ظاهری مورد مقایسه قرار داده و برای داشتن ظاهری بهتر دست
به هر کاری میزنم .هر روز جلوی آیینه رفته و قیافه خودم را بررسی میکنم از
لحاظ اخلاقی فردی زودرنج و کم صبر شده ام و هر مشکل یا موضوعی که به ان بر
می خورم تا چند روز ناخواسته آنرا مورد تجزیه تحلیل خیلی زیاد قرار داده و
مرا از کارهای روزمره باز میدارد در مورد افکار دیگران نسبت به خودم نظر
بدی دارم و به همه شک دارم .خواهخشمم آقای دکتر مرا راهنمایی کنید چون
واقعا دارم زجر می کشم |
|
| |
| جمعه 18 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| حمید ۲۵ ساله : فوبی اجتماعی |
سلام جناب دکتر ابراهیمی. اجازه بده قبل ازهمه مراتب سپاس خودم را بخاطر کمک تان به بیماران روانی اظهار نمایم
اسمم حمید است ،25 سال سن دارم دراصفهان زندگی میکنم
وکارمند یک شرکت نیز هستم. مشکل من بیماری ممتدکمرویی وخجالتی بودن است که
هرچه تلاش میکنم گریبانم را رها نمیکند. همین چند لحظه پیش با یکی
ازکارمندان دفتر درحال احوالپرسی بودم، دستانم دردستش بود ومدتی به من
بدون اینکه چیزی بگوید نگریست، من باوجود تلاش بخاطر حفظ روحیه ام جلو اش
کم آوردم ، همه چیز بهم ریخت احساس کردم تمام خون که دراعصابم هست به
یکباره توی صورتم جمع شدند ، سرخ شدم خودم را ازدست دادم ، بعد ازاو
پرسیدم چه خبرا؟ گفت خبر اینکه خیلی بی غیرتی . این حرف او تاهنوز مثل
تیر اعصابم را نشانه گرفته است به شدت ناراحتم ونگران. ازبیماری که هرچقدر
برایش تلاش کردم هرقدر کتاب خواندم ومطالعه کردم وراه حلهای ارائه شده
رابرای پیشگیری ازخجالتی بودنم به کاربستم به نتیجه موثر نرسیدم.حالا به
این نتیجه رسیده ام که درمان روان من باید با دارو امکان پذیر باشد
اما هرچه تحقیق کردم هیچ داروی را بخاطر جلوگیری ازاحساسات وتنشهای فوری
مانند سرخ شدن ویا تپش قلب نیافتم. دوروز پیش درتحقیقاتم با دارو گیاهی
بنام علف چای یا هایپیران که ضد افسردگی واختلالات روانی هست وعوارض جانبی
آن هم کمتر است آشنا شدم والآن میخواهم ازآن استفاده نمایم نمیدانم چقدر
میتواند درپیشگیری ازکمرویی وخجالتی بودن موثر باشد؟ اما ناگفته نباید
گذاشت که من تابه حال دوبار تحت نظر پزشک اعصاب دارو نیزاستفاده نموده ام
اما نتیجه دریافت نکرده ام وهیچ پزشک روانی حاذق را نیز دراینجا
نمیشناسم تا مشکلم را با او مطرح کنم؟ امروز بصورت اتفاقی آدرس ایمیل
شمارا یافتم وخواستم که مشکلم رابصورت خصوصی با شما مطرح کنم . اما
میدانی آقای دکتر که دلیل همین کارم نیز خجالتی بودنم هست؟ لطفا مرا کمک
نمایید اگر این وضعیت همچنان ادامه پیدا کند فکر کنم اتفاق بدی درزندگی
ام خواهد افتید چون این بیماری لعنتی به شدت درزندگی ام ریشه دوانیده
است.
|
|
| |
| جمعه 18 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| دختر ۲۳ ساله :وسواس در دلبستگی |
با سلام من دختری 23 ساله هستم لیسانس حقوق من در سن 15 سالگی با
پسری آشنا شدم و به علت اینکه خانواده سختگیری داشتم هیچ وقت غیر از
ارتباط تلفنی ارتباط نزدیکتری با هم نداشتیم بعد از 2 سال دچار شرایط
روحی فوق العاده بدی شدم و وقتی به روانشناس مراجعه کردم تشخیص وسواس فکری
دادند و از همون زمان شروع به استفاده داروهای اعصاب کردم به علت شرایط و فشارهایی که از طرف خانواده پیش اومد ارتباط از طرف اون قطع شد ولی من هیچ وقت نتونستم قبول
کنم اخه اون تنها دلخوشی زندگی من بود الان
که 6 سال از این قضیه میگذره من تا چند روز قبل نیز تمام سالهای عمرمو با
این رویای خوش سپری میکردم که اون یه روز برمیگرده چون خودش میگفت منو
خیلی دوست داره.وبیشتر از یک زن متاهل احساس تعهد میکردم تا اینکه چندروز
پیش متوجه شدم این شخص ازدواج کرده. الان دچار افسردگی شدید شدم و با شنیدن این خبر وضعم به کلی به هم ریخته و تنها انگیزه زندگیم از دست داده ام از طرفی به شدت از خودم عصبانیم از این همه احساسات غیرمنطقی و
احساس میکنم من یک لحظه برای خودم زندگی نکرده ام.من دلم میخواد مطمئن بشم
که علت اینکه منو رها کرده اینکه واقعا منو دوست نداشته چون یه احساس
احمقانه ترحم و دلسوزی نسبت بهش دارم.گاهی وقتها فکر میکنم که من باید با
وجود اینکه اون ازدواج کرده هنوزم بهش متعهد باشم چون اون یه روزی منو
دوست داشته..میبینید چه افکار احمقانه ای دارم من
نمیدونم معنی دوست داشتن چیه.احساس میکنم هیچ انسانی انقدر قابل اعتماد
نیست که بشه با اون پیوند ازدواج بست.من فوق العاده در مورد مسئله نجابت و
پاکی حساس هستم و همیشه بزرگترین دغدغه ذهنم بوده لطفا به من بگید که من بیمارم و علت تمام این احساسات و اعمال احمقانم فقط بیماری من بوده و چگونه
باید کمک بگیرم چون دیگه در مرز خودکشی هستم با تشکر |
|
| |
| جمعه 18 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| علی ۲۵ ساله : تردید در عشق |
| با عرض سلام و خسته نباشید خدمت دکتر ابراهیمی وتشکر از مطالب مفید وهمچنین خدمات مشاورهای که جذاب ترین و پر طرفدار ترین بخش هستش
من علی هستم 25 ساله از استان فارس در حال حاضر دانشجوی سال سوم
مهندسی کامپیوتر دانشگاه یزد(البته خدمت سربازی رو به پایان رسوندم و الان
مشغول تحصیل هستم) راستش به عنوان یه پسر خواستگارهای زیادی داشتم ودارم و
همیشه دخترهای فامیل و آشنایان و همکلاسیها بهم ابراز علاقه کردن اما من
تا حالا به هیچ کدوم علاقه مند نشده بودم همیشه مطمئن بودم به هر دختری
پیشنهاد بدم رد نمیکنه وراستش رو بخواین یه جورایی مغرور شده بودم اما
حدود یه سال پیش توی یه دوره با یه د ختر خانم به نام مریم آشنا شدم یا
بهتر بگم فقط دیدمش و در همون روزهای اول بدون این که متوجه بشم عاشقش شدم
ووقتی اون دوره تموم شد تازه فهمیدم چقدر بهش عادت کردم و دوریش برام سخت
شده بود بنابراین به بدبختی تلفن خونشون رو پیدا کردم وباهاش تماس گرفتم
اما حتی اجازه نداد خودم رو معرفی کنم و گوشی رو قطع کرد تا حالا هیچ
دختری با من این رفتارو نکرده بود صبح بود حدود 9 صبح اما وقتی به خودم
اومدم دیدم ساعت 7 بعد از ظهر وبدون اینکه متوجه باشم از ناراحتی حدود 10
کیلومتری راه رفته بودم و خلاصه تا یک هفته دپرس بودم ونه با کسی حرف
میزدم نه درست غذا میخورم و نه از اتاقم بیرون میرفتم بالاخره با یکی از
دخترهای همکلاسی اهل اصفهان صحبت کردم و ازش خواستم با اون دختر صحبت کنه
وبگه که من بودم اون روز تماس گرفتم و هیچ قصد بدی نداشتم و فقط می خواستم
به
عنوان یه اشنایی اولیه برای ازدواج باهاش صحبت کنم خلاصه اون قبول کرد باهام صحبت کنه
در صحبتی که با هم داشتیم تمام غروری رو که سالها تو وجود خودم داشتم
شکستم وبا تمام وجود بهش ابراز علاقه کردم وشاید کمی هم زیاده روی کردم که
باعث شد اون احساس کنه خیلی از من برتره ویه جورایی ناز کرد وگفت بعداز
لیسانس می خواد فوق بخونه وفعلا به ازدواج فکر نمیکنه خپ منم در جوابش
گفتم خپ منم میخوام فوق بخونم اما دلیل نمیشه که ازدواج نکنم صادقانه بگم
اقای دکتر تا آخرین ذره غرورم رو زیر پا گذاشتم وحتی التماسش کردم که یه
جواب درست و حسابی بهم بده اما انگار اون می خواست منو برای خودش نگه داره
و در ضمنش به موقعیت هایی که در آینده براش پیش میاد هم فکر کنه نه این که
بگم قصد فریب یا ازار منو داشت اما به نظر می اومد که هم منو میخواست وهم
دلهره اینو داشت که اگه در مقطع بالاتر عاشق کس دیگه ای شد اونوقت چی؟من
که به بن بست رسیده بودم ونمیدونستم چی باید بگم گفتم باشه من تا وقتی که
شما ازدواج نکردین به عنوان خواستگار شما باقی میمونم ومنتظرتون هستم وازش
خواستم اجازه بده بعضی اوقات باهاش صحبت کنم اما چون خانوادش خیلی مذهبی
ومعتقد بودن ترسید به رابطش با من داامه بده و ازم معذرت خواهی کرد وگفت
نمیتونه به خانوادش خیانت کنه وپنهانی با من صحبت کنه اما من اینقدر بهش
دل بسته بودم که شبانه روز به اون فکر می کردم و هنوزم فکر می کنم تا جایی
که به درسهام و به زندگیم لطمه شدیدی وارد شده من که تو ریاضیات وفیزیک
استعداد زیادی داشتم و سرآمد بودم حالا چنان نمره هام افتضاح شده که هیچ
کس باورش نمیشه واین درد و رنج
منوصد چندان کرده و مشکل درسی هم به مشکلاتم اضافه شد ودارم ذره ذره
داغون میشم و تا الان خانوادم از این قضیه بی خبرندآقای دکتر به نظر شما
بازم باهاش تماس بگیرم ؟شما فکر میکنین داره ناز میکنه ومن باید نازش رو
بخرم یا...البته خانوادم یکی از دخترای فامیل رو برای من در نظر گرفتن من
همیشه تو تصمیمات خودم مشورت میکنم ولی مستقل عمل میکنم واین مورد هم
جدایی از بقیه موارد نیست و اگه بخوام میتونم خانوادمو راضی کنم اما به
نظر شما اگه به خواستگاریش برم چی باید بگم و چطور باید رفتار کنم تا اون
دختر بتونه تصمیم نهاییش رو بگیره ویه جواب درست وحسابی به من بده مهمتراز
همه این که چطور خودم رو از این حال و هوای خراب نجات بدم وبتونم به
درسهام سر وسامونی بدم لطفا راهنماییم کنین یا یه کتاب مفید معرفی کنین که
بتونم ازش کمک بگیرم درپایان از این که سرتون رو درد آوردم معذرت میخوام و پیشاپیش از راهنماییهاتون کمال تشکر رو دارم |
|
| |
| جمعه 18 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| کنجکاوی جنسی در کودکان |
جناب آقای دکتر ابراهیمی سلام پسر نه ساله من در خفا (مانند حمام، یا زیر لحاف) با اعضای بدن خودش بازی می کند. دو سه سال است که این مشکل را دارد.
ما سعی میکنیم که نظارت بیشتری بر او
داشته باشیم البته به نحوی که حساسیت وی هم زیاد نشود؛ به عنوان مثال
حتیالامکان دستهایش را زیر لحاف نکند و حمامش را طول ندهد.
به نظر شما با این مشکل وی چگونه برخورد کنیم که در آینده برای او مسئله ساز نشود. |
|
| |
| جمعه 18 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| دختر ۱۹ ساله : تمرین نامزدی |
با سلام خدمت آقای دکتر
از اینکه وقتتون رو به من میدین بسیار ممنونم
من دختری 19 ساله هستم که 2 ماهه پیش با پسری آشنا شدم،که بعد از مدتی بین ما علاقه به وجود اومد.
اون آقا 24 ساله است . البته بگم که من یه وبلاگ داشتم که از طریق اون با هم آشنا شدیم.
بعد از مدتی که با هم صحبت کردیم متوجه ی تفاهم بین خودمون شدیم.و از طریق عکس همدیگر و دیدیم.
فاصله ی بین ما هم خیلی زیاده(مسافت شهری).که به نظر خود من اینا مهم نیستن.
من به اون آقا خیلی علاقه دارم تا جایی که اگه چیزی هم بگه که بر خلاف میل من باشه قبول می کنم.
چون دوست ندارم ناراحتش کنم.
اما
مشکل ما اینه که این آقا خیلی براش مهمه که قبل از ازدواج در رابطه با
مسائل جنسی صحبت کنه و نظر من رو هم بدونه...در حالی که من نمیتونم باهاش
در این رابطه هیچ حرفی بزنم و یا جواب سوال هاشو بدم.
من
میگم که بعد از عقد هم میشه اینا رو گفت ولی ایشون میگن که بعد از عقد
دیگه کار از کار گذشته و نمیشه هم طلاق گرفت چون توی خانواده ی اونا رسم
طلاق وجود نداره و تا حالا هم کسی طلاق نگرفته.
این
آقا در مقطع کارشناسی ارشد رشته ی حقوق خصوصی تحصیل میکنه و دفتر هم داره
و به عنوان مشاور فعلا کار میکنه و میگه که بیشترین مشکلات بین یک زن و
مرد در روابط جنسیشونه.
میگه من چون شغلم اینه در روز هزار بار با این موارد سر و کار دارم .
که
غالبا یا مرد نمیتونه نیازه همسرشو برآورد کنه و یا زن که میگه اگه قبل از
ازدواج در این مورد با هم حرف بزنن و خواسته های هم رو بگن دیگه کمتر
مشکلی براشون پیش میاد.
من نمیگم که اشتباه میکنه.کاملا هم باهاش موافقم ولی مشکل اینجاست که من خجالت میکشم.
این خجالت شده یه دردسره بزرگ واسم.هر سوالی که میپرسه باید 2 ساعت اصرار کنه تا من جواب بدم.
و.
به این دلیل هم از دستم خسته شده و میگه دیگه اعصاب ندارم که بخوام واسه
هر چیزه کوچیکی بهت اصرار کنم.ما همدیگرو خیلی دوست داریم و نمیخوام ازش
جدا بشم.یه مثال می زنم مثلا بهم گفت وقتی که ببینمت دستاتو میگیرم تا
آرامش پیدا کنم.من مخالفت کردم .که با هزار بار اصرار من قبول کردم.
من
حتی توی دست دادن هم مشکل دارم.که بیشتر می ترسم،از اینکه اگه به سوال هاش
جواب بدم و یا دستش رو بگیرم دیگه منو نخواد.یعنی احساس کنه که من یه
دختره هرزم.از این فکر خیلی می ترسم. ولی می ترسم که بهش بگم.این فکرا
نمیزارن که راحت زندگی کنم.
چنر
روزه پیش هم دوباره ازم سوال پرسید که تا چند روز طول کشید تا من جوابشو
دادم . که چون جوابم منفی بود کلی ناراحت شد و گفت من این چیزا خیلی برام
مهمه ولی وقتی تو نخوای مطمئنن بعدا برامون مشکل پیش میاد.این در حالیه که
من اصلا حال و حوصله ی جر و بحث رو ندارم و بهش هم گفتم که دوست ندارم با
هم دعوا کنیم که اون میگه ما اگه دعوا میکینم مقصر تویی.و اصلا قبول
نمیکنه که بعد از عقد در این رابطه حرف بزنیم.حالا با این شرایط من تصمیم
گرفتم که یه مدت از هم جدا بشیم تا من خوب فکر کنم و بهش هم گفتم شاید برم
پیش یه روانپزشک.گفت مگه دیوونه ای؟تو فقط باید یه کم اخلاقتو عوض کنی.
من هم گفتم تا اخلاقمو عوض نکنم بر نمیگردم.چون دلم نمیخواد بیش از این با هم بحث کنیم.
این آقا میگه تو که این حرفا رو با همه کسی نمیزنی.و اینا لازمه که گفته بشه و نباید خجالت بکشی .
حتی بهم گفت تو که اینقد خجالت میکشی بعدا که ازدواج کردی میخوای چکار کنی؟؟؟
اینارو
راست میگه . اینم بگم شهر ما خیلی کوچیکه و نمیشه بری پیش روانپزشک و یا
هیچ کتابی در رابطه با این مسائل نمیتونم اینجا پیدا کنم.
نمیخوام رابطمون به خاطر این حرفا خراب بشه.یه کمی هم از خودم میگم.
من
معمولا از حق خودم میگذرم.و تا چیزی میگم که احساس کنم الانه که ناراحت
بشه سری معذرت خواهی میکنم.حالا از شما کمک میخوام.کمکم کنید.چجوری رفتار
کنم؟
چجوری جواب سوال هاشو بدم؟
چجوری میتونم قانعش کنم؟.......
اگه میشه جوابم رو یه کم سری بدین.
من خیلی به کمک شما نیاز دارم.
چجوری اخلاقمو عوض کنم؟
و اینم بگم که خیلی با احساسه.
با تشکر از شما که به دارید یه خدمت بزرک رو انجام میدین.
خدمتی که برای ماهایی که حتی نمیتونیم بریم چنین کتابهایی رو بخریم فکر کنم بزرگترین کار باشه.
واقعا خسته نباشید.
لطفا اگه میشه جوابتون رو به همین جی میلم بفرستید.
خیلی خیلی ازتون ممنونم
|
|
| |
| جمعه 18 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| خانواده آشفته |
با
عرض سلام و خسته نباشید خدمت آقای دکتر دیروز میخواستم از درد دل خودم
بهتون بگم اما خوب مثله اینکه درد من در برابر دردای بقیه هیچه 22 سالمه
خدا رو شکر اما توی زندگیم سختی زیاد کشیدم و دیدم یه خونواده 4 نفره
بودیم برادرم 2 سال ازم بزرگتره و پدرم و مادرم به ترتیب 43 و 40 سالشونه
اگه بخوام کلی بگم خیلی داستان داره همینقدر بگم که 7 ساله که بودم پدرم
معتاد شد من دختری بودم که حرفامو با کاغذ و قلم می زدم و اونا تنها رفیق
روزای کسل کننده زندگیم بودند یا گوش دادن به آ]هنگهای فوق العاده غمگین
تسلی م می دادند دائم دعوای مامان و بابا به راه بود کم کم پدرم به قرص هم
اعتیاد پیدا کرد برادرم از همون سالها دچار افسردگی شدید شده بود و ما
نفهمیدیم من هم غصه میخوردم اما وقتی می نوشتم انگار آبی بود روی آتیش
زندگی گذشت و همچنان مادر و پدرم با اختلاف زندگی کردند زندگی که نه مردگی
. اون عشقی که مامان به بابا داشت باعث شد تا 3 یا 4 بار اقدام به ترک
بابا کنه اما تنها نتیجه اش تشنج های بابا و عصبی تر شدن های حامد برادرم
بود هرجا که فکر کنید بردیمش و هر سال عید توی خونه بودیم و بیشتر سعی
کردیم و کمتر نتیجه گرفتیم هر روز جنگ دعوا جنگ دعوا گریه حامد و نوشتن من
پدرم با خوردن قرصها حامد رو بیشتر عذاب می داد با اینکه میگفت ما رو خیلی
دوست داره و گریه می کرد تا اینکه مامان یه روز بی خبر اومد گفت از هم جدا
شدیم در واقع یه کم ما رو از قبل آماده کرده بود بابام نمی تونست دوری ما
رو تحمل کنه بدبختی ما تازه شروع شده بود شبی نبود که بابا نیاد دم در و
آبروریزی نکنه قرص میخورد و میومد دادو بیداد و گریه و حامد کم کم تشنج
گرفت حالت های عصبیش بیشتر شد تو کوچه و خیابون همه رو با چشم بد میدید کم
کم توهم پیدا کرد چیزایی میدید که ما نمی دیدیم و گریه می کرد میگفت میان
منو می کشند تنهام نذارین مامان بردش روانپزشک کلی دارو داد برد روانشناس
اونم تمرین تمرکز و این چیزا داد اما حامد ما خوب شدنی نبود بچه ای که
مظلومترین بچه فامیل بود حالا بلای جون مامان شده بود مامان اشتباه بعدی
رو مرتکب شد و به خاطر حامد بابا رو به خونه راه داد خودش داغون شد هر شب
با روسری و معذب بود و هست اما کم کم دعواهای دوباره مامان و بابا حامد رو
عصبی تر کرد از طرفی تا حرف رفتن بابا میشد ناراحت میشد و اگه بابا بود
عصبی میشد مامان به خاطر اینکه اوضاع حامد وخیم تر میشد با اینکه زیر نظر
دکتر بود منو به پسر داییم داد خوب ناگفته نماند که منم بدم نیومد و
ازدواج کردم اما بدتر شد حامد هرچیبه رفتن من به خونه خودم نزدیکتر میشد
پریشون تر میشد ولی بازم زندگی راه خودش رو ادامه میداد حامد چند سال از
دیپلم گرفتنش میگذشت ولی نمی تونست سرکار دووم بیاره با تشنج و ناراحتی از
شرکت های مختلف بیرون می اومد و الان بعد از گذشت 5 سال از جدایی اونها
میگذره حامد تا وقتی توی اجتماع نره خوبه فقط کافیه که یه کم بیشتر توی
خیابون بمونه کلافه و عصبی میشه و میزنه زیر گریه و اما مامان تبدیل به
زنی نا امید و همیشه گله مند شده اما باز هم سرکار میره و ادامه میده و
بیشتر اوقات با من درد دل میکنه و میگه که از زندگیش سیره و اما بابا به
قرص خوردنش ادامه میده و اعتیادش هم ادامه داره و هر روز با مامان جنگ
ودعوا دارند سر اینکه بابا هنوز کارهای گذشته اش رو به خاطر حامد هم که
شده ترک نکرده و روز به روز ادعاش نسبت به مامان بیشتر میشه و مامان حتی
دیگه زورش نمی رسه بیرونش کنه و به خاطر حامد هنوز داره با نفرت هرچه تمام
تر با بابا زندگی میکنه حتی بابا از نظر مالی هم واسه مامان کم می ذاره
کارش آزاده و می تونه پول در آره واسه حد اقل حامد اما بیشتر پولش رو صرف
خوردن تریاک میکنه آقای دکتر مامانم بریده و همینطور من که فقط درد دلهاشو
تو دلم تلنبار می کنم و کار ی ازم بر نمی آد غیر از غصه خوردن با بابا
هربار حرف میزنیم فقط گریه میکنه و قول میده و فردا روز از نو روزی از نو
شما بگید ما چیکار باید بکنیم حامد تازه مشغول به کار میشه و سر 20 روز با
تشنج و گریه می آد بیرون و اصلا تحمل اجتماع رو نداره و تو خونه هم که
باشه میگه دیوونه میشم دوباره توهم هاش و گریه هاش شروع شده تا جایی که
مامان از خوب شدنش قطع امید کرده و خودش 1000 برابر از حامد بدتر شده
حرفای نامربوط و توهمی حامد مثل : اینکه میگه منو با یه دستگاهی تسخیر
کردند و چیزای دیگه مامان من و بابا رو داغون کرده کمکمون کنید در مورد
رابطه شوهرم با حامد باید بگم که تا وقتی حامد خوبه شوهرم هم باهاش خوبه
به محض تغییر رفتار حامد که مثل گذشته میشه اون هم باهاش بد میشه و دائم
به من غر میزنه و مامان و بابا و حتی منو محکوم می کنه که حامد مریض نیست
از قصد این کارا رو میکنه خواهش میکنم یه راهی جلوی پاهای ناتوان مامانم
بذارین آ |
|
| |
| شنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| عشق نافرجام با پسر عمو |
سلام خسته نباشید نمی دونم از کجا شروع کنم باید بگم که مدت 5 ساله به پسر عمویم علاقه مندم و در این مدت فقط با او ارتباط تلفنی و دیداری داشت باید بگم که ارتباط های دیداری ما صرف حرف زدن درباره علایق مان می شد و هیچ گونه ارتباط جنسی نداشتیم چون من هیچ وقت خواهان ارتباطی فراتر نبودم البته او هم هیچ وقت پایش را از مرز فراتر نمی گذاشت و به خاطر این که من ناراحت نشوم حتی دستانم را هم نمی گرفت در این مدت روز به روز علاقه و عادتم به او بیشتر شد البته رابطه ما اصلا پنهانی نبود و همه اعضای خانواده ما از این موضوع اطللاع داشتند در همین گیر و دارهای علاقه مند شدن ما خواهر بزرگتر من با بردارد بزرگتر او ازدواج کرد کم کم خانواده عمویم نیز از رابطه ما با اطلاع شدند همه خانواده عمویم راضی و خوشحال بودند به جز زن عمویم که به طرز عجیبی مخالف بود خلاصه با وجود این که می دانستم زن عمویم مخالف بود (مخالفت وی تا حدی بود که چند بار به صورت علنی یا تلفنی به خانواده ما گفته که دخترتان را شوهر بدهید) ولی برایم اصلا مهم نبود من حتی نمی تونستم به کس دیگری فکر کنم پسر عمویم از ازدواج من جلوگیری می کرد پارسال خواستگاری داشتم و با موضوع را با او درمیان گذاشتم به شدت ناراحت بود حتی نمی توانست حرف بزند تمام مدت از ناراحتی می لرزید واقعا ترسیده بودم تمام مدت فکر می کردم الان برایش اتفاق بدی می افتد بعد از پاسخ منفی به خواستگارم بازهم با او ارتباط داشتم او مرتب به خانه ما میامد و خانواده ما به گرمی از او استقبال می کردند هر چه زمان بیشتری می گذشت مخالفت مادرش بیشتر می شد حتی کار به جایی کشیده شد که خواهرم و شوهرش هم علنا مخالفت می کردند در این 5 سال به هر کاری بگوئید دست زده ایم چند بار قهر کرده ام تا شاید بتوانم او را فراموش کنم ولی تمام مدت گریه می کردم و زندگی برایم جهنم شده بود از بزرگان فامیل خواستیم با مادرش صحبت کند بازهم مادرش راضی نشد چند بار پسر عمویم با او صحبت کرده بود فایده نداشت کار به جایی رسیده بود که زن عمویم او را تهدید کرده بود که خود را اتش می زند چند مدت قبل هم که یک روحانی واسطه کردیم با وی صحبت کند ولی بازهم هیچ فایده ای نداشت ببینین زن عموی من تو یک روستا زندگی می کنن که اعتقاد دارن که اگه دو برادر دو تا دختر رو از یک خونواده بگیرن یکی از برادرها می میره خلاصه که این اعتقاد مزخرف شده یه سنگ پیش پای ما نمی دونم باید چی کار کنم تمام مدت نگرانم که مبادا زن عمویم او را مجبور به ازدواج کند دائما اضطراب دارم هیچ کاری هم از دستم بر نمیاد زندگی دیگه برام واقعا معنا نداره مشکل بزرگتری که من دارم این که تو جامعه ما واسه همه عشق با هوس یه معنی می ده و هر کسی به دیگری علاقه مند باشه بهش می گن اشتباه می کنی این ها همش هوس خودت رو گول نزن به طرف مقابلت نباید اعتماد کنی به زودی ترکت می کنه باید فراموشش کنی یکی نیست بگه اصلا کل دنیا به خاطر عشق به وجود اومده حتی حافظ تو شعرش می گه از ازل پرتو حسنت ز تجلی پر زد عشق پیدا شد و آتش به هم عالم زد اقای دکتر خیلی فکر کردم ولی فراموش کردن خلی سخته ما از بچگی با هم بزرگ شدیم تمام افکارم پره از خاطرات با او بودن تازه ما همیشه همدیگر رو می بینیم چون علاوه بر این که اقوام نزدیک هستیم و برادرش داماد ماست او تو شهر ما کار می کنه و این مسئله رو سخت تره می کنه اخرین نکته ای هم که وجود داره اینه که وقتی کسی مثل یه مشاور بازن عموم حرف می زنه بعد از چند روز یه دعوای حسابی راه می اندازه و اعصاب همه خونواده رو خرد می کنه حالا موندم این وسط چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟ خواهش می کنم راهنماییم کنید بی صبرانه منتظر جواب شما هستم اگه می شه سوال من رو تو سایت نذارین و به صورت خصوصی جوابتون رو به ایمیلم ارسال کنید ممنونم |
|
| |
| شنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1388 |
| وسواس جنسی |
با سلام و تبریک سال نو تاریخچه : من جوانی هستم 28 ساله ساکن تهران و حوالی شرق تهران. فارغ التحصیل رشته دبیری ریاضی از دانشگاه آزاد در سال 81 و متولد سال 60 و کارمند دولت. 1- من به خاطر دارم که از کودکی نسبت به دخترها یک احساس دیگر داشتم و تقریباً در حدود 7 سالگی دوشت داشتم در یکی غرق بشوم یا به تمثیل دوران کودکی ام احساس می کردم که می خواهم یک نفر را غورت بدهم یا مثل یک لیوان خالی که باید پر شوم از نظر احساسی و دوست داشتم کسی را داشته باشم که مرا به خاطر خودم بخواهد و در کنار او نیاز به پنهان کردن خود واقعی ام نداشته باشم وبتوانم بدون آنکه جوانب را بسنجم رفتار کنم. 2- خیلی خجالتی بودم و زمانی که مدرسه دخترانه محل مان تعطیل می شد نمی توانستم به کوچه بروم. 3- از بچگی همیشه در دورانهای متفاوت در ذهن خود به یک دختر فکر می کرده ام که در آینده به همسری انتخاب کنم. 4- با عرض معذرت ، در اوایل سن بلوغ به محض صحبت با یک دختر یا شنیدن مطالب سکسی از طریق دوستانم بطور فیزیکی در بدنم تغییرات ایجاد می شد و تقریباً الان هم می شود ولی نه به شدت گذشته. 5- خیلی به مسائل مذهبی پایبند بودم و به صورت دختر و زنها نگاه نمی کردم و همیشه به زمین نگاه می کردم که مورد تمسخر اطرافیان بوده ام. 6- بعد از قبولی در دانشگاه از رشته و دانشگاه و شهر قبولی خودم بیزار بودم و برای تبیه خودم اجازه دادم هر کس هر بی احترامی که خواست به من بکند. 7- در خوابگاه هم که خونه یکی از فامیل ها بود و نمی توانستم آنجا ترک کنم مهمترین مسئله فیلم سکسی و صحبت ها و جک های سکسی بود و من مقید بودم حتی گناه نشنوم و نگویم. 8- خیلی علاقمند بودم با دختر ها در دانشگاه ارتباط برقرار کنم ولی هیچگاه ضرورتی پیش نیامد حتی برای گرفتن جزوه می دیدم که دوست مذکری دام که بتوانم نیازم را رفع کنم. 9- رو به تصویر سازی مسائل جنسی آوردم در ذهنم البته در ابتدا خیلی آرامم می کرد بعد به صورت تصویر سازی و اعمال فیزیکی شد. و بعد ها دیدن تصاویر سکسی، خواندن داستانهای و کلپپ های در این زمینه . 10- با دیدن یا خواندن این موارد با عرض معذرت به سرعت به انزال می رسیدم البته بار ها سعی کردم که ترک کنم ولی بیشتر از یکی دو ماه دوام نداشت. 11- الان هم ترک می کنم ولی احساس می کنم وقتی در اضطراب شدید و احساس تردی از اجتماع می کنم(به دلیل نا کافی بودن درآمدم برای تشکیل یک خانواده و نداشتن کار و مسئله مهم در زندگی که قلبا دوست ش داشته باشم ) به سرعت به اعمال قبلی ام برمی گردم. و یا وقتی از نظر جنسی در جامعه تحریک می شوم . این اعمال و احساس گناه تقریباً از سال 79 تا کنون با من بوده اند. مشکلات من: 1- به محض ختور افکار جنسی به ذهنم از سیمای من برای همه آشکار می شود که بر من چه گذشت. 2- در بر خورد با جنس مونث قدرت فکر کردن ندارم و نمی توانم از گفتار و رفتارش نیاتش را استنباط کنم البته با مذکر نیز این طور است که فکر می کنم به دلیل بی تفاوتی به دنیا و زندگی باشد. 3- وقتی کاغذ پاره می کنم یا زیپ کاپشن کیف و ... باز می کنم با توجه به صدایی که از حرکت دست من و اشیا ایجاد می شود صدای سکسی دارد. 4- نمی توانم از لغات دیشب ساعت چند خوابیدی،یا دیشب بیدار بودم، یا باز کن، مال شما ،بکنیم و ... استفاده کنم و از تغییر لحن گفتار من اطرافیان متوجه تغییر می شوند و می فهمند. 5- اگر کسی در صف نماز پشت من به ایستد به رکوع و سجود نمی توانم بروم و از نوع حرکت من اطافیان متوجه می شوند و آنهای که غیر اخلاق اند فکر های منفی می کنند و نیات نادرست را در ذهنشان می بینم/ 6- ار جمعی که زنان و مردان هستند به راحتی نمی توانم حرکات فیزیکی انجام بدهم و بهضی وقت ها حرکت های بدنی ام ناخواسته در یک لحظه کوتاه مثلاً داد یک خودکار به همکارم سکسی می شود. 7- سریع فکرم به عورت های مردان و زنان دور و برم جلب می شود به طور یکه اگر زنی درکنار من دولاشود تا چیزی از زمین بر دارد تغییر ایجاد شده در من توسط اطرافیان قابل مشاهده است و کلی باید ژست و کلک برای پوشاندن آنها به کار ببرم. 8- وقتی در حال قیام نمازم و جاوی من کسی به سجده رفته باز روحیات من تغییر می کند. 9- به زنها نمی توانم نزدیک شوم یا در جلسات و کار ها در یک صندلی کنار هم بنشینیم. و کار کنیم. 10-سریع با شنیدن یک لحن یا عشوه یا یک حرکت افکار جنسی به من حمله می کنند البته فقط برای خوشی نه برای اینکه اتفاقی بیفتد. ضمناً در دوران دانشگاه از مسیری که دختر ها می آمدند نمی توانستم رد بشوم خیلی سنگین می شدم. 11- با عرض معذرت البته،بعضی وقت ها وقتی با خانمی صحبت می کنم ویا رد می شوم حرکتی در تن من اتفاق می افتد به این معنی که ( بیا و ساک بزن) که با عث شرمندگی من می شود و خوب .... 12- از جاهای تنگ وقتی می خواهم عبور کنم حال سکسی به من دست می دهد و اگر یکی از بچه های فامیل را دوست داشته باشم نمی توان از عبارت امشب بیا پیش من بخواب استفاده کنم یا بیا پیشم و... 13- در تنهایی اولین چیزی که به ذهنم میآید سکس است و نمی توانم به راحتی با یک ههمکار زن در اتاق باشم. 14 – برجسته گی های بدن زنها سریع مرا تحریک میکند به طوری که لحن گفتارم ،چشم هایم و حرکت دست هایم مرا لو می دهند. 15 – در 13 فروردین امسال در ترافیک ایجاد شده در خیابان بودم که خانمی که مانتویی تنگ و چسبان به تن داشت و از رد لباسهای زرین اش معلوم بود فقط کرست پوشیده و کمر شلوارش هم روی باسنهایش گیر کرده و در حالی که پدر و مادر و دیگر اقوام در ماشین بودند من پایم روی گاز و کلاچ شل شد به گونه ای که نزدیک بود انزال اتفاق بیفتد و تمرکزم را برای لحظاتی پشت فرمان از دست دادم .وضع این خانم به گونه ای بود که همه رهگذران متوجه او بودن و پشت یک موتور سوار بود و عین خیالش هم نبود.( با عرض معذرت) 16- خیلی وقت پیش وقتی چشم هایم را می بستم تصاویر سکسی می دیدم. 17- برای دیدن تصاویر و استفاده از کامپیوتر همیشه در خانه تنها می ماندم. 18- در خیابان یا ایستگاه مترو زنانی که از روبرو می آیند با یک نظر از من گریزان می شوند و ترجیح می دهند یک واگن یا مسیر دیگر را انتخاب کنند. ضمن تشکر از حسن لطف و وقت شما ببخشید که طولانی شد. لطفاً مرا راهنمایی کنید تا ببینم مشکل من چیست و چطور می توانم خودم را خلاص کنم آدمهای خراب این طوری نمی شوند که من شده ام من همواره در محدوده خودم بوده ام ولی آبروم بیشتر از اونها رفته . |
|
| |
| سه شنبه 17 دی ماه سال 1387 |
| پسر ۲۳ ساله : یک میل جنسی انحرافی عجیب |
سلام من ادرس ایمیلتون راازیک دوست گرفتم ومشکلاتی دارم که اگه کمک نکنید
بیچاره می شوم من 23 ساله هستم وبجای اینکه ازدختر ها برای ازدواج ومیل
جنسی خوشم بیاید دوست دارم موردتجاوزجنسی پدردخترهاقراربگیرم یعنی
اگرازکسی خوشم بیاید ازچهره اش اگرمردباشد دوست دارم زنش شوم
واگردخترباشددوست دارم موردتجاوزجنسی پدرش قراربگیرم چون دخترهاخوشگل
هستند احساس می کنم منی پدرشان تو من رفته واحساس می کنم انها بخاطرانکه
بابایی هستند وببینند که پدرشان بامن حال کرده وحسابی کیف کرده به من
احترام می گزارند وبا من مهربان می شوند ومن عاشق این مهربان شدنم نمی
دانم دارم دیوانه ام می کند بایدچکارکنم
متشکر |
|
| |
| سه شنبه 17 دی ماه سال 1387 |
| سارا : درگیری وسواسگونه |
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت آقای دکتر
بدون هیچ مقدمه ای به سراغ مطرح کردن مشکلم می روم.
زمانی که 15سال داشتم با یک پسر دانشجو دوست شدم. این دوستی به درسم هیچ
لطمه ای وارد نکرد و من همچنان شاگرد اول مدرسه بودم. در این دوران با این
پسر روابط جنسی هم داشتم ولی نه در حدی که برایم خطرناک باشد. آن زمان
خیلی بهش وابسته و دلبسته شده بودم ولی در هر صورت این دوستی با رفتن او
به شهرش پایان پذیرفت و من هم وارد دانشگاه شدم و سعی کردم او را فراموش
کنم. سال سوم دانشگاه بودم که ازدواج کردم . از همسرم خیلی راضی بودم نه
تنها من بلکه همه خانواده و فامیل از او راضی بودند . من او را بسیار مقدس
و پاک می دانستم و از اینکه چنین همسری قسمتم شده افتخار می کردم. فکر می
کردم او برای من هریه ای از جانب خداست و با داشتن این هدیه فکر می کردم
خدا از گناه من گذشته است. در این مدت بعضی وقت ها درباره گذشته اش ازش می
پرسیدم که ببینم قبلا عاشق شده یا نه و یا اینکه روابط نا مشروعی داشته یا
نه. ولی اون همیشه به گونه ای منو مطمئن می کرد و می گفت که اهل هرزگی
نبوده و تا مطمئن نمی شده که دختری مال خودش است به او دست نمی زده. با
گفتن این حرف ها من بیشتر و بیشتر به او می بالیدم. تا اینکه بعد از یکسال
و نیم ما خواستیم زندگی مشترک را آغاز کنیم. یک روز که مشغول چیدن جهازم
بودم در چمدان شوهرم یک دفتر خاطرات پیدا کردم. از سر کنجکاوی شروع به
خواندن آن کردم. و متوجه شدم که در دانشگاه عاشق دختری شده و از او
خواستگاری کرده و او جواب رد داده است.و ضمنا در زمان دانشگاه در یکی از
مناطق محروم درس می داده که یکی از شاگردانش برای او نامه نوشته و به این
ترتیب با هم دوست شدند و این دوستی تا مدت زمانی ادامه داشته و آن دختر
درخواست ازدواج داشته که با مخالفت مادر همسرم این دوستی هم به پایان
رسیده که انگار زیاد هم از نظر همسر من جدی نبوده . ولی در این مدت هیچ
روابط ناسالمی با آنها نداشته. آقای دکتر شوهر من مردی مومن و از خانواده
ای مذهبی می باشد و بسیار به نماز و روزه مقید می باشد. به گونه ای که در
زمان سربازی که یکی از دوستاش کار خلاف می کرده و حتی روزه اش را باطل می
کرده خیلی به او نصیحت می کرده که دست از این کار بردارد. خلاصه وقتی دفتر
را خواندم بسیار شوکه شدم چون با مسائلی روبرو شدم که انتظارش را نداشتم
لااقل از همسرم. احساس می کردم که به من دروغ گفته است.تا اینکه وقتی از
سر کار آمد باهاش صحبت کردم و او قضایا را برایم تعریف کرد و گفت به خاطر
اینکه من ناراحت نشوم از من پنهان کرده بوده است. از آن روز به بعد همیشه
ازش می خواستم که اگه چیز دیگه ای هم هست برام بگه تا حرف نگفته ای بینمون
نباشه . خودم هم قضیه قبل از ازدواجم را برایش تعریف کردم .اول خیلی
ناراحت شد ولی به خاطر علاقه ای که بهم داشت گفت همه چیز رو نادیده می
گیرم واز من خواست که من هم هم چیز رو نادیده بگیرم. اون می گفت اصل کار
بعد از ازدواج است که به هم وفادار باشیم. و معتقد بود که هر کس ممکن است
قبل از ازدواج اشتباه بکند. ولی لین اشتباهات نباید بعد از ازدواج تکرار
شود. خلاصه از هم گذشتیم و یک شب تمام خاطرات و یادگارهای آن روزها را به
دور ریختیم. ولی از شما چه پنهان من از آن به بعد نسبت بهش حساس شدم.همیشه
مواظبش بودم که تو خیابان به زن های دیگه نگاه نکنه در صورتی که قبلا اصلا
به این موضوع حساس نبودم اینقدر حساس شدم که بعضی وقت ها بهش گیر می دادم
و می گفتم اونجا به اون زن نگاه کردی و اون می گفت شاید نگاهم خورده و
اصلا قصد بدی نداشتم ولی بعدها بهم می گفت وقتی فهمیدم به این چیزها حساس
شدی به خاطر اینکه تو را ناراحت نکنم همیشه مواظب رفتارم هستم که باعث
ناراحتی تو نشوم. حتی می گفت وقتی سر کار می روم سرم را در خیابان روی
زمین می اندازم تا مبادا چشمم به کسی بیفتد. خلاصه هر وقت با هم می رفتیم
بیرون سر این مسائل باهاش دعوا می کردم و حتی بعضی وقت ها بهش حرف هایی که
در شئنش نبود می زدم و دست آخر اون اینقدر ناراحت می شد که به خودش می زد.
انگار یهو توی خونه آتیش به پا می شد.ولی بعد کم کم هر دومون آروم می شدیم
و دوباره با هم خوب می شدیم. ولی من واقعا مریض شده بودم . با خودم می
گفتم من اشتباه می کنم یا اینکه اون به من دروغ میگه و این خیالات در حالی
بود که ته دل بهش اطمینان داشتم. احساس می کردم شیطون توی جلدم میره چون
به محض اینکه تنها می شدم فکرو خیال بد در موردش می کردم.ولی اون اینجور
که نشون می داد منو خیلی دوست داشت و به من می گفت که من کمکت می کنم که
این فکرو خیالات را دور بریزی و دوباره مثل روزهای اول بشیم.می گفت شیطون
رو از خودت دور کن. من سر مسائلی با خانواده اش مشکل پیدا کردم ولی اون به
خاطر من که ناراحت نشوم با آنها قطع رابطه کرد. من می فهمیدم که خیلی منو
دوست داره و این فکرهای شیطانی هم رهام نمی کرد.بعضی وقت ها خوب بودم و
بعضی وقت ها هم به هم می ریختم. وقتی بیرون
می رفتیم همیشه زیر چشمی بهش نگاه می کردم. من دختری چادری بودم و اون هم
دوست داشت که من چادری باشم و می فهمیدم که دوست نداره چادرم رو در بیارم.
ولی من فکر می کردم این زن های مانتویی و آرایش کرده توجهش رو جلب می
کنند. ولی اون همیشه می گفت من تو بهر هیچ کس نمی رم. من خیلی حساس شده
بودم . با این حساسیتم هم اون رو اذیت می کردم و بیشتر از اون خودم عذاب
می کشیدم.از یک طرف می گفتم دارم اذیتش می کنم و با این رفتارم نشان می
دهم که بهش اطمینان ندارم و از این موضوع ناراحت بودم و از طرف دیگر بهش
شک می کردم و می گفتم نکنه بهم دروغ می گه. دیگه مثل روزهای اول که اصلا
دنبال این چیزها نبودم و به این چیزها گیر نمی دادم نبودم. اون هم خودش
رو مقصر می دانست و می گفت تو از وقتی اون خاطرات رو خوندی اینجوری شدی و
از اول اینجوری نبودی و می گفت به من که من تو رو مریض کردم. و به خاطر
اشتباهات گذشتش ناراحت بود. و این در حالی بود که من هم اشتباه کرده بودم
و همه چیز رو واسش گفته بودم حتی روابط جنسی رو ولی اون می گفت من به تو
اطمینان دارم و هر وقت فکر بد در موردت تو سرم میاد دورش می کنم. و اصلا
منو سرزنش نمی کرد.تا این که باز هم این اوضاع گذشت و من کمی بهتر شدم.
ولی یه مدت بهش گیر داده بودم که تو قبل از ازدواج روابط نا مشروع
داشتی.نمی دانم احساسم بهم اینطوری می گفت و اکثرا احساسم بهم دروغ نمی
گفت. حس ششم خوبی داشتم. به خاطر همین اونو تو تنگنا گذاشتم و قسمش دادم
که همه چیز رو برام بگه حتی اگه من ناراحت بشم.اون اوایل سر باز می زدو می
گفت هیچی نبوده و حتی جون منو که خیلی براش ارزش داشت قسم می خورد تا من
خاطر جمع بشم و دست بردارم. تا اینکه یکسال بعد از شروع زندگی مستقل از بس
بهش گیر دادم و قسمش دادم و گفتم اگه تو اون دنیا بفهمم که بهم دروغ گفتی
ازت نمی گذرم بالاخره با گریه لب باز کرد و گفت که با یه دختر دوست شده و
دو بار ازش خواسته که به خونه اش بیاد. آخه همسر من تو شهر دیگه ای دور از
خانواده زندگی می کرده برای کار. و به همین خاطر خانه مستقل داشته. ما هم
الان در همین شهر با هم زندگی می کنیم. و تعریف کرد که این دو بار در ماه
رمضان بوده و همسرم اصلا ارضا نشده و فقط جرم بزرگش این بوده که دستش رو
تو پیراهن اون دختر کرده .فقط همین. من بعد از شنیدن این ماجرا خیای
ناراحت شدم و احساس شکست در ازدواج می کردم. و بهش گفتم پس چرا به من نمی
گفتی و هر دفعه ازت می خواستم به من دروغ می گفتی. اون گفت من به خاطر
زندگیمون این رو به تو نگفتم. چون دوستت داشتم و نمی خواستم از دستت بدم.
و می گفت من که توبه کردم پس دلیلی نداشت که با گفتن اشتباهات گذشته ام تو
رو ناراحت کنم. خلاصه مدت گذشت. و من همچنان در درون با خودم در جنجال
بودم و احساس می کردم باز هم مسائلی هست که به من نگفته. انگار یکی از
درون به من سقلمه می زد که باز هم ازش بپرس. خلاصه دوباره بهش گیر دادم با
اینکه شنیدن این چیزها برام خیلی سخت بود. اون هم در مورد عزیزترین شخص
زندگیت در مورد عشقت در مورد بتت . اون بران من بتی بود که کمی شکسته بود
. حتی دلم نمیاد بگم بتی بود که شکست. دارم می گم کمی شکسته بود. فکرش رو
بکنید به کسی اینقدر اطمینان داشته باشی و حالا ازش این حرف ها بشنوی.
درسته که من مجبورش می کردم که این چیزها رو به من بگه و خداییش اون با من
صادق بود چون کمتر مردی این حرف ها رو به زنش می زنه. من می دیدم که وقتی
اینا رو برام می گفت خودش از تو می شکست و با گریه برام تعریف می کرد و
ناراحت بود که چرا چنین اشتباهاتی را کرده که حالا اینطوری تاوان پس بده و
یکی دیگرو هم بسوزونه. ومی دونست که شنیدن این حرف ها برای من خیلی
سنگینه. ولی از بس با من صادق بود به خاطر اصرار من همه رو .گفت. خلاصه
دفعه آخر که دوباره ازش خواستم اولش می گفت چرا اینقدر به این چیزها گیر
دادی . چرا می خوای از من اعتراف بگیری. از من خواهش می کرد که دست بردارم
و این حرف ها رو رها کنم و من که حالا دیگه مطمئن شده بودم باز هم حرفی
هست که نگفته بیشتر سمج شدم. ولی قلبم داشت می ایستاد. می خواستم بمیرم و
این حرف ها رو نشنوم ولی حالا دیگه نمی تونستم دست بردارم. و اون شروع به
گفتن کرد و قبل از آن ازم قول گرفت که بعد از اینکه واقعیت رو شنیدم دیگه
همه این حرف ها رو رها کنم و این فکرهای خراب رو از ذهنم دور بریزم . من
هم بهش قول دادم. اون گفت که دو بار کار خلاف کرده . یکی از دوستاش بهش
پیشنهاد داده و چون خونه داشته اون هم گول خورده و قبول کرده و این حادثه
دو بار تکرار شده. یعنی با دو تا زن خراب هر کدام در دو زمان متفاوت
برنامه نا مشروع داشته. ولی گفت که از وسایل لازم استفاده کرده و چون دفعه
اولش بوده خیلی طول نکشیده . و اصلا بدن آنها را هم لمس نکرده و با تنش و
اضطراب این کار رو انجام داده صرف اینکه فقط یک بار تجربه کنه. و مورد
آخری که تعریف کرد این بود که
در دوران سربازی از دختری شماره گرفته بوده و بعد از یک سال بهش زنگ زده و
ازش خواسته به خونه اش بره. اون دختر هم قبول کرده و 3 الی 4 بار آمده به
خونه اش. ولی با اون دختر اصلا دخول نداشته و فقط شب پیشش مونده و توسط
اون دختر ارضا شده بوده و اون دختر رو هم ارضا کرده. و بعد گفت کل قضیه
همین هاست . دیگه هیچی نیست که بهت نگفته باشم. بهم گفت الان دیگه سبک شدم
چون دیگه تو اون دنیا ازت خجالت نمی کشم. نمی تونم بگم که اون لحظه چه
حالی داشتم. سکوت من اون اوضاع رو بیشتر تشریح می کنه. ناراحتیم و بغضی که
داشتم در قالب الفاظ نمی گنجه. البته اون هم قبلا از من پرسیده بود که با
دوست پسرم چه کارهایی انجان دادم. یعنی اون هم این لحظات را به کم و زیاد
تجربه کرده بود. به من گفت که تقریبا 5 الی 6 ماه قبل از ازدواج توبه کرده
بوده و متوجه اشتباهش شده بوده. حالا نظرم نسبت به روزهای اول ازدواج عوض
شده بود. اوایل فکر می کردم خدا منو بخشیده و یک زوج پاک تر از خودم قسمت
من کرده. ولی حالا می دانستم که از هر دستی بدی از همان دست می گیری. ولی
باز هم حس می کردم که گناه اون از من بیشتره چون من در آن زمان خیلی بچه
تر بودم و ضمنا یک دختر بودم که گول پسری رو خورده بودم و به دنبال شهوت
نبودم چون یک بار هم ارضا نشدم و دختری ام را حفظ کردم. ولی اون در سن 27
سالگی این گناهان اواخر را مرتکب شده بود و یک پسر بوده و اون بوده که
اصرار کرده. خلاصه اینکه این شرح ماوقع بود. الان با اینکه خیلی دوستش
دارم ولی نمی دونم چم شده. می ترسم که مبادا دوباره گول بخوره. هر چند بعد
از گفتن این حرف ها به هم قول دادیم که دیگه تمومش کنیم و به لحظات خوش
زندگی خودمون فکر کنیم. اون هنوز هم آدم مقیدی است. به نماز به روزه به
خدا به عشق من از هر نظر ازش راضی هستم با اینکه من به خاطرش به شهر
دیگه ای آمدم و از خانواده ام جدا شدم ولی هیچی کم من نگذاشت هم از نظر
روحی و هم از نظر عاطفی و غیره. تنها مواردی که باعث ناراحتی ما شد همین
مسائل بود که واقعا زندگی ما را دگرگون کرد. همه فامیل و دوستان ما را مثل
دو دلباخته می دانند و هیچ کس باورش نمی شود که در زندگی ما چنین مشکلاتی
رخ داده است. با اینکه ما هر دو تقریبا یر به یر هستیم ولی من هنوز
نتونستم با این مسائل اون کنار بیام . حس حسادت خیلی اذیتم می کند. بعضی
وقت ها یه سوالاتی درمورد کاراش ازش می پرسم. خودم را با اون زن ها مقایسه
می کنم . که پرسیدن این سوالات هم اونو اذیت می کنه و می گه تو نباید خودت
رو با اونها مقایسه کنی. می گه این سوالات نشون می ده که هنوز این مسائل
رو فراموش نکردی و هنوز منو نبخشیدی. فکر می کنم با توضیحاتی که دادم
بتونید به عنوان شخص سومی بین ما قضاوت کنید و مرا راهنمایی کنید که چه
جوری با این مسئله کنار بیام. بعضی وقت ها حس می کنم زندگیم چشم خورده یا
یکی به زندگیم چشم داره و تا زندگی ما رو از هم نپاشونه دست بردار نیست.
خواهش می کنم که به من بگید چه کار کنم؟ آیا به نظر شما شرایط زندگی ما
ایده ال است؟ آیا ما دو تا می تونیم همدیگر رو خوشبخت کنیم؟ منتظر جواب
شما هستم. با تشکر.فراوان از شما. |
|
| |
| سه شنبه 17 دی ماه سال 1387 |
| سحر ۲۲ ساله : احساس علاقه یا توهم عشق ؟ |
سلام خدمت آقای دکتر
من دختری 22 ساله و دانشجوی فوق لیسانس فلسفه هستم ا سال پیش به خاطر
تنهایی و اینکه هم صحبتی داشته باشم وارد سایتهای چت شدم و تقریبا تنها
کارم چت شده بود وتمام وقت خودم رو به اینکار میذاشتم ولی هیچ وقت شخصیت
واقعیمو و اینکه کی هستم رو برا کسی نگفتم چون تنها هدفم سرگرمیو
اینجور چیزا بود نه چیز دیگه ای و اینکه خودمو 18 ساله از تهران معرفی
کردم..همه چیز همینطور پیش میرفت تا با کسی توی همون چت آشنا شدم .پسری
از آمریکا بود ولی اصالتا ایرانی بود و 24 ساله ..بعد از 1 مدت که با هم
حرف زدیم کم کم بهم ابراز علاقه کرد ولی من باز هیچ چیزو جدی نمیگرفتم و
هر چی درباره خودم بهش میگفتم دروغ بود حتی 1 حرف راست هم بهش نگفتم...بعد
از یک مدتی احساس کردم خدم هم علاقه مند بهش شدم ..خیلی سعی کردم ازش جدا
شم اما نشد ..تو این مدت حتی بهم پیشنهاد ازدواج داد ..میخواستم بهش همه
چیز رو بگم اما نمیتونستم..هر روز به دروغ هایی که میگفتم اضافه میشد
..بالاخره گفتم 1 دروغی بگم تا بلکه همه چیز تمتمو شه..بهش به دروغ گفتم
که من مشکلی دارم و اون اینه که حامله نمیشم..اما باز گفت که ایرادی
نداره..از همه بدتر اینه که من خودم خیلی دوسش دارم حتی لحظه ای هم
نمیتونم بدون اون زندگی کنم.ولی انقدر بهش دروغ گفتم که میدونم تنها چیزی
که باعث میشه بره همینه که بفهمه
این روزا تصمیمو گذاشته به عهده خودم که باهاش بمونم یا برم ..2 روزه
که باهاش تماسم رو قطع کردم اما واقعا نمیتونم..اینروزا تنها چیزی که همش
تو ذهنمه خودکشیه چند بار هم خواستم این کارو بکنم اما جرات نکردم و
نمیدونم چرا..دیگه هیچ چیزی برام معنا نداره تو زندگی..شبیهه یه مرده
شدم..حتی نفس کشیدن هم برام سخت شده..تنها امیدم برای زنده موندن اینه که
اون هست...تو رو خدا کمکم کنید من بدون اون لحظه ای هم نمیتونم زندگی کنم
Reply |
| |
|
|
| |
| سه شنبه 17 دی ماه سال 1387 |
| مینا ۲۳ ساله : عشق یا فقط وابستگی وسواسگونه |
با سلام
سعی می کنم خیلی خلاصه مشکلم رو براتون بگم. دختری هستم 23
ساله، رشته مهندسی ، که الان 4 ساله
با یه پسری دوستم. البته نه دوستی که برای هم ادا ادفال عشغولانه در بیاریم. یک رابطه
سالم و صمیمی . اون همیشه منو به عنوان یه دوست قبول داشت اما من 3 ساله که بهش
علاقه مند شدم و اینو اخیرا بهش گفتم. اول چیزی نگفت و قبول کرد که ازدواج کنیم
اما بعد از چند ماه گفت که منو فقط به عنوان یه دوست می شناسه نه چیزه دیگه ای(دلیلی
برای منصرف شدنش نیاورد). ماه ها واقعا دچار افسردگی شدید شده بودم، خیلی برام سخت
بود که باید به این باور برسم که دیگه هیچ وقت بهش نمی رسم. اما خیلی سعی کردم. اونم
دوست نداشت که توی این ماجرا به من ضربه ی روحی وارد بشه و برای همین ازش خواستم
رابطه مون فقط کمرنگ تر بشه، تا مثلا بتونم کم کم فراموشش کنم. اما من هنوز با
گذشت ماه ها نتونستم. نمی دونم چرا نمی تونم. خیلی سعی کردم ، سعی کردم چیزایی که
منو به یاد اون میندازه و دید خودم دور کنم، ورزش و تو برنامه کاریم قرار دادم. تو
جمع قرار گرفتن، و حتی با خودم یک تصمیم جدی گرفتم که دیگه بهش فکر نکنم اما نشد
حتی رفتن به سر کار و دانشگاه هم نتونست جایی اونو برام پر کنه. انگار هر روز
بیشتر تو ذهنم مجسم می شه. فکر می کنم وابستگی شدیدی بهش پیدا کردم و دلم می خواد
این حس از بین بره و اون توی ذهن من فقط جایگاه یک دوست و داشته باشه.می دونم اگه
روزی واقعا ترکش کنم ضربه روحی بزرگی بهم وارد می شه برای همین ترکش برام ممکن
نیست. می خوام به این واقعیت برسم که اون فقط برای من یه دوست خوب و یک همکار خوبه
نه یک عشق. می خوام به اندازه ی یک دوست دوستش داشته باشم. در ضمن اینو هم بگم من
تا حالا در زندگیم غیر از ایشون با هیچ جنس مخالفی نه دوست بودم نه حرف می زدم.زیاد
با اطرافیانم صمیمی نیستم حتی با مادرم و هیچ وقت نتونستم برای کسی به غیر از خودش
این حس و این رابطه رو بازگو کنم.تصمیم گرفته بودم پیش یک مشاور در شهر خودمون برم
اما بازگو کردن این مسائل پیش یک پزشک یا روانشناس هم برام سخت بود این بود که به
شما مراجعه کردم چون اصولا نوشتن آسون تر و راحت تره.الان هم برام خواستگارهای
زیادی میان و من به همشون جواب منفی میدم، نمی تونم فرد دیگه ای و به جای ایشون
توی قلبم بذارم. احساس می کنم اگر با فرد دیگری ازدواج کنم بازم هم ایشونو دوست
خواهم داشت و چون دلم نمی خواد به همسر آینده ام خیانت بشه به افراد حتی اگر هم
خیلی خوب باشند فقط می گم: نه!!! شاید فرصت
پاسخگویی به منو نداشته باشید برا ی همین از شما خواهشمندم اگه امکان داره کتاب هایی
رو به من معرفی کنید که بتونم با خوندنش دیدگاهمو تغییر بدم. |
|
| |
| سه شنبه 17 دی ماه سال 1387 |
| یاسر ۲۲ ساله : وسواس |
با سلام من پسری 22 ساله فارغ التحصیل رشته الکترونیک هستم . قبل
از طرح موضوع و مشکل خود از شما یک تقاضا دارم آن هم اینکه لطفا صحبت های
من را با دقت بخوانید (لطفا با گوش جان) زیرا مشکل من زندگی ام را مختل
کرده و یک مشکل درجه دو نیست پس خواهشمندم با خوب آنرا بخوانید و راه حل
خود را مشروح برایم بنویسید اگر بتوانید مرا یاری کنید تا آخر عمر دعا گوی شما خواهم بود اما مشکل: موضوعی که می خواهم با شما مطرح کنم یک مشکل روحی است . ابتدا شرح حالم را می گویم : من
در کودکی به گفته مادرم کودکی بسیار آرام و حرف گوش کن بوده ام بطوری که
مادرم می گوید حتی شده بود در یک مکان مرا یک ساعت تنها گذاشته بود و رفته
بود ، هنگامی که بازگشته بود من همانجا ایستاده بودم . پدرم
شخصی بسیار با احتیاط و گاها مضطرب و در هنگام انتخاب های بزرگ مردد است .
بسیار فرزندانش را دوست می دارد و بسیار نگران آنهاست همه او را یک مرد
عاقل و کامل می دانند اما من و خانواده ام که با او ارتباط نزدیک داریم او
را آنطور که گفتم می بینیم مادرم شخصی باهوش است . اصولا شخصیتی سخت گیر دارد چه نسبت به ما فرزندانش و چه نسبت به خود. در پاکی و نجسی مقداری سخت گیر
است. همیشه از من توقعات بالا داشته است و موفقیت من را یکی از بزرگترین آمال خود قرار داده است . اما خودم: من
در دوره نوجوانی شخصی گوشه گیر بودم و با این استدلال مادرم که هر چه دوست
کمتری داشته باشی کمتر خطر آلودگی های جامعه تو را تهدید می کند من نیز
کمتر با دوستان رابطه داشتم . این قضیه تا دوران جوانی ام ادامه پیدا
کرد در دوره دبیرستان دوستان من محدود به مدرسه و دوستی هایم نیز محدود به
همان محیط بود و در خارج از مدرسه دوستانی نداشتم . در تابستان یکی از
سالهای دبیرستان که به مشهد رفته بودیم من دچار وسواس عملی شدم مثلا در
ذهنم یک دفعه این فکر نقش بست که در نماز نباید به هیچ وجه کوچکترین تکانی
خورد یا در وضو باید دقیق به تمام اعضای وضو دست کشیده شود یا اینکه اگر
روی یک زمین خیس قطره ای نجاست می چکید من دقایقی را مشغول آب کشیدن تمام
نقاط آن می شدم. بعضی
از افراد خانواده مادرم که با ما همسفر بودند می گفتند وسواس بخرج نده ولی
من فکر می کردم آنها بی مبالات اند و من که رساله را خوانده ام درست اجرا
می کنم با اینکه بسیاری سوالات برایم وجود داشت ولی در این موارد احتیاط
کرده و جنبه بد تر قضیه را در نظر می گرفتم بعد از آن تابستان وسواس عملی من کمتر شد و یک حالت همزیستی با آن
پیدا کردم گذشت و رسیدم به سن دانشگاه . در دانشگاه هم مانند دبیرستان من دوستان و دوستی هایم منحصر به دانشگاه می شد . این
را در پرانتز بگویم که در خانواده مارفت و آمد فقط منحصر به خانواده مادرم
است و با دوستان خانوادگی (که نداریم) و یا خانواده پدرم رابطه ای نداریم
(زیرا خانواده پدرم غیر مذهبی هستند و مادرم با آنها مخالف است) چند
سال قبل از جریانی که می خواهم بگویم به پیش یکی از دوستان مادرم که مشاور
بود رفتم البته بدون دلیل خاصی و صرفا برای این که همکار مادرم بود و من
هم به سر کار مادرم (شبکه بهداشت و درمان) رفته بودم به پیش او رفتم . او
آنروز با سوالاتی که درباره وضعیت ارتباطاتم با دوستانم و دیگر سوالاتی که
پرسید به من هشدار داد که ممکن است تو به بیماری وسواس دچار باشی . چند
سال بعد در دوره دانشگاه من درگیری های فکری و برخی مشکلات (که اگر
بخواهید توضیح خواهم داد) پیدا کردم و برای همین به پیش روانپزشک
دانشگاهمان رفتم و به او گفتم که من بیماری وسواس دارم او هم شرح حال از
من گرفت و داروی floxcitine برای من تجویز کرد حدود شش ماهی با دوز
های مختلف و چند داروی دیگر این دارو را مصرف کردم در ابتدای مصرف دارو
اثر زیادی مشاهده نکردم اما پس از حدود 2 ماه بسیاری از مشکلات فکری و
عملی ام حل شد . چیزی که برایم لذت بخش بود شکوفایی ذهنم بود که بسیار خوب
می توانستم فکر کنم و تجزیه وتحلیل مسائل پیرامونم را انجام دهم . اعتماد
به نفسم هم که بسیار کم بود خوب شد . اما پس از گذشت مدتی دوباره حالاتم
بازگشت و عوارض جسمی دارو ها نیز اذیتم می کرد. پیش
یک مشاور معروف رفتم . پیشنهاد کرد که دارویت را کم کم قطع کن من هم همین
کار را کردم و شدم مثل روز اول با این تفاوت که حالات افسردگی نیز به
حالات قبلی ام اضافه شد . مدتی با این وضعیت سپری شد تا اینکه دوباره
کارد به استخوانم رسید و دوباره به یک روانپزشک دیگر که معروف هم بود
مراجعه کردم (حدود یک سال پیش) او داروی fluvoxamine را برایم تجویز کرد .
پس از گذشت مدتی باز حالت شکوفایی ذهنی و حل برخی مشکلاتم مانند دفعه قبل
منتها با شدت کمتر برایم پیش آمد و نسبتا خوب بودم . تا
اینکه عید امسال خانه ما جابجا شد از آن موقع به بعد اوضاع روحی من شروع
به افول کرد درسم در دانشگاه نیز آخر تابستان تمام شد اکنون وضعیتم
دوچندان بدتر شده است ، وضعیت نامشخص ادامه تحصیلم ، شغل آینده ام ،
ازدواج و ... حال مرا بدتر می کند . اکنون 1 fluvoxamine 10 ، یک عدد
clomipramine 25 و نصف قرص olanzapine 5 مصرف می کنم . اکنون مشکل اصلی من افسردگی و اضطراب من است . گاهی فکر می کنم
که دارو مرا دچار این حالات کرده وگرنه من این حالات را قبل از مصرف دارو نداشتم . گاهی این سوال که در دوران خوب بودنم دارو من را خوب کرده بود یا خودم ، ذهنم را مشغول میکند گاهی
یک سوال فلسفی آزارم می دهد که : اگر قرار است با دارو خوب شوم و یک فرد
مفید برای جامعه شوم و خلاصه عاقبت بخیر شوم ، در حالیکه در قدیم مثلا یک
فرد شرایط مرا داشته و دارویی نبوده که مصرف کند و با مشکلات دائم دست و
پنجه نرم می کرده و خلاصه خوشبخت نشده است و حتی بخاطر این حالات روحی
دچار گناهانی هم شده است و او به جهنم و من به بهشت بروم پس ... می خواهم برای کنکور کارشناسی
ارشد درس بخوانم تا از این طریق سرگرم شوم اما کارایی ذهنم بسیار پایین آمده
الان
دائم ذهنم پر است از اینکه من یک آدم غیر طبیعی هستم ... من خوب نمی شوم
... من کارم به تیمارستان می کشد ... بخاطر گناهانم قضا و قدر به گونه ای
سرنوشت مرا نوشته که هر چه بکنم از گناهانم نجات پیدا نخواهم کرد و یک
جهنمی و بد بخت دنیا و آخرت خواهم بود... خدا از من رو بر گردانده و ...
لطفا برای رضای خدا مرا کمک کنید ... راهنمایی ام کنید...
بگویید چه کنم دارو را قطع کنم ؟ پیش کدام روانشناس و مشاور که تا کنون نرفته ام بروم؟ چه کتابی بخوانم ؟ چگونه به خدا بگویم
بدادم برس تا صدایم را بشنود؟
قبلا از پاسخ شما متشکرم.
|
|
| |
| سه شنبه 17 دی ماه سال 1387 |
| دانشجوی ۱۷ ساله : خسته از خود ارضائی |
با عرض سلام
من جوانی هستم 17 ساله دانشجوی مهندسی کامپیوتر در یکی از دانشگاه های خوب کشور
متاسفانه اعتیاد به خودارضایی دارم نمی دونم که باید دردمو چجوری
بگم . در کودکی به طور اتفاقی بدون اینکه بدونم مسایل جنسی یا این کار چیه
این کار زشتو انجام دادم و بهش عادت کردم. در مدرسه ای مذهبی درس خواندم
انسان معتقدی به نظر می رسم .مضرات این کارو خوندم وخیلی هاش در من ظاهر
شده .خیلی تلاش کردم که ترکش کنم و یک بار تونستم (به مدت یک سال) ولی باز
برگشتم به گناه . خیلی نا امیدم . اعتماد به نفسی ندارم و دیگه خسته شدم .
نمی دونم چه کار کنم .جالبه که خیلیا وقتی ظاهر کارو می بینن به من غبطه
می خورن اما ...... یعنی می تونم ؟. کاش یکیو داشتم که باهاش دردل می
کردم اگر راهنماییم کنید ممنون می شم. |
|
| |
| سه شنبه 17 دی ماه سال 1387 |
| نادیا : میل ناخودآگاه به مافوق |
سلام
من نادیا هستم 32 سالمه تا الان هیچ مشکلی نداشتم فقط دور از خانوادم با
شوهر و دختر 22 ماهم زندگی می کنم خانواده کوچیک و گرمی هستیم و از نظر
روابط زناشویی مشکلی نداریم تا اون اتفاق من تو یه شرکت نیمه خصوصی کار می
کنم چند بار وقتی برای صحبت در مورد گزار ش های روزمره پیش مدیرم رفتم
دیدم که مرتب خودشو تکون می ده البته من خودمو زدم به اون راه به خونه که
اومدم با شوهرم مطرح کردم و اون گفت این وضعیت از ضعف نفسانی مدیرته مواظب
خودت باش و اگه دست از پا خطا کرد به من بگو تا حسابشو برسم ولی از اون
موقع افکار بد سراغ من اومد نکنه که من کاری کردم که مدیرم این شکلی شده
این افکار از ذهنم خارج نمیشه حتی موقعی که خونه ام کم کم افکارم به صورت
غلط وارد اینم مرحله شده که نکنه من عاشقش شدم باور کنید که از نوشتن این
متن هم ترس و شرم دارم ولی واقعا دیگه عاصی شدم همش خودمو کتک میزنم نمی
دونم با این افکار چکار کنم نمی تونم به مدیرم نگاه کنم چون بازم فکر بد
به ذهنم میاد می ترسم اخه من در طول زندگیم آدم خیلی مقیدی بودم و تا بحال
نسبت به هیچ کس این جوری نبودم نمی دونم چیکار کنم تو رو خدا کمکم کنید و
راهنماییم کنید نمی تونم و رو شو ندارم که به روانپزشک برم آخه برم چی
بگم |
|
| |
| سه شنبه 17 دی ماه سال 1387 |
| دختر ۲۶ ساله : احساس حقارت |
سلام آقای دکتر من دختری ۲۶ ساله هستم مشکل من درونگرایی شدید من است
مسئله ای که هست اینکه من تا قبل از این که وارد دبستان بشم خیلی شاد و
برونگرا بودم اما با ورود به مدرسه خیلی در خود فرو رفته شدم و دوران
مدرسه برای من خیلی اضطراب آور بود در حالی که برای دیگران این حالت نبوده
.احساس میکنم ذهن خسته ای دارم و حواسم کاملا به اطراف نیست وانگار مقداری
از حواسم معطوف به درونم است و اتفاقات بیرون رو کاملا جذب نمیکنم وکلا
خیلی آروم وکم حرف هستم الان مدتیه که نامزد کردم و در ارتباط با نامزدم
وقتی که با هم می خواهیم حرف بزنیم باید به خودم فشار بیارم و حرف بزنم بر
عکس من ذهن نامزدم خیلی روشن و بازه با اینکه من از اون در زمینه تحصیلی و
هو شی موفق تر بودم اما توی روابطمون کم هوش تر به نظر می رسم و احساس
میکنم در چشم اون کم جلوه میکنم چون همش فکر میکنم جلوی اون کم میارم دلم
نمی خواد با هاش زیاد بیرون برم .می خوام بدونم این افسردگیه؟ وبا درمان
حل میشه یا نه؟
|
|
| |
| سه شنبه 17 دی ماه سال 1387 |
| فرشاد : یک یادگار پرست یا فتیشیست دیگر |
سلام منم مشکلی دارم اگه میشه منو راهنمایی کنید من با دیدن جوراب شیشه ای
خانوما مخصوصا ساق بلند تحریک میشم طوری که وقتی مامانم می پوشه من تحریک
میشم البته فقط با مشکی و رنگ پا تحریک میشم همیشه جورابای مامانمو بو می
کنم می پوشم خودمو باهاش ارضا می کنم ممنون میشم اگه راهنمایی کنید |
|