| |
| جمعه 1 شهریور ماه سال 1387 |
| ریحانه : اضطراب ناشی از شرایط نامساعد زندگی |
با
عرض سلام وخسته نباشید خدمت شما استاد گرامی خواستم چند لحظه ای وقت شما
رابگیرم واز مشکلی که دارم برایتان بنویسم من ریحانه 19 ساله هستم به دلیل
مشکلاتی از کودکی تا به حال داشتم دچار ضعف وجودی شدید از لحاظ اعتماد به
نفس هستم من به مادرم بسیار وابسته بودم اما متاسفانه در سنی که بیش از
همیشه به ایشان محتاج بودم یعنی در14 سالگی مادرم را از دست دادم در آن
روزهای سخت که به حمایت بیشتری نیاز داشتم تنهاییم افزونتر شد و گاهی بعضی
زخم زبان ها بسیار آزارم داد پزشکی به من قرص هایی برای آرام کردن داده
بود که متاسفانه با مصرف آنها فقط بی خوابی به دست آمد من از آن زمان نمی
دانم همیشه وقتی بیش از چند ساعت از خانواده ام دور بمانم فکر می کنم آن
ها را ازدست می دهم دست خودم نیست همیشه اظطراب دارم بسیار حساس هستم نسبت
به رفتارهای دیگران وبا کوچکترین عملی ناراحت می شوم زود رنج وعصبی.بسیاری
از اوقات نادیده گرفته می شوم گاهی فکر می کنم شاید رفتار من باعث این
عامل شده اما تا جایی که در توانم هست به همه محبت می کنم یکی از دوستانم
می گفت تو به خاطر این عامل به اطرافیان اجازه می دهی رفتار نادرستی در
قبال تو نشان دهند و این تنها مشکلاتم نیست من همیشه از در مقابل جمع صحبت
کردن ترسیده ام مثلا کنفرانس دادن که بیش از مرگ از آن میترسم دست خودم
وقتی می خواهم کنفرانس دهم دستانم می لرزد وعرق میکند احساس میکنم الان
نقش بر زمین می شوم و همه چیزخراب می شود تاکنون کار های زیادی انجام دادم
از انجام تمرینات تا صحبت کردن با دیگران راجع آن اما هیچ کمکی به من نشد
فکر میکنم تا زمانیکه این مشکلات با من است هیچ گاه طعم شادی را حس نمی
کنم من دختر بزرگ خانواده هستم و در خانواده ما یعنی در فامیل هم سن
وسالی ندارم یکی از صمیمی ترین دوستانم چند ماه پیش از دست دادم او
میدانست از زندگی و خانواده هم نامادری ام ...خیلی احساس تنهایی میکنم
احساس وحشتناکی است به قول دکتر شریعتی که چه قدر زیبا میگوید:کاش می شد
جهان رام زندگی آرام ملکوت زیبا اما آشنا هستی مطلق اما صمیمی همه چیز
جاوید اما همواره بدیع نه گذشته و خاطره رنجور نداشتن ها و نه آینده
واندیشه هراسناک از دست دادن ها...ببخشید که وقتتان را گرفتم از شما ممنون
می شوم که مرا راهنمایی کنید منتظر جوابتان می مانم.. باسپاس خدا نگه دار
|
|
| |
| جمعه 1 شهریور ماه سال 1387 |
| فوبی اجتماعی و نقش خانواده |
سلام من از بچگی خیلی آروم وکم حرف بودم وتنها هم بازیم خواهرم بود و
در همه ی مواقع به خاطرخواهرم از علایق خودم می گذشتم در آن زمان پدرم به
خاطر شغلش تقریبا هیچوقت خونه نبود ولی در هفت سالگی ام پدرم ما رابه
شهری برد که در آنجا شغلش ثابت شده بود وما همیشه با هم بودیم من به مدرسه
رفتم من تلاشی برای دوست یابی نمی کردم ولی به خاطر زیباییم همه ی بچه ها
دوست داشتن که با من باشند ومن هیچوقت تنها نبودم ولی اکثراوقات ساکت
بودم پدرم همیشه می گفت توخجالتی هستی ودر هر جا وپیش هر غریبه وآشنا مدام
در این مورد حرف میزد که دختر بزرگم خیلی خجالتی است ومن هم باور کرده
بودم وهر جا که می خواستم ابراز وجود کنم به خودم متذکر می شدم که من
خجالتی هستم ونباید حرف بزنم درکلاس چهارم وپنجم معلم هایم مدام به من
تذکر می دادند که خجالتی نباش اگر این طور باشی حقت پایمال می شه ودروان
راهنمایی را نمی توانی بگذرانی من به اول راهنمایی رفتم (با دلی پر از
دلهره) افت تحصیلی داشتم از بچه ها کناره گیری می کردم ودر خانه هم در
مهمانی ها شرکت نمی کردم وقتی با مادرم به دکتر مراجعه کردیم گفت چیزی
نیست به خاطره سن بلوغ این رفتارها طبیعی است بزرگتر بشه بهتر میشه ولی من
دردبیرستان بدتر شدم وحالا در24 سالگی وقتی در جمعی حاضر میشم ناخودآگاه
خودمو جمع می کنم قلبم تند میزنه عرق می کنم قرمز میشم ودستام میلرزه در
صورتی که قبلا فقط قرمز می شدم به خاطره این حالتها قید دانشگاه رازده ام
من نمی توانم یک لحظه تنها از خانه خارج شوم وخرید های شخصی خود را انجام
دهم واگر بخواهم وسعی کنم از این زندان خارج بشوم نگاههای متعجب وپرسشگر
اطرافیان دلسردم میکنه من توسنی نیستم که بخوام عمرمو تلف کنم تو6سال
گذشته پیش دکتر های مختلفی رفتم ولی همشون برای اضطراب وافسردگیم دارو
تجویز کردن که تاثیری نداشته الان در اوج نا امیدی به شما روآوردم باتشکر |
|
| |
| جمعه 1 شهریور ماه سال 1387 |
| خواهر زن و شوهر خیانتکار |
سلام
قبل از هر چیز از شما متشکرم . و خواهش می کنم کمکم کنید.
وقتی می خواهم در مورد مشکلاتم صحبت کنم نمی دونم از کجا باید
شروع کنم . 4 سال قبل عقد کردم و یک ساله که از ازدواجم می گذرد .
نامزدم فوق دیپلم کامپیوتر بود و در شرکتی با پسر عمو و پدرش مشغول
به کار بود و البته هنوز به سربازی نرفته بود. یک سال بعد ازعقد به خدمت رفت . همه
چیز در این یک سال اتفاق افتاد . من بعد ازعقد به شرکت ایشان می رفتم و کار می
کردم . البته پدرم پولی دراختیار نامزدم قرار داد تا با آن پول دستگاه چاپ خریده و
با هم ( من و نامزدم) مشغول به کار شویم تا هم درامدی برای ما باشد هم برای پدر. من
بعد از خرید دستگاه در شرکت مشغول به کار شدم و چون درس می خواندم روزهایی که
دانشگاه می رفتم خواهرم به جای من به شرکت می امد . ضمنا ما ازاول عقدمان برای
شناخت کامل از هم تمام یک سال را با هم بودیم 3 روز خانه ما و 3 روز خانه آنها. خواهرم
پشت کنکوری بود. نامزدم به او در درس هایش کمک می کرد . و ای نطوری کم کم شیطان هم
وارد شد . آنها به یکدیگر هوس داشتند . و این دو طرفه بو د . من هر وقت می گفتم
چنین چیزی هست نامزدم مرا زیر مشت و لگد می گرفت. یک سال گذشت محمد به خدمت رفت . 20
روز آموزشی و بعد مرخصی . همان موقع بود که گفت که تو درست میگفتی هوس بوده شیطان
بوده و از من خواست کمک کنم من هم قبول کردم خیلی سخت بود اما سعی کردم با روان
پزشکی صحبت کنم مراجعه کردم گفتن باید خودم را بیشتر به نامزدم نزدیک کنم منظور
ایشان جسمی بود من عقد بودم نمی دانستم چکار کنم به گفته ایشان عمل کرده بودم من
خودم را کامل در اختیار او گذاشته بودم اما نتیجه ای نداشت نتوانسشتم با پزشکم
مطرح کنم بحث طلاق را با نامزدم در میان گذاشتم اما او با گریه و التماس و بعدها گاهی
با خودخواهی و غرور قبول نمی کرد او به شدت مخالف طلاق است .
من بارها از او خواستم که کارش را کنار بگذارد خودم را کاملا
به او نزدیک کردم او هر بار قول میداد ولی وقتی که با خواهرم روبرو میشد همه چیز
فراموش می شد. من دیگر به او اعتماد نکردم . 2 سال گذشت همه در تدارک مراسم ازدواج
بودند و من خسته فکر می کردم شاید همه چیزدرست شود ولی هرگز نتوانستم به او اعتماد
کنم . حالا که 9 ماه از ازدواجمان می گذرد نمی توانم به او اعتماد کنم می گوید حسی
ندارد اما من باغور نمی کنم چند باری نیمه شب نمی دانم که خواب بود یا بیدار ولی
اگر بیدار هم که بود نمی دانست من بیدارم به خواهرم حس داشت و حالا نام مادرم راهم
می برد . نمی دانم چکار کنم . عصبی شده ام خواهش می کنم به من کمک کنید.
|
|
| |
| جمعه 1 شهریور ماه سال 1387 |
| فرزانه : سوگ افسردگی خودکشی |
دارم دیوانه می شوم . در حالی این جملات را می نویسم که از شدت اشک خوب
حروف را نمی توانم ببینم. آقای دکتر در شهری زندگی زندگی می کنم که کمتر
متخصصی را می توان آنجا پیدا کرد. برای همین افتاده ام دنبال مشاوره
اینترنتی . دیگر لذتی از زندگی نمی برم . از خودم متنفرم.
احساس می کنم موجود بی فایده ای هستم. نمی دانم چه باید بکنم. می دانم
بیمارم . بیشتر احتمال میدهم که این افسردگی بعد از زایمان باشد که ادامه
پیدا کرده و درمان نشده و حالا به صورت تمایل کشنده به مرگ در من بروز
کرده . البته من سابقه افسردگی در گذشته را هم داشته ام چند جلسه ای پیش دکتر خدیو زند روانکاوی
شدم که خیلی خوب بود و راستش هزینه های بالای دکتر در آن زمان دانشجویی
برایم بسیار دشوار بود واز یک خانواده کارمند نمی توانستم کمک بطلبم. ضمن
اینکه آن مراجعات نیز مخفیانه بود. آقای دکتر من دو بار سابقه خودکشی
داشته ام یک بار در 16 سالگی و بار دوم در 23 سالگی. الان حالت عجیبی دارم
هرچند اینبار از خودکشی کردن می ترسم و شاید احساس می کنم تعلقات بیشتری به دنیا دارم ( مانند همسر و فرزندم) اما اندیشه مرگ مرا رها نمی کند . بعد از مرگ برادرم که
کاملا" ناگهانی بود ،افسردگی و میل به مرگ در من بیشتر شده. نمی دانم چه
باید بکنم. کاش شهامت چند سال پیش را داشتم و خودکشی می کردم و دیگر مجبور
نبودم هر روز بمیرم و از زندگی بهره ای نبرم. آیا شما می توانید به من کمک
کنید.؟ حتی اگر لازم باشد می توانم هزینه درمان را هم بپردازم چون الان
شاغلم . و دنبال یک درمان کامل می گردم نه یک درمان موقت یا فقط گرفتن چند
جواب برای تسکین موقت. آقای دکتر خواهش می کنم اگر خودتان نمی توانید به
من کمک کنید کسی را به من معرفی کنید. خواهش می کنم خواهش می کنم. می ترسم
در این عصبانیت ها و افسردگی ها به پسرم آسیب برسانم البته فقط آسیب جسمی
منظورم نیست .می ترسم در اثر رفتار های نادرست من او هم مثل من آینده
تاریکی داشته باشد. خواهش می کنم کمک کنید. لطفا" نوشته های مرا در سایت
نگذارید .من از گروه های همدرد بدم می آید و از ژست های روانشناسانه ای که
خودم برای دیگران گرفته ام و حال ممکن است دیگران برای من بگیرند بدم می
آید. |
|
| |
| جمعه 1 شهریور ماه سال 1387 |
| بهاره : افسردگی |
سلام دکتر
دختری هستم 25 ساله با روحیه فوق العاده حساس که احساس می کنم دچار افسردگی روحی شدم
در گذشته زندگی فوق العاده خوبی داشتیم یک خانواده 6
نفری بودیم (مامان.بابا. برادر و3خواهر ) که باازدواج برادر و خواهر
بزرگترم جمعیتمون روز به روز بیشتر شد به طوری که نود درصد روابطمون در
کانون خانوادگی خودمون بود .
درد و دل کردن هایم- خرید رفتن هایم - تفریح کردن -
رفت وآمدهام - هر چی که فکرشو بکنید من و 2تا خواهرام با هم بودیم عملا
واژه دوست برای من بی معنی بود همیشه می گفتم آدم وقتی خواهر داره احتیاج
به هیچ کس نداره در گذشته بارها خاطرم هست که شبها با وحشت از
دست دادن پدر و مادرم از خواب می پریدم و وقتی مامان و بابا شروع به
نصیحتم می کردند می گفتند اگر روزی ما کنارت نباشیم شما 3 تا خواهر باهمید
هیچ وقت احساس تنهایی نمی کنید .
خواهر کوچکترم آرزوهای زیادی داشت که با توجه به
توانایی ها و اراده ای که ازش سراغ داشتم مطمئن بودم به همه آرزو هاش می
رسه مثلا از اول دبیرستان عاشق رشته ژنتیک بود هدفش ادامه تحصیل در رشته
ژنتیک بود که سرانجام در رشته مورد علاقه اش قبول شد - همیشه شاگرد اول
بود حتی توی دانشگاه -همزمان توی 3 تا المپیاد کاندیدش کردند ولی چون فقط
میتونست یکی رو شرکت بکنه مدرس ب صلاح دید خودش اسمش رو برای المپیاد
فیزیک رد کرد که خودش اصلا راضی نبود با این حال نفر اول المپیاد استانی
شد و ... . خواهر بزرگترم علی رغم ظاهر محکمش بنیه ضعیفی داشت که همیشه
مریض بود با شایع شدن هر بیماری خودش و دختر کوچولوش جزو اولین نفرات
مبتلایان بودن با این حال هیچ وقت گله وشکایتی نمیکرد و یک دریا مهربونی
بود معلم کودکان استثنایی بود انقدر توی کارش جدی بود و بقدری کمک به
دیگران رو دوست داشت که همیشه مثل یک انجمن خیریه مدام پول جمع میکرد برای
دانش آموزان بی بضاعت مدرسشون یکی از دانش آموزانش در کنار نابینایی از حس
لامسهخیلی ضعیفی برخوردار بود که تونسته بود خط بریل رو با استفاده از
زبونش بهش یاد بده و به خاطر اینکار از وزیر آموزش و پرورش تقدیر نامه
بگیره
عشق من توی زندگی دختر خواهرم بود آریانا با اینکه
3 سال بیشتر نداشت ولی از هم سن وسالاش بیشتر می فهمید همیشه توی بغلم بود
گاهی اوقات اشتباهی صدام می کرد مامان
بابام آنقدرعاشقم بود که وقتی می آمد دنبالم می گفت
عین کبک خرامان خرامان می یای تا برسی پیش بابا - وقتی ازش یه چیزی می
خواستم تا اون چیز را برام گیر نمی آورد خونه نمی آمد وقتی هم بهش می
گفتم انقدر هم مهم نیست بهم میگفت مگر میشه دختر چیزی بخواد و مهم نباشه
نمیدونم چرا این چیزا رو مینوسم
فکر کنم به این خاطر که بگم چقدر همگی با هم خوب بودیم و عاشقانه همدیگر رو می پرستیدیم.
به هر حال امسال عید توی یک سانحه تصادف بابا و 2 تا خواهرامو دختر کوچولوش رو از دست دادم برای همیشه
و الان تنهام. تنهای تنها دوست ندارم با هیچ کس
ارتباط برقرار کنم حوصله رفت و آمد های دیگران که همه اش از روی ترحمه را
ندارم. بیشتر دوست دارم بخوابم وقتی می خوابم گاهی اوقات خوابشون رو می
بینم .می خوابم که ببینمشون.فردا می خوایم بریم مسافرت ولی من ازاین
مسافرت هم بیزارم از کار کردن نفرت دارم
این رو فراموش کردم بگم که سال گذشته من عقد کردم و
قرار بود نوروز 88 جشن عروسی بگیریم ولی الان به هیچ عنوان نه دوست دارم
عروسی بگیرم بدون حضور خواهرام و نه حاضرم به هیچ جشنی برم بدون حضورشون
زندگی برای من تموم شده هرکاری می کنم از روی اجباراست
شوهرم یک شرکت داره که تا قبل از این موضوع بیشتر کار های شرکت به عهده من بود ولی حالا دوست ندارم حتی پام رو اونجا بذارم
جدیدا وقتی می خوابم کابوس میبینم ولی هیچی به کسی
نمیگم تو روی همه میخندم تظاهرمیکنم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ولی دیگه
از این همه تظاهر کردن هم خسته شدم فقط منتظرم منتظرم که دوباره جمعمون جمع بشه
حوصله شوهرم رو هم ندارم احساس می کنم چون هیچ کس عمق درد من رو نمی فهمه نبایدخودش رو به من نزدیک بکنه
نباید کسی فکر بکنه که می تونه جای خالیه اونا رو برام پر بکنه
اصلا هیچ کس لیاقت نداره دربارشون با من حرف بزنه
می دونم که اشتباهه ولی روز به روز فاصله ام با دیگران و حتی خودم بیشتر داره می شه چی کار کنم ؟
|
|
| |
| جمعه 1 شهریور ماه سال 1387 |
| آرتا : زندگی با شوهر مبتلا به اختلال شخصیت |
سلام
آقای دکتر . من واقعا از زندگی خسته شدم و نمی دونم چیکار کنم که زندگیم
بهتر و خودم شادتر بشم . هر وقت تصمیم می گیرم که با شوهرم رفتار خوبی
داشته باشم کاری می کنه که پشیمون می شم و دوباره زندگی جهنمی ما شروع
میشه با خانواده شوهرم که اصلا نمی تونم خوش باشم چون بسیار آدمای بد دهنی
هستن و من بااینکه درظاهر هیچ حرفی به اونا نمی زنم اما نمی تونم دلمو
باهاشون صاف کنم شوهرم هم همیشه طرف اونا رو می گیره . حالا این به کنار
خودش فتارای بچگانه ای داره و من با اینکه بیشتر کتابای روانشناسی رو
مطالعه می کنم اما باور کنید نمیشه اصلا به اونا عمل کرد وقتی تموم راههای
دنیا به روت بسته میشه .من فهرستی از خصوصیات شوهرمو می نویسم .اون خیلی
خیلی بچه ننه و لوس بار اومده و هیچ مشکلی رو تو خونه نمی تونه تنهایی حل
کنه و من همیشه باشد مشکلو حل کنم .ا.ون خیلی شکاکه و نمیتونم بهتون بگم
که تا کجا کله اش کار می کنه که بهم شک کنه و با اینکه ما 5 سال دوست
بودیم و 5 ساله که ازدواج کردیم و 1 بچه داریم اما اخلاقش خوب نشده و بدتر
هم شده .با همه مردم دعوا داره هر جایی که بریم امکان نداره که از یکی از
اعضای جمع دلخور نشه سر چیزای بیخود بارزندگی تماما به دوش منه ولی درظاهر
طوری نشون میده که انگار همه کاره اونه .ما بخاطر مسائل شغلی در هفته 2
روز همدیگه رو می بینیم اما این 2 روز با قهر و دعوا سر میشه پول براش
خیلی مهمه و اگه من سر کار نمی رفتم نمی دونم چه بلایی سرم می اومد .آدم
خیلی رکی هستش و گاهی اوقات صریح گویی اون باعث دلخوری اطرافیان میشه و
جالب اینه که اگه از کسی ناراحت بشه همون لحظه عکس العمل نشون میده و
تلافی می کنه و آبروی منو می بره .خیلی بلند و زیاد حرف می زنه و یک حرفو
چندبار تکرار می کنه بطوریکه دیگران حوصله شون سر میره . خلاصه کنم اگه
بخاطر بچه نبود ازش جدا می شدم چون ما واقعا هیچ نقطه مشترکی باهم
نداریم خواهش می کنم راهنماییم کنید و در صورت امکان مشکلمو در سایتتون
نذارین و می خواستم بگم بازم خصوصیات بد دیگه ای هم داره که حضور
ذهن ندارم و آیا می تونم بازم براتو ایمیل بفرستم ؟ حداقل دلم سبک بشه .
|
|
| |
| پنجشنبه 31 مرداد ماه سال 1387 |
| سحر : اسیر زندان ازدواج نامناسب |
سلام .من سحر 25 ساله از مشهد هستم
من دختری بسیار شاد واجتماعی هستم من چند وقت است که هیچ کاری منو
راضی نمی کنه اصلا از انجام دادنشون خوشحال نمی شم حتی کارهای مورد علاقه
ام . احساس میکنم روحم اصلا آرام نیست اصلا توان صبر و تحملم رو از دست
دادم . لازم به ذکره که این رفتار بعد از این بام پیش اومد که تمام تلاشم
رو برای راضی کردن مرد زندگیم انجام می دادم اما اون باز ایراد می گیره و
راضی نمی شه . حجابم رو تغییر دادم . روابطم رو محدود کردم . ارتباطم رو
با دوستم که به نظر اون آدم جالبی نبود قطع کردم . واسه هر کارم از اون
اجازه گرفتم که فقط آروم باشه و گیر نده . اما اون پاشو خیلی از گلیمش
درازتر کرد و حتی برای رشته تحصیلیم و نوع آرایشم در مهمونیهای زنانه و
مدل ابروهام هم گیر میداد. اصلا نمی تونه بپذیره که منم به عنوان یک انسان
حق دارم که خودم در مورد خودم تصمیم بگیرم . اصلا اشتباه رفتارش رو نمی
پذیره .تازه خیلی هم شکاکه .بطوری اگه من تنها بخوام برم بیرون یقیننا یک
جایی می ایسته تا منو زیر نظر داشته باشه . وقتی هم بهش اعتراض میکنم مسگه
جامعه خرابه و این حق منه . از حق نگذریم وقتی آرومه ومن همون طوریم که
اون دوست داره مرد خیلی آروم و مهربون و دوست داشتنیه برای همینه که من
سعی میکنم اون طور باشم که اون مس خواد . اما الان به مرحله ای رسیدم که
نمی تون احساس میکنم زندانیم . دوست دارم از اون و شرایطش فرار کنم و به
جایی برم که آروم بشم . خواهش میکنم منو راهنمایی کنید جطوری با خودم و
شرایطم کنار بیام. لازم به یادآوریه که شوهر من واقعا عاشق من و خیلی هم
حساس و وابسته است |
|
| |
| پنجشنبه 31 مرداد ماه سال 1387 |
| ناهید : قربانی آسیب درون خانوادگی |
با عرض سلام و ادب بنده
دختری هستم 28 ساله - کارمند و لیسانسیه حقوق هستم - در خانواده ای بزرگ
شده ام که در راس آن مرد مسئولیت پذیری قرار نداشته و ندارد پدرم مردی
معتاد و بی مسئولیت است بطوری که من از سن 18 سالگی برای تامین معاش و خرج
تحصیل در شرایط نامطلوب کار میکردم و از همه فکرم به جای انیکه به درسم
باشد و ادامه تحصیل بیشتر برای خرج تحصیل خودم و معاش خانواده بود با هر
مصیبتی بود لیسانس را گرفتم و در سازمان دولتی مشغول کار شدم اما بشدت
افسرده ام گذشته سختم روحیه مرا خراب کرده بشدت کمبود محبت دارم بشدت
کمبود تکیه گاهی مطمئن را حس میکنم موقعیت
ازدواج مناسب هم ندارم با وجودی که در وجودم خود را زنی خود ساخته و متکی
بنفس میدانم اما با توجه با موقعیتم مورد خوبی برای ازدواج ندارم بلحاظ
عاطفی و جنسی بشدت احساس نیاز میکنم این موضوعات باعث افسردگی ام شده اند
و تمرکزم را در کار از دست داده ام به مطالعه و ادامه تحصیل علاقه مندم به
پیشرفت نیز اما گویی دو وزنه سنگین به پاهای من وصل است که مانع از
پیشرفتم میشوند افرادی هم در اطرافم هستند اما آنها مرا فقط برای سکس
میخواهند و این موضوع نیز مرا پریشان میکند که چرا همیشه بهترینها از آن
مردان است چرا مردان حق انتخاب دارند چرا من به عنوان زن در صورتی که مثل
یک مرد تلاش میکنم و زجر میکشم باید در سرنوشت و زندگی ام اختیاری نداشته
باشم گاهی
با خود میگویم کارم را رها کنم و به جای دوری فرار کنم تا هیچ کس مرا
نشناسد و من نیز کسی را نشناسم دوست دارم تنها باشم جایی باشد سبز و دور
تا من فقط برای خودم در دامان طبیعت زندگی کنم آقای دکتر ! من احساس
تنهایی عمیقی دروجودم میکنم میترسم شرایط طوری پیش رود که از سر اجبار تن
به ازدواج نامناسبی بدهم و مشکلاتم عدیده شود ویا تن به خواسته های غیر
شرعی بدهم که میدانم هیچ کدامشان راهگشای من نیست چرا عدالت و انصاف بین مردمان این روزگار نیست ؟ خدایا تو خودت به همه ما کمک کن متشکرم
|
|
| |
| پنجشنبه 31 مرداد ماه سال 1387 |
| ام اس ۲۳ ساله : تردید در ازدواج |
سلام
من 23 سال سن دارم مدرکم فوق دیپلم کامپیوتر و 3 سال که مشغول به کارم 2
برادر دارم و 1 خواهر که از من بزرگترند برادرانم ازدواج کردند و خواهرم
مجد است برادرانم لیسانس حسابداری هستند و خدا شکر تونستند بدون کمک پدرو
مادرم صاحب زندگی و خونه و ماشین شوند و خواهرم 28 سالش و اون هم در
موقعیت خوبی هست ولی مجرد خواهرم لیسانس علوم آزمایشگاهی خواستگارهای خیلی
زیادی داشت ولی به خاطر پسری که باهاش دوست بود همه را جواب کرد و الان به
این نتیجه رسیده که دوستش اصلا به دردش نمی خورده و الان بسیار پشیمان وضع
مالی متوسطی داریم ÷درم از اول اهل زندگی نبود و مرتب با زنهای دیگه رابطه
داشت و آبروی ما را برده بود و هر چی داشت در این راه خرج کرد الان رابطه
خوبی با هم نداریم یعنی کاری به کار هم نداریم و اون اصلا خبر نداره ما چی
کار می کنیم و ما یاد گرفتیم که فقط رو پای خودمون بایستیم با
وام تونستیم یک خونه در گوهردشت کرج بگیریم و قبلا زمینی در کلاردشت
داشتیم و الان در منطقه تهرانپارس مستاجریم و حدود 700 تومان در ماه قسط و
اجاره می دهیم ÷درم از صبح روی ماشین کار می کنه و شب با بدبختی و دعوا
مامانم یک مقدار پول ازش می گیره حقوق بازنشستگی هم می گیره بازنشسته ارتش
من واقعا آدم حسابگری هستم همه این موضوع را می دانند و برنامه های زیادی
با پول هام داشتم ولی تا الان اصلا پس انداز ندارم چون پول قسطهای خونه را
می دهند خواهرم هم همینطور
حالا با این همه مشکلات و دعوا در خونه من 2 تا خواستگار دارم اولی
دوستم است که 24 سالش رشته عمران می خونه وضع مالی خوبی دارند و من خیلی
دوستش دارم من قد بلندی دارم ولی اون هم قد من و به نظر دوستام از نظر قدی
به هم نمی خوریم و قیافه متوسط 3 سال با هم دوستیم الان باید درسش را تموم
می کرد ولی به اندازه 2 ترم خونده و همه را حذف کرده سربازی هم نرفته و سر
کار هم نرفته و به نظر مامانمینا اهل کار و زندگی نیست و نمی شه روش حساب
کرد چون هیچ سختی نکشیده یه خواهر داره که 22 سالش و با مادرش تو
آرایشگاهشون کار می کنند و 24 ساعت در تفریح و گردشند و مامانش از من بدش
نمی یاد ولی گفته هر موقع موقعیت دوستم درست شد جلو می یان چند واحد خونه
هم دارند که یه واحد به اون می دن خیلی اخلاقش خوب و مشکلی از این لحاظ
نداریم ولی اگه قرار باشه باهاش ازدواج کنم باید چند سالی صبر کنم و بعید
نیست ماجرامون مثل خواهرم بشه برای همین مامانم مخالف دومی تو دندانپزشکی
منو دید با خواهرش بود و از من خوشش اومد و خواهرش شماره منو گرفت و الان
یه مدتی با هم صحبت می کنیم 27 سالش مهندس مکانیک سیالات و 1 سال از
سربازیش مونده و الان به صورت پروزه ای کار می کنه متولد اراک چند واحد تو
سر آسیاب دارند و الان تو تهرانپارس مستاجرند 3 خواهر و یه برادر داره پسر
بزرگس و خواهر بزرگش هم ازدواج کرده از نظر قدی به هم می یاییم و قیافتن
بد نیست و گفته خودش مقداری پس انداز داره مامانشینا هم مقداری کمکش می
کنند و 20 میلیون برای رهن خونه داره ولی موقعیت کاری زیادی داره و الان
تو یه پروزه با دوستاش کار می کننده که اگر جواب گرفتند 500 میلیون وام می
گیرند تا این کار را شروع کنند و الان دنبال اونند و اگر اون نشه کار ثابت
با درآمد یک میلیون خردهای می تونه داشته باشه من درست نمی شناسمش ولی به
نظر پسر بدی نمی یاد ولی من ترجیح می دم یه مدتی باهاش آشنا بشم تا
بشناسمش و خواهرم هم تکلیفش مشخص بشه بدن بیان مامانم
هم موافق با این کار ولی وقتی با دوستم صحبت می کنم نظرم عوض می شه بعضی
موقع ها فکر می کنم خواستگارم که پول زیادی نداره به درد من می خوره من که
نمی شناسمش اگه مثل بابام باشه من تحمل این بدبختی ها را ندارم چون واقعا
خونه بابام سختی کشیدم و راحتی اونا رو به راحتی خودم ترجیح دادم و از
خیلی چیزها که دوست داشتم گشتم بدون اینکه کسی قدر بدونه و این انتخاب
برای من مهم به نظر شما دوست من به دردد زندگی می خوره و با خواستگارم چی
کار کنم ممنون می شم اگه کمکم کنید مرسی |
|
| |
| پنجشنبه 31 مرداد ماه سال 1387 |
| فاطمه : نامزد بهانه جو |
با عرض سلام خدمت اقای دکتر ابراهیمی من به یه مشکل بزرگ برخوردم که شدیدا زندگیم رو در دست گرفته
اقای دکتر من مدت دوسال هست که با یه پسر به قصد ازدواج رابطه دوستی
بنا کردیم تا دوهفته ی پیش خوب بودیم اما الان بنا رو بر ناسازگاری
گذاشته و حرفهایی میزنه که برای من قابل قبول نیست از نظر پوشش من رفتار
من حتی
ارایش کردن من با اینکه همه ی این ها رو میدونسته من موقعیت های ازدواج زیادی دارم و خواستگارام هم خیلی زیادن با موقعیت های خیلی بهتر اما نمیدونم چرا نمیتونم ایشون رو فراوش کنم و بهش علاقه دارم از طرفی نمیتونم حرف هاش رو قبول کنم
خانوادم برای ازد.واج به من فشار میارن و این باعث شده من شدیدا اخلاقم تند بشه شدیدا عصبی هستم و با کوچکترین مشکل بهم میریزم نمیدونم باید چیکار کنم 22 سالمه و دانشجوی ترم 6 برق هستم خواهش میکنم کمکم کنین
|
|
| |
| پنجشنبه 31 مرداد ماه سال 1387 |
| نیلوفر ۲۶ ساله : وسواس در رویا |
سلام ممنون که لطف کردین و امکان مشاوره رو برای ما فراهم کردین من
دختری هستم ۲۶ ساله یه رویای تکرار شونده دارم مرتب خواب توالت و دفع می
بینم خیلی اذیتم می کنه می تونین کمکم کنین؟آیا لازمه با ایمیل خصوصی
بیشتر توضیح بدم؟
|
|
| |
| پنجشنبه 31 مرداد ماه سال 1387 |
| سمیرامیس :در جستجوی پدر |
خیلی حالم بد لطف کنید زودتر حوابم بدید.منتظرم. سلام آقای
دکتر واقعا ممنونم از اینکه اینگونه به ما کمک میکنید.نمیدونید چه قدر
خوشحال شدم که میتونم از یک دکتر کمک بگیرم.من 24 سالمه.حدود 10 سالگی
پدرم رو از دست دادم و شرایط زندگی یه کمی سخت شد جای خالی پدری مهربان و
همچنین اینکه مادر مهربانم برای اینکه کمبودی نداشته باشیم وقت بیشتری
برای کارکردن میگذاشت فرهنگی بودند که در حال حاضر بازنشسته شدن.از بچگی
هر دو به درس خوندن ما (من+3خواهر) اهمیت زیادی میدانند.من هم سعی میکردم
که این کار را انجام دهم .تا اینکه حدود 17 سالگی من از یکی از پسرهای
فامیل خوشم اومد که البته اون هم بانامردی تمام رفت. اولا یه جور دیگه
برخورد میکرد مهربون نشان میداد خودشه ولی بهد از یه مدت فهمیدم که سرش
جایی دیگه گرم و نمیدونم چرا این کار رو با من کرد من توی اون سن و سال
ضربه بدی خوردم خیلی ناراحت بوم همش قصه میخوردم که من چه مشکلی داشتم که
اون این کار رو کرد با من با کسی حرف نمیزدم .غذا نمیخوردم من که شاگرد
زرنگی بودم حتی کنکور هم قبول نشدم و این واقعا بد بود دیگه هیچ روحیه ای
نداشتم هیچ شور و شوقش نداشتم احساس میکردم که زندگی به پایان رسیده احساس
پیری میکدرم با تمام وجود تا اینکه بعد از مدتی برگشت و من که فکر کنم مثل
یک ادم احمق ابلح رفتار کردم و اونو رو پذیرفتم ولی بعد از یه مدت دیگه
واسم غیرقابل تحمل بود انگار چشام تازه باز شده بود و میدیدم که چه رفتاری
داری چه شخصیتی داره بچه بازیهاش رفتار اجتماعی نامناسب و تفاوت زیادی
تازه فهمیدم که بهترین سالای عمرم رو چه جوری تباه کردم و تصمیم گرفتم که
ازش فاصله بگیرم چون با این بدی که در حق من کرده بود و خصوصیاتش به عنوان
یک همسر اصلا نمیتونستم قبولش کنم .همین موقع ها بود که دانشگاه قبول شدم
اون هم رفت از اینجا و من با تصمیم گرفتم که رابطم رو قطع کنم و موفق به
این کار شدم و این بار سربلند بیرون اومدم.من دیگه تقریبا به زندگی عادی
برگشته بودم با دیدی بهتر و بازتر در ضمن که سنم هم بیشتر شده بود. ولی
هنوز گاهی اوقات به هم میریزم نمیدونم دلیلش چیه کلافه ام حوصله هیچی رو
ندارم نمیتونم با کسی حرف بزنم فقط با افرادی خاص مثل خواهر بزرگم خیلی
دلم میگره. بعد از اون با یه پسری آشنا شدم که فهمیده و از درک و شعور
خوبی برخورداره حدود 1/5 سال میشه رابطم بد نبود اوایل حسی بهش نداشتم ولی
کم کم که رابطمون زیاد شد ازش خوشم اومد دیدم که مهربون به من توجه میکنه
گاهی اوقات جروبحث های کوچکی داشتیم ولی حلش میکردیم و تموم میشد گاهی
اوقات گله میکرد که من کم حرف مزنم ولی فکر نمیکردم که اینقدر ناراحت باشه
و این موضوع اذیتش کنه من سعی میکردم که حرف بزنم ولی مثل اینکه هیچی یادم
نمی اومد که براش تعریف کنم تا اینکه من یه روز واقعا قاطی کرده بودم
حالم خوب نبود ذهنم اشفته بودم کار .درس.خونه.دوستیمون که اخرش چی میشه
اون روز با هم بودیم ولی من حتی نتونستم باش یه کلمه حرف بزنم حس کردم که
خیلی ناراحت بعد که اومدم خونه بهش اس ام اس زدم گفتم میدونم که خیلی
اذیتت میکنم و خسته شدی و .. اگه می خوای رابطمون تموم کنیم اون هم گفت
اره باشه اینجوری بهتر و انگار دنیا رو سر من خراب شد با تمام وجود ناراحت
بودم تا دو روز گوشیش خاموش بود به تلفنم جواب نمی داد بعد تونستم پیداش
کنم و ازش خواستم که با هم حرف بزنیم دو اول تلفنی خیلی کوتاه حرف میزدیم
به من جازه نمیداد که خیلی حرف بزنم و خیلی سرد برخورد میکرد تا اینکه
خواستم ببینمش و با هم حرف بزنیم از این گله داره که من اصلا حرف نمیزنم و
تو ذهنش خراب شدم و دیگه فایده ای نداره تلاش من برای درست شدن این
رابطه.من خیلی ناراحتم یه لحظه هم فکرم راحت نیت حرفایی که الان زده
.دوستی که این مدت داشتیم .و اینکه ایا واقعا منو دوست نداشته این مدت
.خودش میگه بزرگترین مشکل من حرف نزدن تو اینجوری من دق میکنم.من نمیتونم
با ادمی که حرف نمیزنه زندکی کنم. من ازش خواستم که این فرصت رو به من
بده که من تلاشم رو بکنم اون با اینکه خیلی ناراحت بود و موافق نبود این
رو فعلا قبول کرده حالا شما منو راهنمایی کنید ایا واقعا من میتونم این
کار رو بکنم و یه جوری به من بگید که من چه جوری باید از این کم حرفی جدا
شم و با دیگران روابط خوبی برقرار کنم من خیلی الان در شرایط بدی قرار
دارم اصلا نمیدونم چه برخوردی باید بکنم و چی درست و حتی چی بهش بگم و چه
حرفایی بزنم میدونید چیه من خیلی چیزا تو ذهنم هست ولی مثل اینکه نامرتبه
و نمیدونم چی باید بگم خیلی خسته ام خواهش میکنم هر چه زودتر منو راهنمایی
کنید این کمک شما قطعا در زندگی و اینده من تاثیر بسزایی داره تورو خدا هر
چه سریعتر منو راهنمایی کنید.با سپاس فراوان.
|
|
| |
| پنجشنبه 31 مرداد ماه سال 1387 |
| اضطراب و مردم گریزی |
سلام لطفا کمکم کنید : من - خدا رو شکر- صاحب خونواده خوبی
هستم و بی نهایت دوستش دارم.هم محیطش هم اعضا. اما 1 مشکل اساسی توی خونه
ما هست: عدم استقلال و رعایت چنین حقی برای عضو کوچیک خونواده یعنی من! نمیدونم
شما ترانه مادری رو دیدید یا نه. اما شخصیت پویا انقدر بمن نزدیکه که گاهی
می ترسم به مشکل اون بربخورم.با این تفاوت که من دخترم و همه پسرا مثل
خانم ادیب ساده و خونواده دار نیستند. کمتر کسی باور میکنه توی قرن 21
من بعنوان یک دختر 18 ساله، هنوز نمیتونم برای خودم لباس انتخاب کنم یا
برای خارج شدن از خونه حتما یکی از اعضا باید همراهم باشه. حتی برای رفتن
اونطرف خیابون یا برگشتن از کلاس و مدرسه!!! این یه لطفه. میدونم. اما این
لطف، من رو بی عرضه و ضد اجتماع بار اورده. باور می کنید من توی تهران
بدنیا اومده و بزرگ شده باشم ولی هنوز خیابونای تهران رو درست نشناسم؟!
حتی محل سکونتمون رو...طوری که اگه ازم بخوان از خیابون ولی عصر تا خونه
برم صددرصد گم میشم!!!این یعنی فاجعه! توی انتخاب کردن هم مشکل دارم.
انتخاب رشته تحصیلی ام بواقع یک اجبار بود که از روی علاقه به خونواده و
تردیدی که همیشه همراهمه پذیرفتم اما حالا مشکل اساسی انتخاب رشته
دانشگاهم شده. من عاشق چیزهای جدیدم اما خونواده موافق رشته های کلاسیک و
پر درامد... توی ارتباط برقرار کردن با مردم مشکل دوچندانه. وقتی
میخوام با یه غریبه حرف بزنم خواه ناخواه ضربان قلبم بالا میره و به لکنت
می افتم. این قضیه پشت تلفن هم صادقه. یکی از کارهای سخت دنیا واسه من
برداشتن گوشی تلفنه که تقریبا اضطرابی معادل جلسه کنکورم بهم دست میده.
خونواده ام میگن این بخاطر حس برتری جویی است که تو وجودته و میخوای
بهترین باشه. این هم یکی از دلایل میتونه باشه. البته کوچیک بودن فامیل و
کم رفت و آمدی هم به این مسئله دامن زده. یکی از اتفاقات عذاب اور
اینه که خونواده ام میخوان راهی برای حل مشکل آخرم پیدا کنند و اون اینه
که وادارم میکنند با تلفن حرف بزنم یا خودم بعضی ارتباط ها روکه قبلا
کاملا از من صلب شده بوده در اختیار بگیرم. من باب مثال: زنگ زدن به یک
دبیر مرد ناشناس. این باعث لرزش خاصیدر بدنم میشه، لکنت و بالارفتن یا
پایین اومدن دمای بدنم از عوارضشه که دلم میخواد زودتر از این مخمصه نجات
پیدا کنم. کاش بتونید کمکم کنید. راه دیگه ای برای خلاصی از این مردم گریزی نیست؟
|
|
| |
| جمعه 9 فروردین ماه سال 1387 |
| مریم - قربانی دوران کودکی |
با سلام، اقای دکتر خانمی 28 ساله هستم که در حال حاضر شدیدا و زود احتیاج به کمک یه روانشناس دارم ،
خیلی مختصر از اتفاقاتی که در طی مدت 28 سال برام رخ داد براتون توضیح میدهم ، از بچگی در خانواده ای بزرگ شدنم که بچه ها زیاد براشون مهم نبودن خانواده ای که پدرم و مادرم مدام با هم در حال دعوا بودند و گذشته از اثرات دعواها بر روی من ، برخوردشون با من هم خیلی بد بودد کتک ها ، بی توجهیها ، تحقیر کردنها و ...... شرایط اونقدر بد و نابسامان بود که به خصوص از سنین 12 یا 12 سالگی بارها قصد خودکشی داشتم ، و مدتی هم شک کرده بودم که اینها پدر و مادر واقعی من هستند نه تا سن 17 یا 18 سالگی یه دختری بودم کاملا خجالتی گوشه گیر که تنها پناه من کتاب و مجلات بودند و یه وقتهایی احضار روح یه وقتهایی خیالات ، رویاها ، توهمات .... از سنین دبیرستان کم کم با امید به قبولی در دانشگاه و فرار از خونه یه ذره امیدوار شدم .
با شرایط روحی وحشتناک دانشگاه قبول شدم و از خونه فرار کردم به شهری دیگر. یه مقدار روحیه ام بهتر شد و در دوران دانشجویی مشکلات مالی علی رغم وضع خوب مالی خانوادهام فشارها را مضاعف کرده بود از ترس بازگشت به اون خانه اونقدر خوندم تا فوق لیسانس هم قبول شدم کم کم از اوائل سالهای دانشجویی اعتماد به نفسم خیلی خوب شده، دیگه خجالتی نبودم و از بودن در اجتماع لذت میبردم و با مطالعات زیاد روانسناسی سعی در کمک کردن به خودم بودم اما به تبع شرایط قبلی، دختری بودم و هستم حساس ، زودرنج ، عصبی و کاملا بدبین و چون مشکلات قبلیم حل نشده باقی موند با توجه به مطالعاتم به هر دری زدم روانشناس حاذقی پیدا نکردم تا به اون اطمینان کنم که مشکلم حل بشه تنها کاری که تونستم بکنم این بود که سعی در پنهون کردن لایه های از شخصیتم داشته باشم .پدرم هم تو این مدت 2 بار دیگه ازدواج کرد مادرم به دادگاه شکایت کرد و ........
به تبع تحصیل در دانشگاه تهران شغل نسبتا خوبی پیدا کردم اما باز هم از ترس تنهایی و بازگشت به آن خانه به سایتهای اینترنتی پناه بردم و از طریق یکی از این سایتها با اقایی اشنا شدم ، بعد از دو سال آشنایی چند روز قبل از عقد به من گفت قبلا ازدواج کردم ، فاجعه ای بود، اما با توجه به تنهایی و ترس از خانه نتونستم ازش دل بکنم باهاش ازدواج کردم و زندگی با اون جهنمی شد از جنس خانه کودکیم، شاید بدتر ، تو کودکی امید به فرار بود و الان.... دیگه اجازه تحصیل تو مقطع دکترا رو هم ندارم تا شاید یه فرار دیگه باشه.
چند باز تا طلاق پیش رفتیم ، طلاق توافقی، بخشیدن همه حق و حقوقم، چند روز قبل از حکم نهایی فهمیدم باردارم ، سقط بچه 1 ماهه و یک با ر دیگه تکرار جهنم و....... همسرم از سقط بچه چیزی نفهمید اما خودم داغون شدم، رفتیم محضر برای ثبت طلاق باز هم همسرم به التماس کردن افتاد که باهم ادامه بدیم همه چیز درست می شه ، از ترس تنهایی بعد از طلاق قبول کردم تا الان که 5 یا 6 ماه از اون موضوع می گذره اوضاع زندگی خانوادگیم بهتر اگرچه ازدواج من با این آقا یکی از بزرگترین اشتباهات من در زندگی بود
تا قبل قضیه سقط بچه و حضور سنگین من در دادگاهها برای طلاق از اجتماع نمیترسیدم ، خجالتی نبودم ، استرس نداشتم، تنها مشکلم پنهان کردن یه لایه هایی از شخصیتم ، کودکیم ، خانواده پدریم ، گذسته همسرم و .. بود، اما اونهایی که بیرون بود یک خانم با قیافه ای قابل قبول ، رتبه تک رقمی کنکور ، با شغل نسبتا خوب که سعی در برخوردهای موجه اجتماعی داشتم اما بعد از این قضایا، نا خودآگاه به تمام معنی شکستم ، دیگه نمی تونستم، اضطراب فوق العاده بدی دارم با تنگی نفس شدید ، قلبم در می گیره ، نمی تونم صحبت کنم ، کلماتم بریده بریده میشه، گویی که در حال مردنم ، و فقط دنبال یه راهی هستن برای راحت شدن از این شرایط ، تو بچگی هم این تجربیات رو نداشتم شاید چون تو اجتماع نبودم ، اما الان اعتماد به نفس گذسته رو ندارم به خصوص تو جلسات کاری که مجبورم مثل قبل جلساتی رو با مدیران و روسا داشته باشم، تومهمونیها ،
|
|
| |
| جمعه 9 فروردین ماه سال 1387 |
| مینا - افسردگی |
مینا 22 ساله
من دانشجو هستم فکر میکنم شخصیت متزلزلی دارم به سراغ هر کاری میرم حوصله ادامشو ندارم نمی دونم فکر می کنم باید زور بالا سرم باشه کلاسه موسیقی میرم ولی حوصله تمرین ندارم عاشق کتاب خوندنم ولی بعد از اینکه چند صفحه می خونم ولش می کنم احساس می کنم به درد هیچ کاری نمی خورم. وهدفی برای ادامه دادن زندگی ندارم لطفا کمکم کنید. |
|
| |
| جمعه 9 فروردین ماه سال 1387 |
| امیر ۳۶ساله - لکنت زبان |
امیر هستم.36سال دارم,از کودکی دچار لکنت زبان شدید بودم.از 16سالگی به گفتار درمانی های متعددی مراجعه کردم ولی نتیجه نگرفتم.2 پسر دارم که آنها هم- خیلی کم -لکنت دارند,شاید بخاطر رسیدگی و طرز رفتار من لکنتشان مثل من شدید نشده است.از لحاظ کاری پیشرفتم خوب بوده از کارگر ساده شروع کردم.الان سرپرست قسمت رنگرزی و تاسیسات هستم.حتی بعد از اینکه بخاطر لکنت سال اول نظری را رها کرده و به خدمت رفتم.بعد از خدمت واستخدام در شرکت, بطور شبانه درسم را ادامه داده و توانستم در دانشگاه رشته شیمی قبول شوم.ولی باز دوباره دچار حاشیه های دردآور لکنت شده بطوری که علیرغم علاقه شدیدم به تحصیل.اصلا حوصله سر کلاس رفتن را ندارم.البته شاید تا حدی هم حق داشته باشم,چون واقعا
برای داشتن لکنت عذاب میکشم.احساس میکنم لکنت ,بیماری بچه گانه ای است که همه آبرو و حیثیت منو به باد میده.میدانید پسر من آلان پنجم است ولی من حتی یکبار هم به مدرسه او نرفته ام.زنگ تلفن خیلی عذابم میدهد,چون از برداشتن آن نفرت دارم.بخاطر همین لکنت بود که از 16 سالگی به طرف سیگار و حشیش روی آوردم. گفتار درمانگرها راحت میگویند با تکنیک صحبت کن ,تو میتونی,بله من میتونم با تکنیک و خیلی شمرده در مطب صحبت کنم ولی به من بگویید چطور میتوانم در انظار استرس خودم را کنترل کنم؟چطور میتونم این فشار را از روی خودم بردارم و با استرس صحبت نکنم
.
به نظر من در درمان لکنت بزرگسالان.اول باید روان درمانی را اغاز کردو بعد به گفتار درمانی پرداخت.خواهشمندم من را راهنمایی کنید
. |
|
| |
| جمعه 9 فروردین ماه سال 1387 |
| محمد -عواقب ناآگاهی و لجبازی در ازدواج |
|
سلام آقای دکترابراهیمی
من یه مشکله خیلی نادری دارم که امیدوارم بتونید با راهنماییها و تجربتون بهم کمک کنید .
حدود چند ماه قبل تو راه برگشت از یه مأموریت در یکی از شهرستانهای نزدیک با دختر خانمی آشنا شدم که در نظرم خیلی جذاب اومد ، به یه نحوی سر صحبت و باهاش باز کردم و خیلی زود و طی چند روز فوق العاده با هم صمیمی شدیم ، شاید به خاطر اینکه هم من و هم اون از داشتن پدر به دلیل فوت محروم بودیم و اینکه برادری هم نداشت و تنها یه خواهر کوچک تر از خودش داشت که اینا باعث شده بود که مدت زیادی از روز رو با هم باشیم طوری که اگه یه روز همدیگه رو نمیدیدیم اون روز واسمون خیلی سخت میگذشت .
به هر حال من با خونوادش هم خیلی زود آشنا شدم و رفت و آمدم هم متعاقباً زیاد شد . تا اینکه یه روز بعد از یه ماه و نیم آشنایی به دلیل بد دلی بنده و اینکه یه اتفاقی افتاد که بد دل شدم تمام سیم کارت هاشو گرفتم و همین موضوع ناراحتی ای رو به وجود آورد که باعث بی محلی من به اون شد ، تو همین اثنا یه خواستگار سمج داشت که شدیداً خونوادش میومدن و میرفتن تا اینکه موفق میشن که موافقت اینا رو بگیرن ودوباره بیان خواستگاری ( قبلا هم با هم یه دو ماهی جهت ازدواج آشنا بودن که به دلیل اینکه پسره قبلا هم نامزد محضری داشته ، آشناییشون به هم میخوره که بعد از 2 ماه با من آشنا میشه .)د
نهایتاً اینکه این خانم تو شرایط عصبانیت و( اینکه من هم از بابت یه خانم دیگه ای که 9 سال باهاش آشنا بودم ولی کم کم به اختلاف ها و تفاوتهامون پی میبرم واز این بابت در بلاتکلیفی به سرمیبردم) حساسی که بوجود اومده بود به من پیشنهاد کرد که اول با من ازدواج میکنه بعد تحت فشار خانواده ش و شوهر مامانش با اون پسره، که منم چون ناراحت بودم از روی نمیدونم چه حسی گفتم که اصلاً شرایط ازدواج رو تا 2سال دیگه ندارم .
این شد که با تمام علاقم به اون خانم این کار احمقانه رو انجام دادم و ایشون هم به دلیل بی محلی وبی مسوولیتی و شایدهم لجبازی من ازدواج کرد . نهایت اینکه با توجه به علاقه هر دو مون به هم الان حدود یه ماهی میشه(1ماه بعد از ازدواجش ) که دوباره با هم تو همین شرایطی که داره رابطه داریم که من با مادرش موضوع پشیمونیمو در میون گذاشتم و اینکه اون برگرده و منم برام این شرایطش قابل قبوله ،که ایشون هم با توجه به علاقه فوق العاده ای که به من داشت و داره از پیشنهادم استقبال کرد و حتی خود این دخترخانم هم خیلی به این پیشنهاد علاقه نشون داد اما نمیدونه که از کجا شروع کنه و از یه طرف هم میگه دلش برای اون پسره میسوزه و برای خانوادش که پسرشون 2 بارباید طلاق رو تجربه کنه و از طرفی همچنین موضوع ازدواج قبلی اون آقا هم این خانم رو عذاب میده .در ضمن رفتارهای خصیصانه و زشت اما در عین حال مودبانه اون آقا هم تودو دلی گذاشتتش که براش خیلی سخته .
به هر حال اگه ممکنه حتماً راه و روش درست رو بهم نشون بدین و اینکه با این شرایط آیا در صورت پیشرفت تمام امور بر وفق مرادمون ، درزندگی آینده مون با توجه به اینکه من با تجربیات قبلیم در زندگی و شناخت از خودم این خانم رو خیلی مناسب و ایده ال زندگیم میدونم ، موفق خواهیم بود ؟ |
|
| |
| جمعه 9 فروردین ماه سال 1387 |
| بابک - فرار از واقعیت |
سلام
من 33 ساله هستم و 4 ساله ازدواج کردم .
دقیقا نمیدونم چگونه مسائلم را بگویم و همیشه هم همینجوریم
یکی اینکه اعتماد بنفسم خیلی کم است. دوم اینکه همیشه انگار یک دنیایی در درون فکر و ذکر من است که من همیشه در آن سیر می کنم و این دنیای واقعی در درجه دوم است . همیشه در ارتباط با دیگران مشکل دارم مثلا حاضر جواب نیستم حتی برای سوالات ساده ای که از من میشود مثل احوالپرسی عین گیجها گیر میکنم که چی بگم حتی برای کارهایی که در منزل یا سر کار انجام میدهم و بعد از گذشت مدتها پیش خودم میگم کاشکی اینجوری گفته بودم یا ای کاش اینکار را انجام میدادم و با خودم قرار میذارم که دفعه بعد بهتر عمل کنم اما حداکثر میتوانم همان دفعه بعد را تقریبا درست عمل کنم و دوباره می افتم توی دور باطل!!
ذهن من همیشه در حال پروسس انبوهی از مسائل است و در واقع من وقتی دارم کاری انجام میدهم مثلا مطالعه میکنم یا رانندگی میکنم انگار یه فیلم از گذشته های دور یا نزدیک در ذهنم پخش میشود و من فقط آنها را می بینم حتی در جلسات کاری (مثل فیلم یک ذهن زیبا که راسل کرو همواره با کسانی حرف میزد و دیگران تعجب میکردند اما من با کسی حرف نمیزنم ولی انگاراصلا توی موقعیت فیزیکی که هستم نیستم در واقع بعد از گذشت یه مدتی در ان موقعیت قرار میگیرم و میگویم کاشکی اونجوری میگفتم کاشکی اینجوری میگفتم یا فلانی بیخود کرد این را گفت و ...
ضمنا خودم را در آینه چک کردم حالت چهره و چشمهایم نشان دهنده درون من است که همیشه ترس و اضطراب دارم و مدام با همه چیز و همه کس همزاد پنداری میکنم مثلا هر صحنه از هر فیلم یا سریال یا خبر حوادث و ...
و مدام هی زیر لب دعا میکنم و نگرانم
حتی خانمم چند بار بهم گفته تو هی چی میگی زیر لب حالت خوبه؟
یا دوستان بهم گفتن چرا انقدر بد اخلاقی یا چرا دعوا داری یا چرا میخوای گریه کنی و ...
من هنوزم خجالتی هستم و اکثر جاها حتی پیش خانواده ام هم کمرو هستم ولی چون این را میدانم ومیدانم که نباید اینجوری باشم یه مدت کوتاهی از این حات خارج میشوم ولی چون ذاتا اینجوری هستم دوباره همان آش و همان کاسه
لطفا هرگونه که میدانید من را راهنمایی و کمک کنید
پیشاپش از لطف شما متشکرم
|
|
| |
| جمعه 9 فروردین ماه سال 1387 |
| وحید - دوست دختر مشکوک به اسکیزوفرنی |
سلام اقای دکتر من دانشجوی سال 3 پزشکی هستم.حدود 5 سال با دختری دوستم.قرار با هم ازدواج کنیم. دوستم وابستگی شدیدی به من داره الانم 18 سالشه. جدیدن متوجه شدم که مشکلی داره.تازگی ها بهم گفته حدود 1سال هروقت تنهاست خیالات عجیبی به سرش میزنه.می گه احساس میکنه تنها نیست.فکر میکنه من یا کس دیگه ای مثل داداشش پیشش.من فکر میکردم شاید فقط قوه تخیلش قوی اما مسآله خیلی یچیده تره .اون میتونه لمس کنه. اکثر موقعها منو میبنه میگه حتی میاد رو پام میشینه. باهام حرف میزنه منم جواب میدم. بعضی وقتها حتی 10 نفرو با هم می بین مثل مهمونی. حتی یبار دید یکی میخواد ازیتش کن رفت چاقو ورداشت که اونو بزنه.همین منو میترسونه. تصوراتش خیلی واقعیه. اون دختره گوشه گیریه.افسردست, احساس تنهایی میکنه, خیلی به من وابستس. با خانوادشم مشکل داره. فکر کنم هرچی لازم بود گفتم. اقای دکتر خواهش میکنم به عنوان همکار کمکم کنید. من چی کار کنم؟ این چه بیماریه که دوستم گرفتارش شده؟ |
|
| |
| جمعه 9 فروردین ماه سال 1387 |
| فرزانه - بیماری ام اس |
با عرض سلام من مبتلا به msهستم و چند مشکل دارم که میخواهم کمکم کنید در حال حاضر مشکل تکرر ادرار پیدا کردم و به این علت پس از هر بار ادرار زیر دلم طرف چپ درد شدیدی میگیرد و گاهی ادرار من در عین حال که حس شدید پر شدن مثانه را دارم ادرارم بسیار کم است (چه باید کرد)؟
مشکل دوم من راجع به ارتباط جنسی من هست گاهی اوقات احساس شدید نیاز جنسی دارم اما از نظر جسمی آمادگی ندارم و با مشکل برخورد میکنم در این موقع باید چه کنم؟
و آخرین سوال این که شراب برای ما بیماران ms ضرردارد یا خیر؟
|
|